برگشتم خونه و با نگرانی و احتیاط به بچه ها یه نکاتی رو تذکر دادم...بهشون گفتم قضیه از چه قراره و باید یه جورایی فعلا ازین بچه ها فاصله بگیرن...هر دوشون گفتن که زیاد تمایل ندارن به اینکه با اون دو تا بچه همبازی باشن ولی چون همیشه بیرون از خونشون هستن بهر حال خودشون رو قاطی بازی بقیه هم میکنن..گفتن اکثرا فحشهای بدی به همدیگه میدن و اگه توی بازی عصبانی بشن بقیه رو هم ازین فحشها بی نصیب نمیذارن!!ازشون خواهش کردم یه دو سه روزی اصلا برای بازی و دوچرخه سواری نرن به زمین بازی مجتمعمون و خودشون رو توی خونه سرگرم کنن تا یه فکری برای ایام بیکاریشون بکنم که سرشون گرم بشه ....فردای اونروز اسوتلانا خبر داد که از شرکت مبارزه با آفات اومدن و خونه روسها رو تله گذاری کردن ...از دفتر مجتمع هم برای همه ساکنان ایمیلی فرستاده شد که بخاطر رعایت نکردن بهداشت در یکی از واحدها موش دیده شده...اگر خونه های اطراف موردی مشاهده کردن سریع به دفتر اطلاع بدن ...با اونکه توی ایمیل اسمی از روسها نبرده بودن ولی دور و بر این دو تا بچه بوضوح خلوت شده بود ...فکر میکنم اطلاع رسانیهای اسوتلانا به بقیه کار خودش رو کرده بود...یه روز صبح داشتم آماده میشدم که برم سرکار ..زنگ در رو زدن ...در رو باز کردم دیدم دمیتری پشت در هست ...سراغ بچه ها رو گرفت ..با لبخند گفتم عزیزم بچه ها الان دارن استراحت میکنن ..تو چرا انقدر زود بیدار شدی؟ دوباره با چشمهای تیله وارش بهم خیره شد و سکوت کرد...دستش رو بالا آورد تا صورتش رو بخارونه ...تازه اونموقع متوجه شدم که چقدر پوست دستش ترک خورده و خشک هست...کناره ناخنهای دستش هم زخمی و دلمه بسته بودن...انگار ناخنها تا جایی جویده بشن که دیگه پوستی بجا نمونه..یادمه روز قبلش پماد وازلین خریده بودم...سریع آوردم و دادمش به دمیتری...بهش گفتم این نرم کننده دست هست روزی چند بار دستهات رو بشور و خشک کن بعد ازین وازلین به دستهات بمال ..دیگه هم ناخنهات رو نجو تا خوب بشن...کمی نگاهم کرد و با صدایی نجوا مانند گفت آخه دست خودم نیست...اینجوری آروم میشم...بعد با عجله رفت....یه هفته بعد از سرکار برگشتم خونه و دیدم دست پسر بزرگم از سمت آرنج خیلی بدجور زخم شده پرسیدم چرا اینجوریه؟ گفت دوچرخه سواری میکردم خوردم زمین کشیده شد روی آسفالت !!!فقط ابروهام رو به نشانه تعجب بردم بالا...چند لحظه سکوت کرد و گفت مامان عصبانی نمیشی اگه بگم آلکسی از روی دوچرخه هلم داده؟؟ پرسیدم چرا؟ مکثی کرد و گفت ناراحته..میگه چرا مامانت دیگه واسه ما غذا نمیاره؟؟!!چرا مامانت دمیتری رو از من بیشتر دوست داره؟به اون وازلین داده که به دستش بماله؟؟!!بمن توجهی نکرده...من از دست مامانت خیلی عصبانی هستم...بعدش با هم حرفمون شد اونم وقتی سوار دوچرخه شدم از پشت لگد انداخت من روی سراشیبی بودم بد جوری خوردم زمین...فرمون دوچرخه هم خراب شده!!!حس کردم تمام صورتم داغ شده و دارم آتیش میگیرم...بهش گفتم دنبالم بیا...گفت مامان کجا میریم؟ جوابش رو ندادم ...در رو باز کردم و به بیرون راهنماییش کردم...در خونه روسها رو زدم و منتظر موندم ...دمیتری در رو باز کرد و بعد با سرعت برگشت داخل خونه...کاملا معلوم بود که میدونستن برای چی رفتیم سر وقتشون...پدرشون اومد جلوی در..دست پسرم رو نشونش دادم و حرفهای آلکسی رو بهش گفتم...بدون اینکه عذرخواهی کنه گفت...من باور نمیکنم آلکسی کسی رو هل بده..اون آزارش به مورچه هم نمیرسه!!حتما پسر خودتون به اون حمله کرده...خوب هر کی دیگه هم باشه از خودش دفاع میکنه...اون حرفها رو که دیگه اصلا نباید باور کرد!!!پسرتون اینا رو میگه که تقصیرها رو بندازه گردن آلکسی بیچاره...دیدم طرف نفهم تر ازین حرفهاست و دارم فقط خودم رو خسته میکنم...برای اینکه دست خالی برنگشته باشم گفتم من دیگه تمایلی ندارم که بچه هامون با هم همبازی بشن...لطفا بهشون تذکر بدین که اصلا دور و بر بچه های ما نیان...همین الان هر کی دیگه جای من بود ازتون بخاطر این وحشیگری شکایت میکرد...با وقاحت خاصی گفت شما هیچ مدرکی علیه پسر من نداری...هیچ کاری نمیتونی بکنی...با عصبانیت رو مو برگردوندم و با غیظ به پسرم گفتم بریم...توی خونه دست پسرم رو ضد عفونی و پانسمان کردم...به هردوشون گفتم دیگه دور این دو تا بچه شرور و نمک نشناس رو خط بکشن و هیچگونه باهاشون همبازی نشن..شب با همسرم درباره این قضیه صحبت کردیم..اونم از قدر نشناسی و وقاحت اونا مخصوصا پدرشون خیلی شاکی بود و گفت خوبه برم با هاش صحبت کنم که من به آرامش دعوتش کردم و گفتم همینکه بچه ها ازشون دوری کنن کافیه...غافل ازینکه هر چی ما کوتاه بیاییم اونا وقیح تر خواهند شد...فردا صبح تا در خونه رو باز کردم در جا خشکم زد...جسد خونی یه موش درست جلوی در ورودی انداخته شده بود...جوریکه اگه غفلت میکردم حتما پام رو روش گذاشته بودم...برگشتم توی خونه پالتو و کیفم رو گذاشتم ...دستکش یه بار مصرف دستم کردم و با حالت تهوع شدید دم موش رو گرفتم و انداختمش توی کیسه پلاستیکی و بعد هم بردم کیسه رو انداختم توی کانتینر اصلی زباله مجتمع...بعد نوبت ضد عفونی کردن جلوی ورودی بود که یه 20 دقیقه ای هم اون وقت گرفت...کارها که تموم شد دوباره راه افتادم که برم سمت پارکینگ و سوار بشم راه بیوفتم با تاخیر برسم سر کار...دو قدم مونده به ماشین یکهو بهتم زد...
وااای دیگه باید به پلیس زنگ میزدی.
ولی مدرک نداشتی ؟.. عیبی نداره همسایه ها شهادت میدن
ای مهربانو جان...اینجور وقتها خیلی محترمانه خودشون رو میکشن کنار و میکن ما دنبال دردسر نیستیم...دیگه با یه آدمهای تبهکاری مثل اینا طرف باشی که هیچی...
سلام

واقعا این نوع آدمها تحملشون سخته
خوبه که اینها خاطرات محله قدیمیته
و
ان شا اله که در محل فعلی اراذلی از این دست نیستند
اینها فقرای نوع " تناردیه " در کتاب بینوایان هوگو هستند
فقیر و خبیث
مطمئن باش اگر دولت سرپرستی این دو تا بچه رو از اون یارو نگیره هر دوتاشون خلافکار میشن
واقعا کدوم زنی تحمل همچین وضعی رو میتونه داشته باشه که این شخص و دو تا پسرش داشتن.
اگر خدا از آسمون هم یه فرشته برای اونها میفرستاد سر یه هفته دیوونه اش میکردند
منتظر قسمت بعدی هستم
سلام مونپارناس جان
چه قشنگ گفتی...دقیقا همین واژه رو باید براشون بکار برد"فقرای نوع تناردیه" خود یوری هم یه پا فاگن بود برای خودش...حالا شاهکار اصلیشون مونده ...وقتی اون رو بگم که حتما خودت میگی فاگن بودن برای یه دقیقه شه!!!!
نمیدونم چرا همش دارم فکر میکنم احتمالا اخرش از اون محله هم رفتین چون اینا که بعید میدونم از جاشون تکون بخورن!
جودی جان ..خیلی زود فهمیدیم که این محله علی رغم اینکه جای خوبی واقع شده ولی متاسفانه خیلی شلوغه و از هر قوم و قبیله ای که در دنیا هست یه نسخه ش توی اون محله موجوده..حداقل یه نسخه!!!خیلی دلم میخواست زودتر خونه رو عوض کنیم ولی امکانش اصلا نبود...تازه چند ماه بعد شرایطش فراهم شد ..که توی اون چند ماه این روسها تا تونستن سرافرازمون کردن!!!
سلام
من خشکم زد وای به حال شما!
لابد به آلکسی هم توجه میکردین میگفتن حالا بیا خونه رو هم تمیز کن!
سلام دکتر جان
خیلی بهم فشار اومده بود...سخته که جواب خوبی آدم رو با بدی بهش برگردونن...از همه ش بدتر حس پشیمونی بود که بخاطر حرف گوش نکردن به نصیحتهای اسوتلانا بهم دست داده بود..دقیقا درست حدس زدین..از وقاحت اینا همه چی برمیومد..
خانم یاسی عزیز سلام

من که دارم میخونم کلی عصبی و ناراحت شدم شما که ماجرا رو تجربه کردین چی کشیدین
چ ماجرای ناراحت کننده ایه
سلام مهری نازنین

ببخش شرمنده م که ناراحت شدی از خوندنش...ولی اینا همه ش واقعیته و نکاتی رو به عزیزان تازه مهاجر و یا اون دسته از هموطنانی که در راه مهاجرت هستن گوشزد میکنه که براشون بسیار مفید خواهد بود...بنظرم اگر انسان با خوندن این مطالب ناراحت بشه ولی ازشون پند بگیره خیلی بهتره تا در عالم واقع باهاشون روبرو و دچار همون مشکلاتی بشه که برای ما پیش اومدن...
آدم یاد مافیای روس میافته.
مافیا چه مافیایی!!!...حالا اون قسمت مافیا بازیاشون مونده سهیلا جون...
ای بابا!
ولی ببین چقدر کمبود محبت داشته که عقده ای شده و حسادت کرده
منتظر بقیه شم شدییید
بندگان خدا از همه نظر کمبود داشتن...آدم نمیدونست باهاشون چطوری برخورد کنه؟!
من اینجا دارم حرص میخورم وای به حال اونروز شما
چه موقعی هم داستان قطع کردینا .
بقیه اش هم بنویسید من که میمیرم از کنجکاوی
برام از یه استان دیگه مهمان آمده وگرنه دیگه همه ش رو مینوشتم...چشم بزودی مینویسم...
یاسی جون سلام
عجب خاطراتی
پس اون خانم کاملا حق داشتن
البته منم مثل شما هستم و احساسی یعنی اگه منم بودم همین کارها رو میکردم به خصوص که پای بچه ها وسط باشه
بسیار مشتاق ادامه ماجرا هستم
سلام مهری جانم
تا دلت بخواد خاطرات داریم ما مهاجرا...انقدر رنگ و وارنگ از همه رنگ سر آدم میاد که دیگه خاطرات دونی لبریز میشه از حجم اینهمه خاطره...مرسی که بهم سر میزنی دوست گلم..
هر قسمت که خوندم دلم برای بچه ها می سوخت
حتی ابتدای این پست هم توی دلم گفتم جان طفلی دنبال همبازی بوده، اما الان ی جوری شدم، نمی دونم چی شده که بهتتون برده اما حس خوبی ندارم
و باز از اول این موضوع می گفتم که چ دل بزرگی دارین و چقدر خوبه که کسی مثل شما هوای بچه ها رو داره اما الان
سمانه جان اگر پدرشون فقط یک کلمه میگفت ببخشید منم قضیه رو میذاشتم به پای دعوای دو تا پسر بچه...ولی باباهه اصلا توی چشمش نور نداشت...انگار دفعه اوله ما رو داره میبینه...بعدا که برگشتیم خونه پسرم گفت یوری بهت گفت تقصیر خودته باید به آلکسی هم توجه میکردی!!!من انقدر عصبی بودم اصلا حواسم نبوده که آقا چنین فرمایشاتی هم ضمن دفاع از حرکت زشت شازده شون فرمودن!!!خیلی بخودشون ضرر زدن که قدر این دوستی رو ندونستن و عمدا به دشمنی تبدیلش کردن...