بوی بارون ..عطر یاس

بوی بارون ..عطر یاس

از دیروز یاد بگیر...برای امروز زندگی کن ...و به فردا امید داشته باش.
بوی بارون ..عطر یاس

بوی بارون ..عطر یاس

از دیروز یاد بگیر...برای امروز زندگی کن ...و به فردا امید داشته باش.

با همه بی سر و سامانیم....

 با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام!
 

شعر های لطیف و دلنشین این شاعر شیرین سخن رو بسیار میپسندم....

دوستان برای سلامتی محمد علی بهمنی دعا کنین...خدا برامون حفظش کنه...امین..

چطوری؟ خوبی؟...

کم سرمایه ای نیست .. !

داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند ...! 


ولـــــی ... .


از آن بهتر داشتن آدمهاییست ... 


که وقتی حالت را میپرسند ... 


بتوانـــی بگویی:

خـــــوب نیستم ...

دل و دعا....

گفت دعا کنی می آید ...


 گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود


خواستی بیایی ،با دعا نیا


با دل بیا !!

رفاقت پایدار...

بعد از مدتهای مدید...یه موقعیتی پیش اومده که من و دوستم دیداری داشته باشیم...توی فاصله زمانی که بین پایان ساعت کاری شغل اولش و شروع شغل دومش داره که حدود دو ساعتی میشه یه جایی قرار میذاریم...با لبخند ملایم همیشگیش روبروم میشینه....حال بچه هاش رو میپرسم که میگه بد نیستن...احوال همسرش رو جویا میشم ..کمی من و من میکنه و میگه...مدتیه جدا شدیم..بهت زده نگاهش میکنم....چشمهاش رو ازم میدزده و بی هدف اینور اونور رو نگاه میکنه.....

کمی سکوت بینمون حاکم میشه...بعد خودش با ارامش میگه پسر بزرگم ترجیح داده پیش پدرش بمونه ولی کوچیکه با من زندگی میکنه..

ازش میپرسم چرا اینهمه وقت چیزی به کسی نگفته؟؟ میگه حالم اصلا خوب نبود...گیج و سردرگم بودم....میرفتم پیش مشاور....فقط وقتی برگه طلاق رو امضا کردم تونستم این واقعیت رو بپذیرم و از شر تموم اون کابوسهای چند  ساله رها بشم....

از تلخیهای زندگی مشترک 21 ساله ش گفت...از تن لرزیدنهای مداوم...و ابروداری در برابر نگاههای کنجکاو خیلیها که بقول خودش بدجوری از بیرون به زندگیشون زل زده بودن.. و اینکه انقدر شوهرش وقیح شده بود که جلوی بچه ها صحبت از زندگی و بچه دار شدن از یه زن دیگه رو مطرح میکرد و در جواب اعتراض بقیه فقط هرهر میخندید و دستشون مینداخت...

هی میگه و اشکهاش رو که عین بارون بهاری سرازیر شدن تند تند از زیر عینکش پاک میکنه....میگه با کمک یکی از دوستان دیگه تونسته سهم پولش رو که از فروش خونه مشترکشون داشته تبدیل به یه اپارتمان کوچیک دو خوابه بکنه تا خودش و پسر کوچیکه بتونن راحت اونجا زندگی کنن...میگه مادرم برای اینکه شر درست نشه جرات نمیکرد بیاد اینجا بیشتر از 1 ماه بمونه..از بسکه شوهرم بهش بی محلی میکرد..ولی الان دیگه با خیال راحت میخوام ازش که بیاد هر چقدر میتونه پیشم بمونه..بدون ترس و استرس از قضاوتها و متلکهای فامیل شوهر دل سیر ببینمش...بعد هم میخوام اقدام کنم پدر و برادرهامم بیارم کانادا ... 

کلی تشویقش کردم و بهش روحیه دادم....موقع خداحافظی گفت یاسی ...نمیدونم چرا خاک این کانادا انقدر سرده...از وقتی اومدم کلی خانواده مهاجر رو دیدم که توی همین خاک کانادا از هم پاشیده شدن...چه رازیه واقعا؟؟!! بهش میگم عزیزم....نمیشه گردن سردی خاک اینجا انداخت...پایه و بنیاد زندگی اون خانواده ها از قبل سست بوده....زن و شوهر اگه پابند همدیگه باشن خیلی از اتفاقها بینشون پیش نمیاد...عشقشون قوی نبوده...مشکلات چه اینجا چه هر جای دیگه دنیا وجود دارن....باید ببینی رفیق و همراهت چقدر پایه ست...

اهی میکشه و میگه ...درسته...همینه که میگی...حیف یار من یار نبوده هیچوقت...وگرنه کارمون به اینجا نمیکشید....



گذاشتم و گذشتم..اومدمو برنگشتم...

شاهرخ جان روحت شاد...تو هم رفتی و ما رو تنها گذاشتی...همیشه از شنیدن صدای زیبا و ترانه های قشنگت لذت میبرم...یادمه هر وقت کاست جدیدی از اهنگهای تو بدستمون میرسید توی مدرسه دست بدست بین همکلاسیها میچرخید...هممون دست به دامن برادر یکی از بچه ها بودیم که توی سه راه جمهوری فروشگاه لوازم صوتی داشت...

یادمه ازین نوار کاستهای Denon میخریدیم و میدادیم به همون همکلاسیمون که بدست برادرش برسونه...نفری 20 تومن هم باید پرداخت میکردیم و چند روز بعد طی عملیات ژانگولر بازی اونیکی خواهر همین همکلاسیمون میومد نزدیک مدرسه و میرفتیم یواشکی نوار کاست حاوی اهنگهای قشنگ تو رو ازش میگرفتیم و خوشحال و خندان راهی خونه میشدیم تا از شنیدشون لذت ببریم..

تو و ترانه های قشنگت  جزو خاطرات فراموش نشدنی من هستین...صدای گرمت هیچوقت فراموشم نمیشه..انقدر دوستت داشتم و دارم که حتی توی فیلم عروسی خودم و چند دیگه از دوستان نزدیکم هم ترانه های تو جا خوش کردن...اصلا انگار بدون صدای تو و ترانه هات نمیشه شاد بود...نمیشه گریه کرد...نمیشه عاشق شد.. 

شاهرخ جان حالا که اسمانی شدی  در اغوش خدا ارام و راحت بخواب...صدا و یادت همیشه در خاطرم خواهد ماند...