دور تا دور ماشین رو با یه جسم تیز مثل میخ یا شاید هم پیچ گوشتی یه خط عمیق انداخته بودن..کاملا هم عمدی بود...با حال خراب از دیدن اون موش نفرت انگیز و جمع و جور کردن بعدش به اندازه کافی خسته و عصبی شده بودم دیگه فقط حال خراب منو با دیدن اون خط و خطوط روی ماشینی که تازه دو ماه بود از کمپانی تحویل گرفته بودم تصور کنین که به چه وضع و حالتی بود!!!فهمیدم که قضیه از بحث دیشبم با روسها آب میخوره و از قرار معلوم این رشته سر دراز داره....خیلی از دست خودم عصبانی بودم که چرا به نصیحت اسوتلانا گوش ندادم و بخاطر طرز فکرم و اینکه اینجا رو با ایران اشتباه گرفتم چنین دردسری برای خودم و خوانواده م درست شده!!حدود 12 ظهر از مدرسه بچه ها تماس گرفتن که اطلاع بدن پسر کوچیکه م رو هول دادن خورده زمین و گوشه لبش کمی زخمیه...ازشون خواستم گوشی رو بهش بدن تا باهاش حرف بزنم...با بغض گفت مامان بخدا من کاریش نداشتم ...دمیتری بهم حرف بد زد من فقط بهش گفتم بی ادب اون مثل وحشیا هولم داد خوردم زمین...بهش گفتم نگران نباشه و صبر کنه برم مدرسه دنبالش...دیگه اونروز نشد سرکار بمونم...رفتم مدرسه و خواستم که با مدیرشون صحبت کنم...مرد متین و خیلی فهمیده ای بود..با دقت به حرفهام گوش کرد و مدام یادداشت بر میداشت...در آخر بهم گفت من نمی تونم همه مسائل رو برای شما باز کنم ولی فقط بطور سربسته بهتون میگم که این دوتا بچه از دردسر سازترین بچه های اینجا هستن و انقدر از رفتارهاشون شکایت شده که ما از طرف مدرسه معرفیشون کردیم به روانشناس و الان تحت نظر هستن..پدرشون خیلی پیگیر نیست و اصلا از ما طلبکار هم شده که چرا اینکار رو کردیم و تمام خرابکاریهای اونا رو از هوش و استعداد زیادشون میدونه و معتقده که این دو تا نابغه های آینده دنیا هستن!!! ما در حوزه اختیاراتی که داریم اقدام کردیم ولی بیشتر از اون دیگه مجاز نیستیم...من با پدرش حتما صحبت میکنم و به روانشناس مربوطه هم نامه میدم که در جریان رفتار بیمارش باشه...درباره پیدا شدن اون موش و خسارتی که به ماشینتون زدن باید با رئیس مجتمع تون صحبت کنین...ازش تشکر کردم و با اعصابی خورد و خسته بهمراه پسرم برگشتیم خونه...ماشین رو پارک کردم و تا برسیم جلوی در دوباره با یه صحنه اعصاب خورد کن دیگه روبرو شدیم...یه کیسه زباله پر از آشغال متعفن رو پاره کرده بودن و محتویاتش رو پخش کرده بودن درست جلوی در ورودی ما!!!از شدت عصبانیت شده بودم رنگ گوجه...سریع برگشتم و رفتم سمت آفیس مجتمع ...رئیس داشت با تلفن حرف میزد ولی نمیدونم چه رگه هایی از جنون توی این چشمهای من دید که از مخاطبش سریع خداحافظی کرد و تا بهم گفت چی شده با صدای بلندبخاطر فشاری که تحمل کرده بودم زدم زیر گریه و مسلسل وار همه چی رو براش توضیح دادم...یادمه ازم خواست روی یکی از صندلیهای آفیس بشینم و برام از یخچالشون یه لیوان آب معدنی آورد و با آرامش به حرفهام گوش داد.بهم گفت خیلی دلش میخواد بهم کمک کنه ولی بعنوان یه رئیس مجتمع کارش سخته و به این راحتیا نمیتونه سرخود اقدام کنه...چون ممکنه روسها ازش شکایت کنن ..این مسئله اثباتش سخته چون من با چشم خودم ندیدم که کی اون خرابکاریها رو کرده..اگر فیلم با عکسی داشتم کار خیلی راحت میشد..بعد همراهم اومد تا خرابکاریها رو از نزدیک ببینه..گفت ایکاش از اون اول ازشون عکس گرفته بودم..بین آشغالها چشمش به یه تکه کاغذ افتاد سریع از جیبش دستکش یه بار مصرف درآوردو کاغذ رو برداشت...تای کاغذ رو باز کرد دید به خط روسی یه چیزی روش نوشته شده و قسمت های دیگه کاغذ بطور پراکنده اسم آلکسی و دمیتری با خط کج و کوله بچگانه نوشته شده بود...احمقها خودشون رو خیلی راحت لو داده بودن!!!رئیس مجتمع که اسمش پیتر بود و با همسرش لورا دو تایی مسئول آفیس بودن یه سری تکون داد و گفت یاسی حق با توست...خرابکاری از جانب اینهاست...من براشون نامه اخطار میفرستم...قبلا هم بخاطر بی نظمی و آزار همسایه ها اخطار گرفتن...چوب خطشون داره پر میشه...از نظر قانونی دستم داره پر از مدارکی میشه که بواسطه اونا میتونم براشون حکم تخلیه بگیرم...تازه اونجا حس آرامش عمیقی بهم دست داد..برگشتم خونه و به بچه ها گفتم لام تا کام از اتفاقاتی که افتاده به پدرشون چیزی نگن چون شر درست خواهد شد...اونوقتها همسرم دو تا شغل داشت و همیشه خیلی خسته بود...با شنیدن اذیت و آزار روسها مطمئن بودم که کنترلش رو از دست میداد ...ما تازه مهاجر بودیم و هنوز تا گرفتن سیتیزن شیپ راه درازی در پیش بود..اصلا نمیخواستم بخاطر حماقت و نفهمی اونا سر و کارمون با پلیس بیوفته...یک ساعت بعد توی آشپزخونه مشغول بودم که از پنجره دیدم پیتر با یک نامه در دست داره بسمت خونه روسها میره...زنگ در رو زد و نامه رو تحویل داد و برگشت بسمت دفتر مجتمع...10 دقیقه بعد یوری با یه حالت عصبی با همون نامه که دستش گرفته بود با عجله بسمت آفیس رفت...فهمیدم محتویات نامه بدجوری آتیشش زده...تقریبا یکساعت بعد اسوتلانا زنگ زد...راستش حوصله ملامت شنیدن نداشتم...همون اول روراست بهش گفتم اسوت جان حق با تو بود...من نباید به اینا توجه میکردم...ترو خدا تو دیگه دعوام نکن...به اندازه کافی این روسها ازم قدردانی کردن!!! یه خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت اونموقع که یوری با عصبانیت و توپ پر رفته سراغ پیتر او هم همونجا توی آفیس بوده و ازنزدیک حرفهاشون رو شنیده...میگفت یوری شروع کرده درباره من و بچه هام حرف زدن و گفته اصلا من باید بیام ازینا شکایت کنم!!!این خانم یاسی اومده دم در خونه هر چی دلش خواسته به ما توهین کرده!!!بچه هاشون بچه های ما رو کتک میزنن!!!همین امروز رفتم مدرسه چون پسر من از اینا کتک خورده بوده!!!رفتم پیش مدیرشون اونم گفته بچه های اینا مایه عذابن!!!به روانشناس معرفیشون کردیم از بسکه برامون ماجرا درست میکنن...کل مدرسه از دستشون شاکین!!نامه اخطار رو چرا به من میدی؟؟!! ببر بده به اینا!!پیتر خیلی خشک و جدی بهش گفته: ببین من مدرک دارم که خرابکاریها از طرف شماست... آشغالها رو ریختین جلوی دراونا و من خودم کاغذ حاوی نوشته پسرهات رو توی آشغالها پیدا کردم...تا یوری اینو شنیده خودش رو زده به حالت غش و ضعف و تا تونسته کولی بازی درآورده...جوریکه پیتر با یه نیشخند گفته میخوای زنگ بزنم آمبولانس بیاد ببرتت برای معاینه؟! بعد یوری زود خودش رو جمع و جور کرده و گفته نه ...آخه بچه ها چی میشن اگه منو بستری کنن؟؟خلاصه که قول داده مواظب رفتار و اعمالشون باشه چون دیگه فاصله ای تا حکم تخلیه براشون نمونده...اسوتلانا میگفت صبر کرده تا یوری رفته پی کارش و بعد تمام داستان رو دوباره از اول برای پیترو لورا تعریف کرده و اونها هم گفتن چند ساله که از دست یوری و بچه هاش مدام به عذابن چون ازشون زیاد شکایت میشده ولی دیگه اذیتهاشون داره از شور به در میشه و بعنوان رئیس مجتمع سر و کله زدن با این خانواده یه معضلی شده براشون...یه چند وقتی آروم گرفتن...اصلا بطرف خونه و جای پارک ما نمیومدن...تا ما رو میدیدن مسیرشون رو عوض میکردن و کلا نحوه رفتارشون خیلی تغییر کرده بود...خوشحال بودم و علی رغم حرص و جوشهای اخیر فکر میکردم دیگه قضیه حله ولی غافل ازینکه اینا همه ش آرامش قبل از طوفانه...
والسلااااام .
کتاب قانون مهربانو
ای کاش اونموقع تو رییس مجتمع بودی...پیتر که همه ش میگفت من دست و بالم بسته ست...فعلا کاری ازم برنمیاد...
سلام
این مهمونهاتون نمیخوان برن؟
منتظر ادامه داستانیم!
سلام دکتر جان
چشم...همین الان اطاعت امر کردم..با اونکه ساعت 2:16 دقیقه به وقت محلی هست ولی نشستم پست رو تمومش کردم...چون مهمونها هنوز تشزیف حضور دارن و فردا باید تمام وقت در خدمتشون باشیم..
آخ دقیقا پوندی یا دونه ای خیلی عالی بود! شاید باورت نشه ولی من گاهی وقتی یه دانشجویی رو بش نمره کم میدم میترسم نکنه فردا با اسلحه پاشه بیاد سراغم :))))))) حالا سمت نیویورک نیوجرسی ممنوع بود اصلا اسلحه ولی می دونه کی چی داره. من الان تو ایالتهای جنوبی هستم اینجا میگن فقط حواستون باشه اسلحتونو کسی نبینه بقیش مشکلی نداره ! جالبه که حتی کسی که کم توان ذهنی هم هس میتونه بخره و برای فروشنده مهم نیس خب اینکه کم توان ذهنی چرا باید بش بفروشم! فقط به فکر سود خودشونن.
اینجا توی کانادا اگر هم بعد از صدجور سوال و جواب و کنترل سوابق تا 7 پشت قبل ازخودت راضی بشن بهت مجوز بدن همیشه حواسشون بهت هست...البته با تمام این بگیر و ببندها بازم اسلحه بطور غیرقانونی خرید و فروش میشه .....ترو خدا با این یانکی ها در نیوفت...یه نمره ناپلونی بهشون بده برن پی کارشون...به جون و جوونیت رحم کن دختر جان...
نه عزیزم در هم و برهم ننوشتی، اصلا سر سطر نمیری که آدم راحت خط بعدیو بخونه. البته من عینکیم.
خودت نگاه کن و گواهی بده
خیلی برای ماشین دلم سوخت ولی چه ارزون ازت گرفتن. دو هفته پیش پسرم مزدک ماشین را یه کم کشید به دیوار گاراژ. 1400 دلار ازش گرفت. تازه گفت اگه نقد بدی و رسید نخوای وگرنه ده درصد باید بیشتر بدی.
البته می دونم، حقوق اینجا نسبت به کانادا بالاست. یه کارمند ساده 1400 حقوق دو هفته شه. که نسبت به خرج و هزینه و قیمت اجناس حتی خوراکی کمه.
این قیمت مال خیلی سال پیشه...اون آقای تعمیرکار هم گفت پول نقد اگه بدی ارزونتر میشه...برای همین 125 دلار گرفت...
چه شانس عجیبی داشتین شما از همسایه واقعا. خداکنه آخرش خوب تموم بشه.
+من چندتا از دوستام آمریکا هستن یا تجربه داشتن و اون قضیه اسلحه رو تعریف کردن برام ولی دیگه آخه توی والمارت؟بازم وحشت از کامنت جودی
جودی جان راست میگه...آمریکا در مقام مقایسه با کانادا خیلی ناامنه..دوستم چند سال پیش غیابی ازدواج کرد و با یه بدبختی تونست ویزا بگیره برای اینکه بیاد پیش شوهرش آمریکا..همون هفته اول توی یه مسیری داشته پیاده میرفته یکهو تیراندازی میشه و این وسط تیر میخوره به یه دختر بچه سیاهپوست.. این طفلکی اصلا روانی شده بود.. انقدر حالش خراب شد که با صلاحدید روانپزشک و خانواده ش برگشت ایران بعد از چند ماه..شوهرش تا چند سال صبر کرد و همه ش در رفت و آمد بود ولی نهایتا دیدن اینجوری نمیشه و جدا شدن...میگفت آمریکا از ناامن ترین مملکتهاست و هر لحظه ممکنه یکی بهت شلیک کنه...اصلا از خونه بیرون رفتن با خودته..برگشتنت با خداست..
موافقم باهات یاسی جون. من بچه ندارم نمیفهمم هنوز :))) یه نکته دیگه که محله های مختلف از نظر امنیت رنک میشن و حتی بر اساس مدرسه ای ک اون اطراف هست و مدرسه خوبیه ما هم باید مالیات بیشتری بدیم قیمت خونه و کرایه خونه هم بالاتره. اما بازم تو یه کشوری زندگی میکنیم که توش مثه ابنبات چوبی اسلحه میفروشن. من اون اوایل تو والمارت یه سکشن اسلحه دیدم فکر میکردم اسباب بازی هستن انقدر که شبیه میدون جنگ بود!!!
جودی جان احتمال قوی تو هم مثل چند تا از دوستهای من وقتی بچه دار بشی جمع میکنی میایی کانادا...اینجا خیالت راحتتره..راست میگی..منم توی والمارتهای آمریکا اسحله دیدم ...به شوهرم گفتم نگاه کن ...اینم جزو کالاهای فروشی والمارته..چه راحت...اونم شوخیش گل کرده بود میگفت بیا بریم از مسئولش بپرسیم دونه ای میفروشن یا بر پایه پوند؟؟!!

چقدر این حس طلبکاری رو میشناسم. اینکه وقتی محبت های بیش از حدت رو حذف کنی ناگهان تبدیل بشی به یه آدم بد بد.
این افراد بیمار هستند و جامعه رو بیمار میکنند.
یعنی دیگه چه کار کردند؟! چه روزهای سختی داشتی.
رافائل جان خیلی ایام بدی بود...با وحشت در رو باز میکردم نکنه دوباره با یه صحنه تهوع آور مواجه بشم...سعی میکردم حساسیت نشون ندم ولی بیرون از مجتمع ماشین رو بررسی میکردم و همه ش دنبال خسارت و خرابکاری جدید احتمالی بودم...بعد ها که دیگه شوهرم همه چیز رو فهمید به مدیر مجتمع همینو گفت..که این آقای ظاهرا پدرفداکار داره دو تا تبهکار و خلاف کار تحویل جامعه میده...
عجب ادمهای بیماری. کانادا که خیلی قانونمندتره اگه امریکا بودین هیچ بعید نبود با اسلحه تهدیدتون کنن.
چند بار از آمریکا پیشنهاد کار با حقوق و مزایای عالی داشتیم ولی هیچوقت دلم به زندگی در محیطی که حمل اسلحه رو آزاد اعلام کرده راضی نمیشه...تقریبا تمام اقوام پدری من ساکن آمریکا هستن...هر چی سعی دارن متقاعدم کنن که اتفاقی نمیوفته ولی تا حالا موفق نشدن...نه اینکه جون دوست باشم ها..ولی با طرز فکری که دارم میدونم تا بچه ها برن از خونه بیرون و برگردن نصف العمر میشم...هر وقت دوباره به موضوع اشاره میکنن میگم باشه حالا درباره ش فکر میکنم!!!اون طفلکیا هم میگن ماشالله ...هنوز داری فکر میکنی؟11 سال کافی نیوده برای تصمیم گیری؟؟!!!
به نظرم که مثل کشورشون رفتار می کنن
منجوق جان...نظرت کاملا درسته..کلا ملت زورگویی هستن...طبیعتشون مثل آب و هوای مملکتشونه..خشک.. سرد.. خشن....
یعنی با این همه باز هم کار دیگه ای کردن؟
ای بابا
کاری ندارم به ملیتشون، اما انسان که بودن، چرا اینکارا می کردن؟
سمانه جان...اینا آزار و اذیت معمولیشون بود...بنظرت اگر انسان بودن چنین حرکاتی ازشون سر میزد؟؟!!
مگه مافیا روس ول میکنه.
چی بگم والا؟؟!!! ما آخرش سر از کار اینا در نیاوردیم!!!
جون جدت هر از چند سطر برو سر سطر. مگه میشد خط بعدیو پیدا کرد؟!
ولی خوب و جذاب تعریف می کنی. و با فضاسازی خوب.
عجب خانواده ی شاهکاری بودند.
همسرت نپرسید این خط روی ماشین مال چیه؟
منتظر میشم ببینم شاهکار بعدیشون چیه و کی از شرشون راحت میشید؟
یعنی واقعا انقدر درهم برهم مینویسم؟؟!! عذر میخوام که به زحمت افتادی از خوندنش...چشم ازین به بعد رعایت میکنم...هم شاهکار بودن هم عتیقه...امیدوارم نصیب هیج کلکسیونری نشن...طفلکی همسرم انقدر درگیر بود که تقریبا نمیدیدمش...صبح خیلی زود میرفت شب یه وقتی میومد همه خواب بودن!!!ماشین رو فردای اونروز بردم کمپانی ..یه آقایی رو بهم معرفی کردن کارش لکه گیری و رنگ مجدد بدنه ماشین بود...اونم گفت خطها عمیق هستن ...با چک و چونه 125 دلار گرفت و تمام خطوط رو محو کرد...ولی متاسفانه پارکینگ روباز بود..هر لحظه امکان داشت دوباره بیان یه ضرر تازه بزنن...خیالم خیلی ناراحت این قضیه بود..
وای بازم آرامش قبل از طوفان
اینا دیگه چه جونورایی بودن
کلا روسها تو کتابهاشون خودشون رو به مغرور بودن معرفی میکنن فکر کنم کل کشورشون اعتماد به نفس کاذب دارن
امیدوارم خدا هیشکی رو درگیر چنین دردسری نکنه...کلا ملت نچسب و منفوری هستن...اینجا هم فقط با خودشون و در کامیونیتی روسها رفت و امد و معاشرت دارن...نه بقیه تمایلی به ارتباط با اونا رو دارن و نه روسها با رفتارهای مستبدانه و خشکشون پذیرای بقیه به جمع خودشون هستن.....کله خشکن و دارای تعصبات بی اساس...فکر میکنن با لات بازی و زور گویی میتونن پیش ببرن...
سلام
به خاطر جوابتون توی پست قبلی به کامنت پرنسا گفتم!
سلام مجدد دکتر جان
آهان از اون لحاظ...الان مهمونمون رفته گشت و گذار با دوستهاش ...یه زنگ تفریح پیش اومد تونستم این پست رو بذارم..
سلام
خوشحالم که اون طوری که توی پست قبل نوشته بودین توی این پست تمومش نکردین
اما خدایی من نمیفهمم آزار دادن شما چه سودی براشون داشته؟ فقط یه نفرو که بهشون محبت میکرده از دست دادن!
سلام دکتر جان
مشکلشون این بود که کلا طلبکار بودن و فکر میکردن همه باید در خدمتشون باشن..تشکرو یا عذرخواهی هم از نظرشون یه کار اضافی بود!!...مثلا انتظار داشتن من هر روز براشون غذا ببرم !!!چون یه دفعه اینکارو کرده بودم ..و انگار انجام وظیفه بوده!!!هر چی میگذشت بیشتر به معنی حرفهای اسوتلانا پی میبردم...ببخشین من متوجه نشدم..چطوری توی پست قبل تمومش کرده بودم؟