گفت دعا کنی می آید ...
گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود
خواستی بیایی ،با دعا نیا
با دل بیا !!
بعد از مدتهای مدید...یه موقعیتی پیش اومده که من و دوستم دیداری داشته باشیم...توی فاصله زمانی که بین پایان ساعت کاری شغل اولش و شروع شغل دومش داره که حدود دو ساعتی میشه یه جایی قرار میذاریم...با لبخند ملایم همیشگیش روبروم میشینه....حال بچه هاش رو میپرسم که میگه بد نیستن...احوال همسرش رو جویا میشم ..کمی من و من میکنه و میگه...مدتیه جدا شدیم..بهت زده نگاهش میکنم....چشمهاش رو ازم میدزده و بی هدف اینور اونور رو نگاه میکنه.....
کمی سکوت بینمون حاکم میشه...بعد خودش با ارامش میگه پسر بزرگم ترجیح داده پیش پدرش بمونه ولی کوچیکه با من زندگی میکنه..
ازش میپرسم چرا اینهمه وقت چیزی به کسی نگفته؟؟ میگه حالم اصلا خوب نبود...گیج و سردرگم بودم....میرفتم پیش مشاور....فقط وقتی برگه طلاق رو امضا کردم تونستم این واقعیت رو بپذیرم و از شر تموم اون کابوسهای چند ساله رها بشم....
از تلخیهای زندگی مشترک 21 ساله ش گفت...از تن لرزیدنهای مداوم...و ابروداری در برابر نگاههای کنجکاو خیلیها که بقول خودش بدجوری از بیرون به زندگیشون زل زده بودن.. و اینکه انقدر شوهرش وقیح شده بود که جلوی بچه ها صحبت از زندگی و بچه دار شدن از یه زن دیگه رو مطرح میکرد و در جواب اعتراض بقیه فقط هرهر میخندید و دستشون مینداخت...
هی میگه و اشکهاش رو که عین بارون بهاری سرازیر شدن تند تند از زیر عینکش پاک میکنه....میگه با کمک یکی از دوستان دیگه تونسته سهم پولش رو که از فروش خونه مشترکشون داشته تبدیل به یه اپارتمان کوچیک دو خوابه بکنه تا خودش و پسر کوچیکه بتونن راحت اونجا زندگی کنن...میگه مادرم برای اینکه شر درست نشه جرات نمیکرد بیاد اینجا بیشتر از 1 ماه بمونه..از بسکه شوهرم بهش بی محلی میکرد..ولی الان دیگه با خیال راحت میخوام ازش که بیاد هر چقدر میتونه پیشم بمونه..بدون ترس و استرس از قضاوتها و متلکهای فامیل شوهر دل سیر ببینمش...بعد هم میخوام اقدام کنم پدر و برادرهامم بیارم کانادا ...
کلی تشویقش کردم و بهش روحیه دادم....موقع خداحافظی گفت یاسی ...نمیدونم چرا خاک این کانادا انقدر سرده...از وقتی اومدم کلی خانواده مهاجر رو دیدم که توی همین خاک کانادا از هم پاشیده شدن...چه رازیه واقعا؟؟!! بهش میگم عزیزم....نمیشه گردن سردی خاک اینجا انداخت...پایه و بنیاد زندگی اون خانواده ها از قبل سست بوده....زن و شوهر اگه پابند همدیگه باشن خیلی از اتفاقها بینشون پیش نمیاد...عشقشون قوی نبوده...مشکلات چه اینجا چه هر جای دیگه دنیا وجود دارن....باید ببینی رفیق و همراهت چقدر پایه ست...
اهی میکشه و میگه ...درسته...همینه که میگی...حیف یار من یار نبوده هیچوقت...وگرنه کارمون به اینجا نمیکشید....
شاهرخ جان روحت شاد...تو هم رفتی و ما رو تنها گذاشتی...همیشه از شنیدن صدای زیبا و ترانه های قشنگت لذت میبرم...یادمه هر وقت کاست جدیدی از اهنگهای تو بدستمون میرسید توی مدرسه دست بدست بین همکلاسیها میچرخید...هممون دست به دامن برادر یکی از بچه ها بودیم که توی سه راه جمهوری فروشگاه لوازم صوتی داشت...
یادمه ازین نوار کاستهای Denon میخریدیم و میدادیم به همون همکلاسیمون که بدست برادرش برسونه...نفری 20 تومن هم باید پرداخت میکردیم و چند روز بعد طی عملیات ژانگولر بازی اونیکی خواهر همین همکلاسیمون میومد نزدیک مدرسه و میرفتیم یواشکی نوار کاست حاوی اهنگهای قشنگ تو رو ازش میگرفتیم و خوشحال و خندان راهی خونه میشدیم تا از شنیدشون لذت ببریم..
تو و ترانه های قشنگت جزو خاطرات فراموش نشدنی من هستین...صدای گرمت هیچوقت فراموشم نمیشه..انقدر دوستت داشتم و دارم که حتی توی فیلم عروسی خودم و چند دیگه از دوستان نزدیکم هم ترانه های تو جا خوش کردن...اصلا انگار بدون صدای تو و ترانه هات نمیشه شاد بود...نمیشه گریه کرد...نمیشه عاشق شد..
شاهرخ جان حالا که اسمانی شدی در اغوش خدا ارام و راحت بخواب...صدا و یادت همیشه در خاطرم خواهد ماند...
اقا چه وضع خرابی شده از نظر کار توی کانادا!!!! پسر دوستم برای اینکه توی محل کار تحویلش بگیرن یه ادا اصولهایی از خودش دراورده که یعنی من Gay هستم!!! از وقتیکه به فرموده جناب اقای ترودو کانادا سرزمین و بهشت همجنسگراها اعلام شده و اونا رو به رسمیت شناختن دیگه کیه که جرات کنه به این جماعت چپ نگاه کنه؟؟!! جاشون بالای سر همه ست...مثل روز برام روشنه که بزودی زود تمام سران مملکتی و اعصای کابینه و بقیه دار و دسته شون از میون همجنسگرا یان انتخاب میشن تا ارج و قرب بیشتری به این جماعت اعطا بشه!!!
اون یکی دوستم داشته با پسرش از ساختمان محل اقامتش میومده بیرون که دیده یکی داره بلند بلند فریاد میکشه و. با یه قیافه هیو لا وار توی پیاده رو دنبال یه موجود خیالی میگرده و از همه بدتر اینکه یه چاقوی گنده و تیز رو توی هوا به شدت تکون میداده به حالت تهدید!!
میگفت کاملا معلوم بود که طرف مواد مخدر مصرف کرده بود و اصلا حالش بخودش نبوده...دوستم به حالت فرار دست پسرش رو میگیره و بدو بدو سوار ماشینشون میشن و سریع درها رو قفل میکنن...پسرش سریع به پلیس زنگ میزنه تا گزارش بده چنین ادم خطرناکی توی کوچه و خیابون راه افتاده و چه بسا به یه ادم بیگناهی حمله کنه....اونوقت میدونین چی جواب شنیده؟؟!! هیچی...پلیس خیلی با خونسردی فرموده که نگران نباشین...تا اتفاقی نیوفتاده که نمیشه کسی رو دستگیر کرد!!!!
یعنی ادم انگشت به دهن میمونه از حکمتی که توی این جواب هست!!! متوجهین که؟؟!! یعنی پلیس منتظره این ادم یه دردسری که چه بسا جبران ناپذیر هم باشه ایجاد کنه بعد بشینن فکر کنن که حالا باید برای جبران چنین فجایعی چه گلی به سر بگیرن؟؟!!
خوب البته خود کرده را تدبیر نیست!!! وقتی اون اقا خوش تیپه که همه کاره مملکته میاد با نهایت مهربونی مواد مخدر رو ازاد اعلام میکنه و چپ و راست فروشگاه توزیع انواع علف و چمن و گل و بلبله که اونجا عرضه میشه دیگه چی میشه کرد؟؟!!
صد البته که وقتی مواد مخدر رو میزنن توی رگ و از خود بیخود میشن دیگه چه انتظاری میشه ازشون داشت بجز وقوع چنین جرم و جنایاتی؟؟!! تازه از همه بدتر اینکه یقه ای هم برای گرفتن نیست چون طرف کارش خلاف نیوده که!!! مصرف مواد مخدر ازاد و قانونیه!!! دلش خواسته مصرف کرده!! شما که مصرف نکردی چرا یکهو سر راه این ادم قرار گرفتی تا با چاقوی توی دستش از خجالتت در بیاد؟؟!! میخواستی هوشیار نباشی !! تو هم مواد بکش تا اصلا نفهمی دور و برت جه خبره؟؟!!
الان توی شبکه ها پر شده از ویدئوها و کلیپهایی که دارن وضع نابسامان کاری و اجتماعی در کانادا رو توضیح میدن و میگن نیایین اینجا...برای زندگی مناسب نیست!!! البته در کمال ناباوری....ولی چه فایده گوش شنوایی نیست و کلا تا خودشون تجربه نکنن باورشون نمیشه که اوضاع از همینی هم که میشنون خرابتره!!!
خدا اخر و عاقبت همه رو ختم بخیر کنه....الهی امین...
باورتون میشه علی رغم بارندگی زیاد توی این استانی که ما هستیم بازم هشدار دادن در مصرف اب صرفه جویی کنین؟؟!! یعنی رسما گفتن هیشکی حق نداره ماشینش رو جلوی خونه ش بشوره و همینجور فرت و فرت اب هدر بده...فقط باید ماشینتون رو برای شستشو ببرین کارواش...اگه یه وقت راپورت بدن که اب رو هدر دادین جریمه میشین!!!
ای کسانیکه ایمان اوردین...خوش به سعادتتون که اینجا نیستین!!! اینجا ما هیچیمون دست خودمون نیست!!! کانادا رسما شده بهشت همجنس گراها و معتادان مواد مخدر!!! اصلا یه وضعی!!! گرونی هم که بیداد میکنه!! انقدر دله دزدی زیاد شده که چند تا از فروشگاههای خیلی بزرگ و معروف اعلام کردن دارن خیلی ضرر میدن و ترجیحا میخوان فروشگاهها رو تعطیل و اجناسشون رو بصورت انلاین بفروشن!!! همینکه مشتری حضوری نداشته باشن به خدا نزدیکترن گویا!!!
اونوقت اون اقای خوشتیپی که شخص اول مملکته و اخیرا هم با 3 تا بچه از همسرجانش جدا شده رواونور دنیا میذا ن روی سرشون و حلوا حلوا ش میکنن!!! یادمه دوران کرونا که توی دنیا پیچید نخست وزیر کانادا داره به مردم حقوق میده تا بشینن تو خونه شون و درگیر بیماری نشن..چند بار همین دور و وری های خودم گفتن خوشبحالتون!!! چقدر شماها خوش شانسین!!!! والا بما که یه قرون ندادن!!! به یه عده بچه محصل پول داده بودن که اونم بعد از یه مدتی تقش در اومد...که یالا باید پولها رو به خزانه دولت برگردونیین وگرنه جریمه و حتی زندانی میشین!!!
کلی بچه طفل معصوم از ترسشون پولا رو برگردوندن ولی یه عده هم بیخیالی طی کردن و پیچوندن...که البته به نفعشون شد جون همین جاستین خان طی بیانیه ای فرمودن اگه کسی تا حالا پول رو برنگردونه دیگه مال خودش...نمیخواد پسش بده!!! خاصه خرجی فرمودن از خزانه دولت و الان کلی بدهکاری بالا اومده...بخاطرش. از مردم دارن مالیات بیشتری میگیرن و کلا قیمتها وحشتناک رفتن بالا!!!-
خدا رفتگان همه رو بیامرزه...یه وقتایی خاله پدرم حرصش میگرفت میگفت اون موقع که خداوند عالم داشت بین بندگانش شانس قسمت میکرد مال ما رفته بود ته صف!!!! اصلا پیداش نبود داره چه غلطی میکنه!!!
حالا شده حکایت کار ِما...مثلا پاشدیم اومدیم اینجا راحت زندگی کنیم!!! یه مملکتی که انقدر اب و بارندگی داره...میگن اب باید باندازه مصرف بشه!!! نه هر چقدر دلم خواست!!! خلاصه که ما ها اخر شانسیم..اگه بخواییم بریم لب رودخونه باید یه لگن اب با خودمون ببریم یه وقت بی اب نمونیم!!!!