-
مژده دهید یار را....اینکه نگار میرسد...
پنجشنبه 25 بهمن 1403 13:56
بالاخره اجاق گاز جدید قدوم مبارکش رو گذاشت به محفل درویشی ما و گوشه اشپزخونه جا خوش کرد...حالا میخواهیم بچسبونیمش به دیوار میبینیم سیمش اصلا انعطاف نداره..چون اینجا اکثرا گازهای خوراکپزی برقی هستن...دوباره تماس گرفتیم دفترشون ...فرمودن چون دمای هوا موقع دلیوری منفی 30. درجه بوده وایر حالت انعطافش رو از دست داده...چند...
-
اجاق خوراکپزی (قسمت چهارم)
چهارشنبه 10 بهمن 1403 12:46
خلاصه جنگ اغاز شد..شده بودیم 3 تا جناح که مدام توی سر و کله هم میزدیم..خسته تون نکنم..اخرش تونستیم قانعشون کنیم که یه اجاق گاز جدید بفرستن...باز یه هفته گذشت و دیدم صدای نفیر تلفن بلند شد..جه خبره؟؟ هیچی ..از فروشگاه زنگ زدن و یه اقای تعمیرکاری داره میگه کی تشریف دارین که من نزول اجلال کنم برای بازدید و تعمیر اون...
-
اجاق خوراکپزی( قسمت سوم)
پنجشنبه 4 بهمن 1403 12:40
عزیزانی که نوشته های منو میخونن کاملا معترفن که من چقدر از غذای بیرون بیزارم و دیگه چی بشه که مجبور بشم از بیرون غذا تهیه کنیم وگرنه هرگز زیر بار چنین کاری نمیرم...این شد که از فردا دست بکار شدم و یه گاز دو شعله برقی که بر ای همچین روزایی خریده بودم از انباری دراوردم و مشغول شدم... یه تبصره هم اینجا باز کنم که تماس...
-
اجاق خوراکپزی (قسمت دوم)
شنبه 29 دی 1403 15:28
خدمت سروران عزیز عارض بشم که: قرار شد منتظر باشیم تا اجاق گاز مذکور رو از ونکوور بیارن ..چون انبار شرکت LG اونجاست..هفته بعد زنگ زدن گفتن چهارشنبه خونه باشین تا جنس رو تحویل بگیرین...ما هم گفتیم چشم....صبح روز چارشنبه دوباره یه تماس دریافت کردیم که بخاطر نقص فنی کامیون دلیوری و خرابی جاده های بین استانی بعلت برف زیاد...
-
کریسمس و سال نو و خرید اجاق خوراکپزی (قسمت اول)
پنجشنبه 27 دی 1403 15:14
درود فراوان خدمت یاران و عزیزان راه دور و نزدیک...به فرمایشِ دوست نازنینم..مونپارناس عزیز...اومدم یه سلامی عرض کنم و یه شرحی ازین چند وقت که سعادت نداشتم بیام خدمتتون بدم و باز بدو بدو برگردم سراغ هزار تا کار بیخودی...گفتم کار بیخودی یاد یکی از اقوام دور افتادم...هر وقت بهش میگفتیم فلانی کجایی؟؟ پیدات نیست ..چرا...
-
بیمه بی وفا..
چهارشنبه 9 آبان 1403 07:46
پیرو احوال پرسی دوست و هم استانی بزرگوار و مهربانم مونپارناس جان ِِِ...اومدم به اپدیتی از اوضاع و کواکب خدمتتون عرض کنم و مرخص بشم... اول اینکه کماکان با اون شرکت بیمه خراب شده در حال گیس و گیس کشی هستیم..از ما اصرار که اخه نامردا...تا حالا 8 هزار دلار پول رایج این مملکت رو دو دستی تقدیمتون کرده بودیم واسه اینجور...
-
بلای اسمونی...
چهارشنبه 31 مرداد 1403 13:06
چند روز پیش تگرگ زد..اونم چه تگرگی... هر کدوم بدون اغراق اندازه یه گردوی درشت....خدارو شکر که نیمساعت قبلش رسیده بودم خونه...ماشین هم توی پارکینگ بود...جالبه که اولش به موبایلهای همه پیام اورژانسی فرستاده شد تا خبردار بشن و خودشون رو به جای سرپوشیده برسونن...چشمتون روز بد نبینه...یکهو چنان ضربه هایی به سقف و بدنه خونه...
-
دعوای ناموسی
یکشنبه 27 خرداد 1403 09:10
ه وا که یک کم افتابی میشه ملت میریزن کنار دریاچه ها و توی پارکها...دیروز با پسرم رفتیم همین پارک محلی خودمون...بچه ها توی محوطه بازی پارک سر و صدا میکزدن و بزرگترا هم بصورت گروهی و دو نفره یا نشسته بودن روی چمنها یا هم که در حال قدم زدن بودن... توی مسیری که قدم میزدیم دقیقا روبرومون یه اقای میانسال با سگش داشت پیااده...
-
با همه بی سر و سامانیم....
پنجشنبه 24 خرداد 1403 09:15
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبالِ پریشانی ام طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست در پیِ ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام دل خوشِ گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطشِ سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهیِ برگشته زِ دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می...
-
چطوری؟ خوبی؟...
چهارشنبه 23 خرداد 1403 08:10
کم سرمایه ای نیست .. ! داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند ...! ولـــــی ... . از آن بهتر داشتن آدمهاییست ... که وقتی حالت را میپرسند ... بتوانـــی بگویی: خـــــوب نیستم ...
-
دل و دعا....
دوشنبه 21 خرداد 1403 11:26
گفت دعا کنی می آید ... گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود خواستی بیایی ،با دعا نیا با دل بیا !!
-
رفاقت پایدار...
شنبه 21 بهمن 1402 16:55
بعد از مدتهای مدید...یه موقعیتی پیش اومده که من و دوستم دیداری داشته باشیم...توی فاصله زمانی که بین پایان ساعت کاری شغل اولش و شروع شغل دومش داره که حدود دو ساعتی میشه یه جایی قرار میذاریم...با لبخند ملایم همیشگیش روبروم میشینه....حال بچه هاش رو میپرسم که میگه بد نیستن...احوال همسرش رو جویا میشم ..کمی من و من میکنه و...
-
گذاشتم و گذشتم..اومدمو برنگشتم...
دوشنبه 13 آذر 1402 17:47
شاهرخ جان روحت شاد...تو هم رفتی و ما رو تنها گذاشتی...همیشه از شنیدن صدای زیبا و ترانه های قشنگت لذت میبرم...یادمه هر وقت کاست جدیدی از اهنگهای تو بدستمون میرسید توی مدرسه دست بدست بین همکلاسیها میچرخید...هممون دست به دامن برادر یکی از بچه ها بودیم که توی سه راه جمهوری فروشگاه لوازم صوتی داشت... یادمه ازین نوار...
-
همجنسگرایی...مواد مخدر
پنجشنبه 20 مهر 1402 11:54
اقا چه وضع خرابی شده از نظر کار توی کانادا!!!! پسر دوستم برای اینکه توی محل کار تحویلش بگیرن یه ادا اصولهایی از خودش دراورده که یعنی من Gay هستم!!! از وقتیکه به فرموده جناب اقای ترودو کانادا سرزمین و بهشت همجنسگراها اعلام شده و اونا رو به رسمیت شناختن دیگه کیه که جرات کنه به این جماعت چپ نگاه کنه؟؟!! جاشون بالای سر...
-
اب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم..
دوشنبه 13 شهریور 1402 15:25
باورتون میشه علی رغم بارندگی زیاد توی این استانی که ما هستیم بازم هشدار دادن در مصرف اب صرفه جویی کنین؟؟!! یعنی رسما گفتن هیشکی حق نداره ماشینش رو جلوی خونه ش بشوره و همینجور فرت و فرت اب هدر بده...فقط باید ماشینتون رو برای شستشو ببرین کارواش...اگه یه وقت راپورت بدن که اب رو هدر دادین جریمه میشین!!! ای کسانیکه ایمان...
-
اندازه نگهدار که اندازه نکوست...
شنبه 4 شهریور 1402 21:17
سلام به همه دوستان....ببخشین اگه چند وقتیه افتخار نداشتم در خدمتتون باشم....ایندفعه دارم غصه دوست بی عقلم رو میخورم که بدون عاقبت اندیشی قبل از مهاجرت به کانادا از روی اعتماد بیش از حدش...و شایدم رودروایسی..ورداشته برای نگهداری از دارایی و اموالشون در ایران به پدرشوهرش وکالت بلاعزل داده...حالا بعد از چهار سال...که مچ...
-
تخم مرغ دزد شتر دزد میشه....
پنجشنبه 8 تیر 1402 16:27
رفته بودم فروشگاه همیشه شلوغ والمارت...توی یه منطقه ای که اکثریت هندی و پاکستانی نشین هستن... یخورده خرت و خورت برداشتم و رفتم سمت صندوقها برای پرداخت..دیدم یا خودِ خدا...چه صف بالابلندی تشکیل دادن...هر چی چشم دووندم دیدم صفهای دیگه. هم همین وضعه...ناچارا یکی از لاینها رو انتخاب کردم و افتادم پشت سر یه خانم قد بلند...
-
اونور دنیا شبه اینور دنیا روزه....
یکشنبه 14 خرداد 1402 20:06
امان از کم لطفی بعضی ازین دوستان گرامی که حاضر نیستن اول یه نگاهی به ساعت بندازن و بعد هوس تماس گرفتن به سرشون بزنه...ساعت 4 صبح صدای نفیر تلفن بلند شده..افتان و خیزان خودمو رسوندم به تلفن و گوشی رو برداشتم..میبینم به به...یکی از اشناهای دور یکهو دیگ محبتش جوشیده و یاد ما غریب مهاجرا افتاده و بخیالش که اینجا هم...
-
مالیات...مالیات...مالیات...
شنبه 26 فروردین 1402 11:56
انقدر ازین ماه مارچ بدم میاد که فقط خودِ خدا میدونه!!!! چرا؟؟!! چون ماهیه که باید این Tax کوفتی رو بپردازی....هر چی بلا هم قراره نازل بشه دقیقا همین موقع سر ادم میاد!!! یا ماشینت قالت میذاره...یا شغلت رو از دست میدی...یا خونه عیب پیدا میکنه و تعمیرات لازم میشه...یا موقع پرداخت قبوض مختلف و قسط خونه دقیقا میوفته همون...
-
غوغای سکوت.....
شنبه 8 بهمن 1401 19:42
چقدر بعضی وقتها نوشتن برای ادم سخت میشه...کلمه ها از زیر قلمت سر میخورن و روی کاغذ پخش میشن...نمیتونی بهشون نظم بدی...افکارت بهم تنیده میشن و مثل یه کلاف سردرگم نمیدونی از کجا باید شروع و به کجا ختمشون کنی....این روزا من هی میام مینویسم و بعد پاک میکنم....عین ادمهای دستپاچه که خیلی عجله دارن شدم....انگار فرصت محدوده و...
-
برف....برف...برف
شنبه 21 آبان 1401 04:30
از بسکه این روزا بیحوصله و کسل هستم بخدا اصلا حالشو ندارم بیام دو خط بنویسم و بقول اون دوست کاناداییم یه علائم حیاتی از خودم نشون بدم!!!! لابد شماها هم فکر کردین دیگه خدا یاسی رو بیامرزه!!! اینم گذاشت و رفت!!! حق هم دارین اینجوری فکر کنین!!! خیلی وقت اینجا نیومدم....ولی بقول نیاکان پاک ما ...خنده دل خوش میخواد و گریه...
-
راز و نیاز
یکشنبه 13 شهریور 1401 22:02
کاش میدونستی چقدر لحن عبادتت رو دوست دارم....اینکه انقدر خالصانه به درگاه خدا دعا میکنی...اینکه انقدر با حوصله تک تک کلمات رو ادا میکنی...موقع نماز چشمانت رو میبندی و با اون ته لهجه زیبا با خدای خودت راز و نیاز میکنی....امروز هم وقتی قامت به نماز بستی بی صدا و پاورچین پاورچین خودم رو به پشت در اطاق رسوندم...از لای در...
-
عقرب زیر قالی....
شنبه 11 تیر 1401 20:57
تا حالا شده به یه نفر که اخیرا مادر شوهرش فوت کرده تسلیت بگین اونم در جواب با یه لبخند به پهنای صورت جواب بده : قربون محبتتون...انشاا...نصیب شما هم بشه...اونوقت اطرافیان با دیدن قیافه هاج و واج مونده شما هی نخودی بخندن و یواشکی بهمدیگه سقلمه بزنن؟؟!!! امروز همین صحنه رو یا چشمهای خودم دیدم....خدا اخر و عاقبتم رو بخیر...
-
اندر تفریحات قبله عالم
شنبه 28 خرداد 1401 21:51
چند وقت پیش یه یادداشتی بدستم رسید که درباره خاطرات یکی از دختران ناصرالدین شاه قاجار بود...صبیه محترمه شاه شهید مرقوم فرموده بودن که: بابا شاه یه بازی اختراع کرده بودن که خیلی مفرح بوده برای شخص شخیص خودشون و سایر اطرافیان....به اینطریق که جمعی از زنان حرمسرا در یکی از سالنهای کاخ جمع میشدن و شاه با خاموش و روشن کردن...
-
ازدواج با عاشقی یا بی عاشقی؟؟!!!!
سهشنبه 17 خرداد 1401 17:59
امروز توی پمپ بنزین یه نفر ازم پرسید تو ازدواجت چطوری بوده؟؟؟ عاشق شدی یا اومدن خواستگاریت؟؟؟ یه لحظه ماتم برد... واقعا تلنگری بود این سوال....درست عین بجه هایی که وسط کلاس وایسادن و جلوی یک عده همکلاسی دیگه هاج و واج موندن که جواب معلم رو چی بدن ؟؟؟؟ به چشمهای پرسشگرش خیره مونده بودم و نمیدونستم چی جواب بدم؟؟؟ واقعا...
-
مبادا که در این دهر دیر زیستی....
یکشنبه 7 فروردین 1401 07:40
دیروز دوستم تماس گرفت ...حال و احوال و...بعد حس کردم هدف ازین تماس فقط حال و احوال معمولی نیست...شدیدا کسل بود...هم میخواست حرف بزنه هم انگار یه جورایی بیحوصله بود و صداش غم داشت....بهش گفتم بیام دنبالت بریم یه کافی بخوریم؟؟ یکهو لحنش عوض شد و گفت اره بخدا یاسی...اصلا حوصله خونه موندن رو ندارم...خلاصه...پاشدم شال و...
-
با تو از خاطره ها سرشارم.....
چهارشنبه 25 اسفند 1400 20:17
دوستان عزیزم ...عید همگی شما مبارک...امیدوارم که سال جدید سرشار از خیر و برکت باشه برای همتون...اینجا که ما حال و هوای عید رو اصلا حس نمیکنیم..غربته و هزار دلتنگی...خوشبحالتون که هنوزم فرصت دارین توی شلوغی شب عید به بازارچه تجریش و امامزاده صالح برین...تربچه نقلی و سبزی خوردن تازه بگیرین...با دقت و وسواس تنگ ماهی...
-
حمالی زیر پرچم بیگانه..
شنبه 30 بهمن 1400 11:03
یکی از دوستان خانوادگی ما چند ماهیه اومدن کانادا...یعنی مهاجرت کردن ...دیشب داشتیم با خانمش تلفنی حرف میزدیم میگه شما خبری از اوضاع و احوال خونه زندگیتون توی ایران دارین؟! خیلی حواستون باشه ها !! اینروزا آدم به تخم چشم خودش هم نمیتونه اعتماد کنه...کاشف بعمل آمد که..بعله...چون پارکینگ و انباری اپارتمان اونا توی زیر...
-
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی...
جمعه 22 بهمن 1400 20:31
پدر شوهر دوست من تشریف آوردن اینجا...سه ماه تموم ازشون پذیرایی شد..کلی گشت و گذار و مهمونی...وموقع برگشت به موطن عزیزتر از جان..شوهر دوست اینجانب رو به گوشه ای کشانیده و با قدردانی تمام از زحمات و پذیرایی چند ماهه عروس فداکار نجواکنان جوریکه به گوش عروس جان هم حتما برسد فرموده اند : این دفعه که اومدم کانادا یا با نوه...
-
خرید پرماجرا (قسمت دوم)
سهشنبه 28 دی 1400 17:03
بیچاره اسوتلانا که خنده روی لبش ماسید...به پشت سرم نگاه کردم و خانم دوروتی رو دیدم که با تمسخر به اسوتلانا خیره شده بود..چند تا خانم همسایه هم در اطرافمون بودن که سعی میکردن خودشون رو به بی خیالی بزنن و وارد ماجرا نشن...انقدر ناغافل این حرف رو شنیده بودیم که چند لحظه من و اسوتلانا بهم خیره شدیم و نمیدونستیم چه جوابی...