بعد از مدتها گذارم افتاده به خوار و بار فروشی محل قدیمی....یه زن و شوهر افغانی هستن که به نوبت توی فروشگاه پشت دخل میشینن و چند تا کارگر رو مدیریت میکنن..یه چرخی میزنم ..میرسم به قفسه حبوبات و رشته و کشک و غیره... وسوسه میشم حالا که هوا سرده و قراره برف هم سرافرازمون کنه خوبه آش بار کنم...خلاصه که همیشه فقط برای خرید یه قلم جنس میرم توی فروشگاه ولی شیطونه گولم میزنه و کلی کار میده دستم...خانم فروشنده پشت دخله...یه خوش و بشی میکنه و میگه آهان...از نشانه ها برمیاد که میخوای آش بپزی؟!بعد شروع میکنه که من خودم عاشق آش کشک ایرانیها هستم ولی شوهرم مشکل معده داره و آش براش نفخ آوره...جلوی خودش رو هم نمی تونه بگیره و تا خرخره میخوره و بعدش گلاب به روتون ...اینجا مشتریهایی که میدونن من آش دوست دارم دور از چشم شوهرم برام میارن و منو خجالت میدن...اینو میگه و نخودی میخنده...فعلا شد یه نفر...خداحافظی میکنم و میام بیرون.درست دم در فروشگاه اون دوستم که شوهرش دندانپزشک خانوادگیمونه رو میبینم که اومده خرید...اصرار میکنه بیا بریم آفیس بشینیم یک کم گپ بزنیم..تا میگم نه بخدا سرم شلوغه کار دارم چند تا فحش مثبت 18 میده که چون خانواده ازینجا رد میشه نمیتونم بگم چی ولی بالاخره زورش میچربه و منو بار به دست میبره توی آفیسشون که فقط دو سه قدم تا خواروبار فروشی فاصله داره...کادرشون همه ایرانی و آشنا هستن ..کلی مورد استقبالشون قرار میگیرم..اون دوستم که خانم دکتره موقع خداحافظی بلند بلند میگه آش پختی تنها تنها نخوریا!!یاد ما هم باش!!میگم چشم سهم شما هم محفوظه....خوب تا اینجا شد 8 نفر ...موقع رانندگی یادم میاد باید ظرف یه بار مصرف بخرم ..سر فرمون رو کج میکنم سمت فروشگاه...یه چرخی میزنم و چند تا ظرف دردار میگیرم و تا پامو میذارم توی محوطه پارکینگ اولین دانه های برف چرخ زنان روی گونه هام فرود میان...تا برسم توی خونه کلی برف باریده و چهره شهر رو بکلی عوض کرده...توی آسانسور همسایه ایرانیمون رو میبینم و اون با اشاره به رشته و کشک توی کیسه دستم میگه دخترم بارداره و هی نق میزنه آخه تو چجور مامانی هستی که من هوس آش دارم و برام نمی پزی؟!خوب چه کنم مگه این ساعت کاری طولانی دیگه مجالی میده که آدم یخورده به حال و روز خودش و اطرافیانش برسه؟؟!! حالا مطمئنم که بغیر از خانواده خودم باید برای 12 نفر دیگه هم آش بپزم و بفرستم...برم ...برم که خیلی کار دارم...میدونم خسته میشم ولی به شاد کردن دل کلی دوست و آشنا که توی این روز برفی از خوردن آش سنتی و معروف ایرانی لذت خواهند برد می ارزه...جای شما خالی.
سلام
این طور که شما میگین میتونین اونجا رو به عنوان یه استان از کشورمون معرفی کنین
ظاهرا ایرانی هاش بیشتر از کانادائیهاش هستن!
سلام دکتر جان
دقیقا درسته..اینجا یکی از پر ایرانی ترین استانهای کاناداست..ناگفته نماند که در یک رقابت تنگاتنگ هنوز هم پرچم چینی ها بالاتره..
ممنون، الآن آش اینجا نمی چسبه. اول تابستونه و گرم تا دلت بخواد.
استرالیا فصلاش برعکس کانادا و ایرانه
زمستون یا تابستون ...فرق نمیکنه کی ببینمت نسرین جون...من سر قولم هستم...سهم آش برات محفوظه.
سلام منم اومدم!!
13 نفرش کن
سلام...خوش اومدین...بفرمایین..ِ
نوش جونتون و دستتون درد نکنه که به فکر بقیه هم هستید.
خیلی ممنونم رافایل جان....امیدوارم که یه روز با شما عزیزان اش رشته دور همی داشته باشیم.
قربون دستت منو هم بذار توی لیست... سیزده عدد خوش شانسی منه
من عاشق آشم و زمستونا چند بار آش رشته درست می کنم. اما آش های دیگه رو بلد نیستم. کتاب خوب رزا منتظری رو دارم گوگل هم که عالی اما دیگه آشپزیو دوست ندارم. بخصوص زمستونا که زانو دردم عود میکنه محاله رو پا وایسم واسه آشپزی های طولانی.
نسرین جون...خدا شاهده که همین الان از ته دل آرزو کردم خدا خودش یه وسیله ای جور کنه یه کاسه آش رشته فرد اعلا فوری برسه دستت...حیف که از استرالیا تا کانادا فاصله قاره به قاره ست..وگرنه خودم سردستی برات می آوردم...ولی خدارو چه دیدی نسرین جون...دنیا با همه بزرگیش خیلی کوچیکه...شاید یه روز همدیگه رو دیدیم...اون موقع سهم آش رشته شما محفوظه...من سر قولم هستم..
میشه بپرسم چه طوری می پزیدش؟ از چه دستور پختی استفاده می کنید؟ من الان ده ساله دارم سعی می کنم آش رشته پختنو یاد بگیرم. شاید هزاران بار درست کرده باشم ولی هیچ وقت مزه آش رشته نمی گیره. نمی دونم مشکلم کارم کجاست. بدمزه نمیشه. اتفاقا خیلی هم خوشمزه میشه ولی بیشتر مثل یه سوپ دیگه می مونه تا آش رشته اصیل ایرانی.
ستایش جون بنظر من اش رشته باید غلظت داشته باشه....اگه رقیق باشه یعنی سوپ رشته ست و چنگی بدل نمیزنه....من همیشه اش رشته رو با اب قلم گاو درست میکنم...بار و بنشن رو هم برای هر نفر یه استکان چایی خوری پر در نظر میگیرم...سیر داغ و پیاز داغ هم زیاد درست میکنم هم توی اش میریزم و هم برای تزئین ...کلا درست کردن اش یک کم تجربیه چون باید به قوام خاصی برسه که نه شل و ابکی باشه مثل سوپ و نه سفت و سنگین مثل کته..
رفتم توی گوگل سرچ کردم دیدم این دستور اش رشته توی سایت tasvirezendegi.com
به روش. خودم خیلی نزدیکتره....البته من عدس و ماش هیچوقت استفاده نمیکنم...بنظرم اش رو سیاه میکنه.
عجب ملتی داریم چه پررو
من اگه جات بودم حالا که اینقدر مشتری داری آش فروشی باز میکردم پولشو ازشون میگرفتم
اتفاقا اون خانم که صاحب فروشگاه خوار و بار فروشیه زنگ زد هم خیلی تشکر کرد و هم اینکه گفت بارها مشتریها ازش پرسیدن چرا اش و حلیم نمیفروشن مخصوصا توی زمستون که خیلی خواهان داره.میدونه من کارم تمام وقته و سرم خیلی شلوغه..ولی بازم یه جورهایی پیشنهاد همکاری. داد...
شما چه قدر مهربونید. من خیلی وقت ها به روی خودم نمیارم.
ممنونم گلم...دلم نمیاد ستایش جون..میگم منکه وقت گذاشتم برای آشپزی ..بذار بقیه هم آش خوش طعم وطنی رو بخورن و توی این روز برفی و سرد غربت دلشون گرم بشه.
نوش جانت بانو
و چ خوب که اینقدر مهربونی
ممنونم سمانه نازنین..محبت داری