مامان بزرگ روحت شاد...چه عالمی با هم داشتیم...یادش بخیر..پنجشنبه ها که از مدرسه برمیگشتم خونه با ذوق و شوق تند تند درسام رو میخوندم...میدونستم فردا که جمعه ست میام پیشت و همیشه هم با محبت و لطف قلبی برام غذاهای مورد علاقه م رو درست میکنی...حواست هست که من تورشی تره خیلی دوست دارم...باقالی قاتق و واویشکا رو بعد از اون...و اخر سر هم از میرزا قاسمی و مرغ تورش....
چقدر طعم غذاهایی که توی گمج درست میکردی رو دوست داشتم...با لهجه شیرین گیلکی زیر لب میخوندی تورش تره..بچش ببین نمک داره؟؟
از وقتی تو رفتی دیگه هیچ غذای گیلکی به من مزه نکرد...انگار طعم نداشتن...شاید برای اینکه اون مهر و محبتی که تو بخرج میدادی تا غذا اماده بشه دیگه نبود...نمیدونم ..
امروز. بعد از مدتهای مدید...شاید یه چیزی حدود 25 سال...وسط سرمای منفی 18 درجه ..دلم خواست برای خودم تورشی تره درست کنم...قبلا هم بارها خواسته بودم که تورش تره بار بذارم ولی هر دفعه..درست توی لحظات اخر تبدیلش میکردم به یه غذای دیگه...انگار تورش تره بدون حضور مامان بزرگ نباید تهیه بشه...فقط اونه که در تهیه ش استاده..
سبزیها رو پاک کردم و شستم... یاد اون روزا افتادم که موقع سبزی پاک کردن پکی به سیگارت میزدی و بعدش جرعه ای چایی میخوردی..اگه خاله خدابیامرز هم پیشت بود که هر دو ضمن سبزی پاک کردن با هم گیلکی گپ میزدین و چایی مینوشیدین....
سبزیها رو خورد کردم ..صحنه سبزی خورد کردنت جلوی چشمم اومد ..تو عادت داشتی توی سینی بزرگ سبزیها رو ساطوری خورد کنی ...اگه عمو حسین خدابیامرز هم یه سر از رشت اومده بود پیشت و سبزی محلی اورده بود که دیگه عالی میشد..با ذوق و لبخندی به لب سبزیها رو ساطوری میکردی ...با نگاهی قدر دان از لطف و توجه عمو جون برای اوردن ماهی شور و سبزیجات محلی...
خواستم به خورشت چاشنی بزنم ..یادم اومد تو همیشه گرد غوره رو توی ابجوش میخیسوندی و بعد که لعاب میداد میریختی داخل خورشت...ولی من اینجا که گرد غوره ندارم...مجبورم به همون ابغوره ساده یک و یک که توی یه فروشگاه خوارو بار افغانی گیر اوردم بسنده کنم....توی اشپزخونه بوی خورشت تورش تره ...برنج تازه دم....بوی خوش بچگیها پیچیده بود....انگار همه چی بود بجز عطر حضور پر مهرت مامان بزرگ...بیرون داشت برف میومد..یاد زمستونهای تهران افتادم..وقتی بدو بدو میومدم پیش تو...میومدی جلوی در استقبالم...بغلم میکردی و میگفتی دختر جان تو چرا شال روی سرت نمیاندازی؟؟ روسری که کافی نیست..
بعد که وارد ساختمون میشدیم یه راست میرفتیم توی اشپزخونه..که پر بود از عطر سبزیجات و انواع ادویه جاتی که توی غذاها استفاده میکردی..داخل اشپزخونه همیشه بوی برنج اصل گیلانی میومد...چقدر گرمای دلچسبی داشت برای هر کی که بعد از چند دقیقه پیاده روی توی سرما از ایستگاه تاکسی خودشو به خونه شما رسونده...و اون چایی داغ خوش عطر باغهای سرسبزلاهیجان که هر سال گل باررو برات میفرستادن...
از عطرو بوها باید ترسید...چنان پرتت میکنن توی خاطره ها که باورت نمیشه...خورشت تورش تره توی دیگ میجوشید و قلب من توی سینه از هجوم اینهمه خاطره....کاش زمان همونجا میایستاد..بزرگتر نمیشدم...تو هیچوقت از دنیا نمیرفتی...کاش دوریها و جدایبها هیچوقت رخ نمیدادن...
زیر بار اینهمه یاداوری ...اشکهام جاری شدن...یادم افتاد خاله خدابیامرز همیشه اشک رو به ابغوره تشبیه میکرد...اره درست میگفت...بدون وجود تو چاشنی تورش تره امروز من اشکهامه...
از صدقه سری دولت فخیمه کانادا با روی کار امدن اقای کارنی موهبتی نصیب اهالی شد که ای جماعت چه نشستین ...پاشین برین درخواست کارت هزینه درمان دندان بکنین که تا 2000 دلار اعتبار داره..
هزینه درمان و رسیدگی به دندانها اینجا خیلی گرونه و تمام دوستانی که به ایران سفر میکنن حتما توی لیست کارهای واجب کنار ویزیت دندانپزشک یه ضربدر پررنگ میزنن...راستش غریبه نیستین من خودم الان دو ساله نتونستم برای cleaning اقدام کنم چون فقط یه چیزی حدود 300 دلار هزینه عکسبرداری از فک و ریشه دندانهاست که اهالی مطب به هیچ صراطی مستقیم نمیشن تا بتونی از زیرش شونه خالی کنی..از اوجبِ واجباته...با احتساب بقیه هزینه ها یه جیزی حدود 700 تا 800 دلار ازت میگیرن بعد با سلام و صلوات مطب رو ترک میکنی تا دیدار بعدی که اخیرا سالی دوبار شده!!!
القصه ..ما هم با خوشحالی اقدام کردیم و حدود یکماه طول کشید تا کارت مزبور بدستمان رسید..این کلینیکی که ما همیشه میریم چند تا دکتر داره ما پیش دکتر ایرانیشون همیشه وقت میگیریم...
دیروز وقت داشتم و توی اطاق انتظار یه خانم هموطنی سرِ صحبت رو باز کرد و گفت شما خیلی وقته اینجا میایین؟؟ گفتم بله..ایشون در واقع دکتر خانوادگی ما هستن...گفت: ما الان مدتهاست پیش یه دکتر عرب مصری میریم و کارش خیلی خوبه ولی متاسفانه کلاهبردار از اب دراومده و ازش شکایت شده که خودمون هم جزو شاکیا هستیم..
قضیه ازین قراره که چون برای هر نفر 2000 دلار اعتبار توی کارت هست این بی انصافا موقع پرداخت هزینه بیشتر از سرویسی که به بیمار داده بودن از کارت پول برمیداشتن و همین باعث میشده وسط کار درمانی به بیمار بگن پول کمک هزینه دولتی تموم شده و بقیه اجرت کار رو باید از جیب بدی!!!
هر چی بیمار بدبخت. حرص میخورده که اخه چرا اعتبار کارت انقدر زود تموم شده اونا با قیافه حق بجانب میگفتن اینجا کلی روی دندانهای شما کار شده و مواد مصرف کردیم!!!
خلاصه ..با هوشیاری یکی از بیمارا که به اداره مزبورشکایت کرده بوده مامور میفرستن و با بررسی فایلها معلوم شده اینا برای اینکه وانمود کنن دارن پول مواد مصرفی و اجرت کار میگیرن کلی هزینه الکی رو توی فایلها ثبت کردن!!!
و تازه تقش دراومده که فقط اون کلینیک نبوده و کلی جاهای دیگه هم همین کلک رو زدن و خواستن سرِ بیمار کلاه بذارن..
راستش به شک افتادم!!! نتیجه ش هم این شد که مرحله به مرحله از دکتر میپرسیدم الان داره روی دندونم چه کاری رو انجام میده که بعدا توی لیست صورتحساب دنبال عنوان و اجرتش بگردم!!!
اخر سر خودِ دکتر و دستیارش که یه خانم هندیه خنده شون گرفت و گفتن نگران نباش..ما مثل بعضیا کلاه بردار نیستیم!!
اخبار خوبشم اینکه گفت یه دندونت باید root canal بشه..بعدشم برات crown بذارم...فقط امیدوارم که تا اخرش بشه از کمک هزینه دولتی استفاده کرد...خودم که فعلا بدجوری خوردم به خنسی..پنچرم اصلا...
جه روزگاری شده واقعا!!! انقدر تقلب و دله دزدی زیاد شده که ادم باید چهار چشمی مواظب باشه کلاه سرش نذارن....که البته اخرش هم میبینی یه جورایی..یه جاهایی..از یه لحظه غفلتت استفاده کردن و حسابی از خجالتت دراومدن!!!
خدا اخر و عاقبت هممون رو ختم بخیر کنه..
این همسایه دست چپی ما پاکستانین..بعض شما نباشه خیلی مردمان مهربان و دوست داستنی هستن..ولی حیف..فردا دارن از این شهر و استان میرن....امروز تو راهی براشون خریدیم و رفتیم یه توک پا دیدنشون...
این خونه مال دو تا پسراشونه...خودشون توی تورنتو خونه دارن ولی مرجحا اومده بودن اینجا با یکی از پسرا و عروسشون زندگی میکردن...اون یکی پسرشون با همسر و دو فرزندش یه استان دیگه هستن...
اقای رضوان از اون پدرشوهراست که داشتنش میتونه ارزوی هر عروسی باشه...تمام مدت از بچه ها نگهداری میکرد و حتی شاهد بودم یکی از نوه های بدقلقشون رو که شب تا صبح گریه میکرد و نمیذاشت بقیه بخوابن تا دیروقت توی حیاط خونه شون در اغوش میگرفت تا بچه بخوابه...
همسرش مشکل قلبی داره و ایشون هم بسیار خانم مهربان و فهمیده ای هستن....
همه چی داشت خوب پیش میرفت تا پسر بزرگ خانواده سهمش از خونه رو خواست تا جای بزرگتری برای خانواده ش تهیه کنه...برای همین مجبور به فروش شدن...
الان چند روزه سرگرم اسباب کشی و جمع و جور کردن خونه هستن دیروز یه کامیون خیلی بزرگ اومد و حتی برای چند ساعت جلوی پارکینگ ما رو مسدود کرده بود...ولی ما اعتراضی نکردیم و برای همکاری باهاشون ماشینها رو یه طرف دیگه خیابون پارک کردیم ...
موقع اومدن هر چی تلاش کردم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم ..خداحافظی همیشه برام از اون کارهای شاق بوده...نمیدونم چرا نمیتونم راحت از پسش بربیام....
خانم رضوان هم تند تند اشکهاش رو پاک میکرد و میگفت دختر جان به همین زودیها همدیگه رو میبینیم...ما میاییم اینجا تا جنید و خانواده ش رو ببینیم...شما میایین تورنتو برای دیدار...توی دلم گفتم تا خدا چه خواهد..انشاا...که همینطور میشه...
فردا غروب پرواز دارن...سفرشون بخیر....خدانگهدارشون باشه..
خدمتتون عرض کنم که...خوش به سعادت همه شما که توی مملکت خودمون هستین و تا دلتون بخواد میتونین سبزی از هر نوعش رو تهیه کنین...اینجا دیگه گندش رو دراوردن..از بسکه گرونه!!!
اب و هوای درست و حسابی هم که نداریم خودمون بکاریم...تا تکون میخوری فصل کشت و کار میگذره و دریغ از همون افتاب بی حس و حال...دانه ها جوانه نزده میخشکن...
تازه خیلی خوش شانس باشی و باغچه ت سر سبز بشه اونوقت این خرگوشها و سنجابهای فرصت طلبن که دور از چشمت میان به سبزیجات باغت شبیخون میزنن و از خجالت خودت و سبزیها حسابی در میان!!
یه دسته کوچیک سبزی اینجا بالای یه دلاره...بندرت بشه 75 سنت!!! تازه منظورم گشنیز و جعفری و پیازچه بود ها....اویشن و شوید و نعناع و ایضا ریحان که دیگه خیلی لاکچری محسوب میشن....هر دسته 3 دلار به بالا...یعنی قیمتشون برگ و ساقه ای درمیاد!!!
خلاصه که هر وقت کنار دیزی ابگوشت و دیس قیمه و قورمه تون ظرف سبزی خوردن گذاشتین نوش جونتون..ولی خیلی با احترام و قدردانی نگاهش کنین...یه جاهایی توی دنیا حسرتشو میکشن ..
در راستای احوالپرسی دوست گرانقدرم...مونپارناس جان..اومدم یه اپدیت بدم و باز برگردم توی غار تنهاییام ..تا جام رو کسی نگرفته...عرض کنم خدمت ذات منورتون که...من شغلم ایجاب میکنه با سالمندان در ارتباط باشم...از اونجاییکه اخیرا باید از یه خانم 97 ساله و تقریبا ناشنوا نگهداری میکردم خیلی درگیر بودم...طفلکی چون نمیشنوه ولووم تلویزیون رو باید تا حدود 60 و هفتاد میبردیم بالا تا شاید با ارفاق ..ایشون اندکی بشنون...
و چون خودم از شدت صوت وارده در معرض پارگی گوش قرار میگرفتم باید ازین ear plug ها که کارگرای ساختمونی موقع کار با مته و دریل میذارن گوششون استفاده میکردم..
والا اصلا موثر که نبودن هیچی...این وسط گوش بنده طعیان نمود و به نوع پلاستیک این وسیله مزخرف حساسیت نشون داد....خودم دست بگوش شدم...حالا ایکاش دکترا سواد داشتن...کم مونده بود کار بکشه به جراحی مغز و اعصاب...
قربون دوا درمونهای خونگی که همیشه توی غربت به دادمون رسیده...بخور ماست دادم چند بار تا خوب شد!!!
از اونور دولت فخیمه کانادا اعلام نمود که چون این بانوی کهنسال چوب خطش پر شده دیگه هزینه نگهداری ازین بزرگوار در منزل رو تقبل نمیکنه و باید برای استفاده از سرویس دولتی ایشون رو منتقل کنن. به خانه سالمندان...
از اونجایی که انتقال سالمندان عزیزبه چنین مکانهایی در کاناداعاقبت نداره و طرف اگر هم با ته مونده قدرتی که داره عمودی وارد چنین سرایی بشه صد در صد و بدون شک در کوتاهترین زمان ممکنه بصورت افقی به بازماندگانش عودت داده خواهد شد...فلذا..جنگ و پیکار بین خانواده این عزیز کهنسال و اداره بهداشت و درمان دولت فخیمه کانادا در گرفت...از فرزندان ایشون انکار که ما مادرمون رو انتقال نمیدیم فسیلیتی تا شما بکشینش و از اداره مربوطه اصرار که باید بفرستین وگرنه سرویس بی سرویس...همینه که هست...
این وسط هم شرکت واسطه مونده بود سفیر و سرگردون که بالاخره چه گلی از دست اینا به سر بگیره؟؟!! و تکلیف حقوق کارمندان که بنده را هم شامل میشه از جیب کی استخراج کنن؟؟!!
خلاصه...سرتون رو درد نیارم...خانواده سالمند جان بالاخره تصمیم گرفتن که عزمشان را جزم و کمر به همت ببندن جهت نگهداری ازین بزرگوار...عطای کمک.دولتی رو به لقایش ببخشن...شرکت واسطه را هم عزل کنن و خلاص...
نتیجه اخلاقی اینکه بنده فعلا علاف و بیکارم ...هی منتظرم خبری بشه ...که نمیشه..باید یه شغل دیگه انتخاب کنم گویا....
وضع کار توی کانادا خیلی افتضاحه.. الان برای پیدا کردن یه شغل مسخره و ابتدایی باید دنبال پارتی باشی..قبلنا خودشون دنبال نیرو میگشتن!!!!
اینم شده یکی از دغدغه های اصلی ما مهاجرا توی دیار غربت..
خدا اخر و عاقبت هممون رو بخیر کنه...