وارد که شدیم دیدیم انگار خونه رو هنوز نچیدن...بعد از حدود یکماه هنوز وسایل بحالت پخش و پلا توی خونه بودن و نظم چندانی دیده نمیشد...روی میز پذیرایی هم هیچ آثار و نشانه ای ازینکه منتظر مهمان باشن نبود..برخلاف ما ایرانیها که تا مهمون از راه نرسیده پذیرایی رو شروع میکنیم ..اینا اومدن نشستن و انگار نه انگار...تقریبا یه نیمساعت و چهل دقیقه ای گذشت...آهان...یه نکته ای خیلی برامون جالب بود ..پسرشون عین بچه آدم نشسته بود یه گوشه روی مبل جیکش در نمیومد..انگار نه انگار که این همون بچه ست ...دخترشون هم که بنده خدا از دیوار صدا درمیومد ولی از اون نه!!سگ کوچولوی بامزه شون با شیرینکاریاش سر ماها رو خیلی گرم کرده بود...توی این فاصله دو بار زن و شوهر غیبشون زد و رفتن توی آشپزخونه ولی کمی بعد دست خالی اومدن و دوباره نشستن ..دیگه کم کم داشتیم بلند میشدیم که دیدم خانم با یه حالت غیضی پا شد رفت توی آشپزخونه و با سه تا پیش دستی کوچیک که توی هر کدوم 5 تا قطعه هندونه کوچیک در اندازه حبه قند گذاشته شده بود برگشت ...بعدش پرسید من میدونم که شما چایی بیشتر دوست دارین ولی ما چون مصرف نداریم هیچوقت نمیخریم..اگه میخوایین قهوه بیارم؟ که ما هم گفتیم نه خیلی ممنون..یه چند دقیقه ای هم نشستیم و برگشتیم خونه...کادو شون رو هم تا ما انجا بودیم بازنکردن...تا پدر خانواده نبود پسرشون خیلی آتیش میسوزوند و شیطنت میکرد ..اونکه میرسید خونه سوراخ موش میشد صد تومن!!...از هیچ تنابنده ای صدا بلند نمیشد ...خانمه چند تا دوست کره ای پیدا کرده بود و اونام تا وقتی شوهرش نبود میومدن خونه شون و وقتی بچه ها دور هم جمع میشدن خونه رو میذاشتن سرشون...اصلا ملاحظه همسایه رو که ما باشیم نمیکردن..فردای اون روز در رو باز کردم تا صندوق نامه رو چک کنم ...سگشون با ذوق اومد طرفم و پرید رفت توی خونه...خلاصه همین بهانه ای شد که مادر و دو تا بچه هاش بیان تو و دیگه ایندفعه با همراهی هاپوشون کلی بچه هاش آتیش سوزوندن جوریکه بچه های من که هر دوشون طبقه بالا بودن از خواب و استراحت افتادن...خانمه نشسته بود روی مبل و میگفت..من از خونه شما خیلی خوشم میاد...روشن و تمیزه...رنگهای شاد بکار بردین ...انرژی مثبت داره فضای اینجا...ولی خونه ما اینطوری نیست...تاریکه...وسایل به میل و خواسته من خریداری نشدن...ازشون خوشم نمیاد...دلداریش دادم و گفتم کم کم میتونه اونا رو به میل خودش عوض کنه...ازینکه خارج از کشورش زندگی میکنه اظهار دلتنگی کرد..گفت اونجا مدارس خیلی سختگیری میکنن و بچه ها اکثرا مشکل روحی روانی میگیرن چون مدام از نظر درسی تحت فشار هستن...آمار خودکشی زیاده...وبا اونکه اونجا شغل و درامد خوبی داشتن ولی بخاطر بچه ها تصمیم گرفتن به کانادا مهاجرت کنن البته شوهرش کاناداییه و اولش رفتن استان زادگاه او ولی بعلت سرمای خیلی زیاد اومدن این استان و از گرونی اینجا خیلی شاکی بود..میگفت حتی شوهرش خیلی اوقات تلخی میکنه و مدام در حال مقایسه اینجا با جاهای دیگه ست...چند روز بعد موقع رانندگی زن و شوهر رو دیدم که هر دو دست همدیگه رو گرفته بودن و با سگشون داشتن بیرون از محوطه با هم قدم میزدن..بنظرم صورت هر دوشون خیلی ناراحت بود..چند روز بعد زنگ در ما رو زدن و دو تا خانم که چند تا فایل و پرونده دستشون بود اسم همسایه رو آوردن و گفتن از دادگاه خانواده اومدن برای بچه ها تشکیل پرونده بدن...گفتم اشتباها زنگ در ما رو زدن..عذزخواهی کردن و رفتن سمت در اونا...این ملاقاتها چند بار دیگه هم تکرار شد..دیگه مثل سابق نمیدیدمشون...بنظر میومد خانمه چندان سرحال نیست...بعضی وقتها میدیدمش که با یه لباس خونه و سر و ریخت ژولیده سگشون رو آورده برای هواخوری و معمولا زود برمیگشت توی خونه...دیگه از گردشهای دو نفره با شوهرش خبری نبود..از یکشنبه هفته بعدش دیدیم آقای همسایه با ماشین اومد جلوی درشون ولی پیاده نشد...بچه ها رفتن سوار شدن و ماشین حرکت کرد...بعد از ظهر دوباره پدرشون بچه ها رو رسوند و باهاشون روبوسی کرد ...بچه ها برگشتن خونه و پدرشون با ماشین رفت...دیگه آقای همسایه رو توی محله نمیدیدیم...جای پارک ماشینشون همیشه خالی بود ..بغیر از همون چند دقیقه ای که روزهای یکشنبه برای سوار و پیاده کردن بچه ها اونجا توقف میکرد..خانمه رفتارهاش خیلی عوض شده بود...تقریبا فرار میکرد تا ماها رو میدید...بچه هاشون هم همینطور...عوضش رفت و آمدشون با دوستان کره ای خیلی زیاد شده بود..میومدن دنبالشون و با خودشون میبردنشون بیرون...صبحها میومدن به همراه بچه های خودشون پسر و دخترش رو میبردن مدرسه و بعد از ظهر برمیگردوندن...چند بار ظرف غذا و خوراکی دست دوستهاشون دیدیم که براشون آورده بودن..ولی صورت خانمه خیلی درهم و افسرده بود ...معلوم بود که بچه ها هم دل و دماغ ندارن...یه شب شوهرم زفت زباله ها رو بندازه وقتی اومد اخمهاش تو هم بودو بمن گفت این خانم همسایه رو دیده که توی زباله های مجتمع داشته دنبال پلاستیکهای بازیافتی میگشته...خیلی تعجب کردم...چند روز بعد..طرفهای غروب توی آشپزخونه بودم که صدای حرف زدن دو نفر رو شنیدم ..به پنجره نزدیک شدم و دیدم یه آقایی که خیلی به شوهر همین خانم کره ای شباهت داره داره باهاش حرف میزنه...همون چهره و قیافه ولی چند سال مسنتر و چاقتر...خانم همسایه در خالیکه سعی داشت صداش رو از یه حدی بالاتر نبره داشت میگفت..خیلی تحت فشارم..اریک اصلا موقعیت منو در نظر نمیگیره...حتی یه 50 دلاری بهم نمیده...فقط بخاطر بچه ها زنده هستم ...بارها به خودکشی فکر کردم ..ولی فکر میکنم بعد از من این دوتا بچه چی میشن..اریک که دیگه به ماها اهمیتی نمیده...اون آقا میگفت:من درک میکنم سوما..ولی شما با هم توافق کردین...اریک فقط باید خرج بچه ها و کرایه خونه رو بده...در قبال تو وظیفه ای نداره..تو استاد دانشگاه بودی...بگرد اینجا برای خودت یه کاری دست و پا کن دیگه...خانم همسایه به پهنای صورت اشک میریخت و با زاری میگفت چقدر احمق بودم که گول حرفای اریک رو خوردم..من رو کشوند اینجا و ازم جدا شد...توی کشور غریب تنهام گذاشت...برای اینکه بچه ها بهش نزدیک باشن و هفته ای یه بار بتونه بیاد ببینتشون...هنوز خانواده من نمیدونن چه بلایی سرم آورده..والدینم بهم هشدار داده بودن که اریک از یه مملکت غربی هست و فرهنگش با ما فرق داره..غربیها آنچنان متعهد و پابند خانواده نیستن..ولی من بیشعور بودم فکر میکردم ازدواج با یه مرد کانادایی چقدر میتونه هیجان انگیز باشه و با اینکار موقعیت اجتماعی خوبی پیدا خواهم کرد..من راه به جایی ندارم ..اگه این چند تا دوست که از طریق مدرسه بچه ها باهاشون آشنا شدم نبودن خدا میدونه تا حالا کارم به کجاها کشیده شده بود..اون آقا صداش رو پایینتر آورد و کمی بصورت پچ پچ با سوما حرف زد و بعدسوار ماشینش شد و رفت...عمیقا براش ناراحت شدم...پس معلوم شد که چرا توی زباله ها دنبال ظروف بازیافتی میگشته...خیلی دلم میخواست کمکش کنم ولی اون حتی متارکه ش رو از ما پنهان کرده بود...
چند روز بعد ..یکی از همسایه ها که با هم سلام و علیک داشتیم من رو دید و لابلای حرفهاش گفت به یه نفر نیاز داره که بچه ش رو از مهد کودک بیاره خونه و پیشش بمونه تا اون از سر کار بیاد...گفت حاضره ساعتی 10 دلار هم پول نقد بده..پیش خودم گفتم میتونه مورد مناسبی برای خانم همسایه باشه...رفتم خونه و بهش زنگ زدم...شرایط رو که شنید خیلی خوشحال شد..زودی گفت آره با توجه به اینکه بچه هام هنوز به مراقبت نیاز دارن و شوهرم با کار بیرون موافق نیست!!!من همیشه خونه هستم پس میتونم از یه بچه نگهداری کنم تا خیال مادرش هم راحت باشه...ازش اجازه گرفتم تا شماره ش رو به اون خانم همسایه بدم خودشون با هم قرار بذارن...خوب تا حدودی خیالم راحت شد...دیگه هیچی گیرش نیاد 50 دلار حتما میاد....یه مدت گذشت..دیدم به به...دو تا بچه دیگه هم به جمعشون افزوده شد..البته اونا کره ای بودن...بعدش دوباره یه بچه دیگه که اونم کانادایی بود..خلاصه ..شوخی شوخی این خانم یه مهد کودک خانگی زد و بزودی انقدر تعداد زیاد شده بود که دیگه خیلی شلوغ میکردن در طول روز ..فقط خوبیش این بود که تا ساعت 5 بیشتر کار نمیکرد و روزهای تعطیل هم خبری از نگهداری بچه نبود...یه روز اومد در زد و گفت ما یه خونه با موقعیت بهتر و کرایه کمتر گیرمون اومده و داریم جابجا میشیم...یکی از هموطنهام که اینجا خونه بزرگی داره زیرزمینش رو با کرایه کمتر ازین خونه که هستیم در اختیار ما گذاشته...ممنونم ازینکه این چند وقته سر و صدای مهد کودک خانگی منو تحمل کردین...هرگز فکر نمیکردم از شغل استادی در دانشگاه انصراف بدم که بیام به یه مملکت غریب و اینجا مهد کودک بزنم....یه لبخند تلخی زد و گفت این شاید سرنوشت منه ولی من زندگی خودم در کانادا رو یه جور دیگه تصور میکردم!!!توی دلم گفتم حق داری طفلکی...شوهر کانادایی کردی که بخیال خودت خوشبختت کنه!!...نمیدونستی که آواز دهل شنیدن از دور خوشست!!!
چند وقت پیش یونیت بغل دستی ما تخلیه شد...حدودا یکماه طول کشید تا تر و تمیزش کنن و آماده بشه برای اینکه مستاجر جدیدی بیاد اجاره ش کنه.. چند روزی طول کشید و یه روز دیدیم یه آقایی که از قرار معلوم کانادایی هم بود اومد بهمراه رئیس مجتمع داخل این یونیت تازه تعمیر شده یه چرخی زد و بعدش هر دو بیرون اومدن و رفتن سمت دفتر مجتمع...شصتم خبردار شد که همسایه بعدیمون همین آقاهه ست.
هفته بعد روز یکشنبه صبح...کامیون بزرگی جلوی خونه بغلی پارک کرد و کازگرها دست بکار شدن...کلی وسیله و اثاثیه منزل آوردن داخل خونه و بعدش رفتن...آقای مستاجر هم حضور داشت ...نکته ای که سوال برانگیزه نبودن خانواده این اقا بود..این خونه 3 تا اطاق بزرگ داره و با احتساب زیرزمین جادارش 3 طبقه محسوب میشه و بالطبع برای زندگی یه مرد مجرد بسیار بزرگ و پر از فضای مازاد خواهد بود...فردای اونروز رئیس مجتمع رو دیدم و درباره همسایه جدید ازش سوال کردم...گفت این آقا از یه استان دیگه اومده و خانواده ش بزودی بهش ملحق میشن..خانمش استاد دانشگاه هست و دو تا هم بچه داره...امیدوارم برخلاف مستاجرهای قبلی همسایه های خوبی براتون باشن..و بعد یه لبحند معنی داری هم زد.
این آقا خیلی بنظر خجالتی میومد چون چند بار که موقع رفت و آمد باهاش روبرو شدیم سریع به جای دیگه نگاه میکردتا بخاطر چشم تو چشم شدن مجبور به سلام و احوالپرسی نشه..بنظرم رفتارش کمی بی ادبانه اومد ولی انقدر از دست قبلیها کشیده بودیم که پیش خودم گفتم بیخیال این رفتارها!!شر نرسونن ما ازینا انتظار خیر و برکت نداریم.
تقریبا یکماه بعد..یه روز صبح داشتیم توی آشپزخونه صبحانه میخوردیم که دیدیم یه ماشین بزرگ سیاه رنگ جلوی درشون پارک کرد و یه خانم ریز اندام با کلاه حصیری و یه پسر و دختر که هر دو زیر ده سال داشتن با ذوق و کمی سر و صدا از ماشین پیاده شدن و بسمت خونه اومدن...یه سگ کوچولوی بامزه هم در آغوش خانم بود...آقای مستاجر با عجله بطرفشون رفت و ضمن روبوسی کمکشون کرد تا چند تا چمدون سنگین رو از پشت ماشین بردارن.
روزها به همین منوال میگذشتن تا اینکه یه روز با خانم مستاجر برخورد کردم. بواسطه رفتار شوهرش خیلی محتاطانه لبخند زدم....سلام کردو صحبتمون شروع شد...یه خانم کره ای بود که بواسطه شرکت در کلاس زبان انگلیسی که شوهرش معلم اون کلاس بود با هم آشنا شده و ازدواج کرده بودن..باید زود میرفتم سر کار و مجالی برای گپ و گفتگوی بیشتر نبود ولی ازش خواستم اگر دلش خواست بیاد پیش ما و بیشتر صحبت کنیم..با خوشحالی قبول کرد و گفت توی این شهر غریبه و کسی رو نداره و خیلی خوشحال میشه که بتونه رفت و آمد داشته باشه.
چند روز بعد ..خسته از کار روزانه و خرید بعدش داشتم افتان و خیزان برمیگشتم خونه...بخیال خودم میخواستم یه دوش بگیرم و اگه بشه یه چرت نیمساعته بزنم...تا رسیدم در خونه دیدم این خانم همسایه با پسرش کنار در ورودیشون ایستادن و سگ کوچولوشون هم روی چمنهای جلوی در داره بازی میکنه...خانمه همسایه تا منو دید گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت:اتفاقا ما امروز میخواستیم بیاییم چایی رو با شما بخوریم...ای دل غافل!!!اینجا اصلا رسم نیست آدم اینجوری با کسی قرار بذاره که!!یخورده فکر کردم و گفتم خیلی دلم میخواد تشریف بیارین ولی راستش من امروز آمادگی ندارم اگه میشه آخر هفته بیایین...یخورده فکر کرد و برای روز شنبه توافق کردیم حدودای ساعت 5 بعد از ظهر بیان.
القصه ..روز موعود همه شون تشریف آوردن...دخترشون بطرز خیلی عجیبی ساکت بود جوریکه ما کم کم داشتیم شک میکردیم نکنه طفل معصوم لال باشه!!!ولی در عوض برادرش چنان جبران مافاتی کرد که بصورت یه حماسه تاریخی تا ابد توی ذهنمون خواهد ماند...یعنی اینجوری بهتون بگم که خونه زیر و رو شده بود...بواسطه حضور همین یدونه بچه!!!اصلا خبری از اینکه بهش تذکر چیزی بدن نبود..راستش توی ذوقم خورد بدجور...معلوم بود که معتقدن بچه رو نباید تعلیم داد...حالا بزرگ میشه خودش یاد میگیره.
از روی مبلی که نشسته بود پاهاش رو فرو میکرد توی ظرف میوه...با انگشتهای پاش دونه دونه حبه های انگور رو جدا میکرد و میذاشتشون توی پیشدستی... شیرینی ها رو از توی دیس برمیداشت یک گاز میزد مینداخت کنار و بعد سریع یه مدل دیگه ش رو .....در جواب نگاههای تعجب زده ما خودش و بقیه اعضا خانواده شون هر هر به این شیرینکاریهای شازده شون میخندیدن.
نهایتا وقتی منزل ما رو ترک کردن من تمام شیرینی ها و میوه های روی میز ..حتی اونایی رو که دست نخورده بودن ریختم دور و مجبور شدم روی مبل رو با شامپو و کف تمیز کنم...از فردای اونروز هر وقت خانمه من رو میدید میگفت خوب حالا نوبت شماست...کی وقت دارین بیایین؟...منم کا ربیرون و خستگی رو بهونه میکردم که تا بشه دیرتر بازدیدشون رو پس بدم چون معلوم بود که دوست داره در فاصله های کوتاه خاله بازی راه بندازه!!!منم راستش حوصله نداشتم برای یه همنشینی یکی دوساعته مجبور بشم سر تا پای خونه رو تمیز کنم و کلی جنس و خوراکی دستمالی شده رو بریزمشون دور...چقدر بده که آدم با رفتارهای اجتماعی بد و حال بهم زن باعث بشه که دیگران از معاشرت باهاش طفره برن.
یه روز ..حدودای بعد از ظهر تازه رسیده بودم خونه که دیدم زنگ در رو میزنن...خانم همسایه با هاپوشون پشت در بودن...زودی گفت از پنجره دیدمت که اومدی...میایی قهوه بخوریم؟گفتم الان خسته م ...ولی فردا میام ....گفت پس همتون بیایین...قرار بعد از ظهر رو گذاشتم و اومدم داخل به بچه ها گفتم..هر دوشون گفتن مامان ترو خدا ما رو بیخیال شو...ما حوصله اون بچه زلزله شون رو نداریم...از نظر سنی هم که به ما نمیخورن..خودت برو...دیگه با التماس که آخه باباتون هم که نیست...ممکنه بهشون بربخوره با اکراه قبول کردن...رفتم یه بشقاب میوه خوری سرامیکی بعنوان کادو خریدم براشون..فردای اونروز راه افتادیم و موعد مقرر زنگ خونشون رو زدیم...
یه چند وقتی اوضاع به همین منوال گذشت...نزدیک یونیت روسها یه جابجایی انجام شد و یه خانواده روس اومدن اون یونیت رو اجاره کردن...این خانواده تشکیل شده بود از یه پیرمرد قوی جثه با ریشهای انبوه و موهای بلندو چشمانی بسیار نافذ...من رو یاد راسپوتین انداخت دفعه اول که دیدمش.. و یه خانم حدودا بیست و دو سه ساله و یه دختر نوجوان حدود 15 ساله...بازم نشونه ای از مادر خانواده یافت نشد!!!
چند شب بعد خواستم برم زباله ها رو بندازم توی کانتینر اصلی که دیدم این آقای راسپوتین با اون خانم جوان که لباس نامناسبی به تن داشت جلوی درواحدشون توی تاریکی گیلاس مشروب دستشونه و ضمن سیگار دود کردن مشغول مغازله عاشقانه هم هستن و کلی منظره +18 خلق کردن دوتایی با هم...انگار نه انگار خانواده از اونجا رد میشه!!!خوب پس وضعیت تاهل هم معلوم شد... البته با وجود اسوتلانا هیچ سوالی بیجواب نمیموند!!
روز بعد ..موقع ورود به جای پارکم اون دختر نوجوان و دمیتری و آلکسی رو دیدم که بطور نامحسوسی حواسشون به من بود..انگار میخواستن از دور من رو به اون دوست جدیدشون نشون بدن...هیچ به روی خودم نیاوردم و رفتم سمت خونه..کمی بعد اسوتلانا زنگ زد و گفت اگه وقت داری بیا قهوه بخوریم..گفتم دارم شام درست میکنم ..تو بیا که ضمن صحبت من به کارا هم برسم...قبول کرد و زود اومد...
گفت خبر داری این مارمولکها یه یار و یاور جدید پیدا کردن؟ هنوز از راه نرسیده خیلی با هم جیجی باجی شدن!!!آقاهه گویا وضع مالی خوبی داره .. سن بالا ازدواج کرده و با یه دختر بچه از زنش جدا شده از اون به بعد هر چند وقت با یه دختر جوان دوست میشه و یه مدت باهاش زندگی میکنه و بعد یه نفر دیگه رو جایگزین قبلی میکنه...اسم دخترش اولگا هست... مواظب این خانمه که معشوقه شه باش خیلی زن بی حیاییه...دیروز موقع رانندگی درست جلوی خونه اینا یه سنجاب پرید جلوی ماشینم و من براش بوق زدم که بره کنار این خانمه جلوی در بود از صدای بوق عصبی شد بهم چشم غره رفت و انگشت وسطی نشون داد بعد هم رفت تو و در رو کوبوند...گفتم نیومده چه خوب دارن خودشون رو معرفی میکنن...جواب داد خدا به دادمون برسه...
دوباره پای این دو تا برادر روس به بیرون از خونه باز شده بود و با اولگا اتحاد مشترک تشکیل داده بودن...خیلی موذیانه ما رو از دور تحت نظر داشتن ولی تظاهر میکردن که اصلا انگار ما رو نمیبینن..چند بار دیده بودمشون که از پشت شمشادهای حیاط خلوت ما که به حیاط خلوت بقیه همسایه ها راه داشت دارن سرک میکشن برای همین همیشه پرده های اون پنجره رو کیپ میکشیدم که توی خونه معلوم نباشه..
چند روز بعد تولد من بود...چند تا از دوستانم زحمت کشیدن و خواستن منو سورپرایز کنن...کیک گرفتن و اومدن دیدن من...یکی از دوستهام زنگ زد و گفت سردرد شدید داره ولی حتما میاد فقط ممکنه کمی دیر برسه...هر چی قسمش دادم که استراحت کنه و هر وقت حالش خوب بود بیاد گفت نه..حتما میخوام بیام روز تولدت پیشت..تقریبا هوا داشت تاریک میشد که اونم رسید...دور هم چایی و کیک خوردیم و جای شما خالی خوش گذشت ...تولد بهانه ای شد که بعد از چند وقت همدیگه رو ببینیم..آهان...اینم بگم که وقتی فریبا جان داشت از ماشین پیاده میشد این سه تا بچه که من اسمشون رو گذاشته بودم سه تفنگدار داشتن باهم توپ بازی میکردن که گویا توپشون حالا عمدی یا غیر عمدی محکم میخوره به پای فریبا و اون سه تا بجای اینکه عذرخواهی کنن همینجور ماست ماست خیره میشن بهش...دریغ از یک کلمه عذرخواهی...فریبا هم با خنده بهشون میگه ببخشید که توپمون خورد به پای شما!!!یعنی باید عذرخواهی کنین...که بازم انگار نه انگار...
مهمونی تموم شد و مهمونها یکی یکی رفتن...نفر آخر فریبا جان بود که دیگه باهم راه افتادیم بسمت ماشینش اومد که سوار بشه دیدیم آینه بغل شکسته و از جاش دراومده..بنده خدا همینجور هاج و واج مونده بودو میگفت بخداآینه بغل سالم بود...نمیدونم چرا اینطوری شد؟من شصتم خبردار شد که قضیه از کجا آب میخوره ولی اون وسط چی میتونستم بگم؟فقط از شدت عصبانیت داشتم سکته میکردم!!!طفلک فریبا راه افتاد بسمت خونه شون و منم با اعصابی خورد و خاکشیر برگشتم خونه...هنوز 10 دقیق نگذشته بود که فریبا زنگ زد و سراغ کیف پولش رو گرفت...میخواست بدونه که آیا اونرو توی خونه ما جا گذاشته یا نه ؟؟!چون بنده خدا توی مسیر رفته بود خرید و تازه موقع پرداخت برای اجناس دیده بود کیف پولش نیست..همه مون بسیج شده بودیم و همه جا رو گشتیم ...سرتا پای خونه رو..ولی نبود که نبود...طفلک فریبا خیلی ناراحت بود...بهش گفتم همونجا صبر کنه تا براش پول ببرم ولی قبول نکرد..
نگران کارتهای اعتباری و کارت ماشین و سایر مدارکی که توی کیف پولش بودن شده بود چون برای دوباره گرفتن هر کدومشون باید کلی معطل میشد و صد جا هم تلفن میکرد..از قرار معلوم حدود 200 دلار هم پول نقد توی کیفش بوده...همه ش میگفت تا لحظه آخر که توی ماشین بودم کیفم همراهم بود...اگه گم شده توی مسیر بین ماشین تا دم در خونه شما بوده چون لحظه آخر قبل ازینکه از ماشین پیاده بشم توی دستم بود...خدا میدونه اونشب تا صبح من چی کشیدم...خیلی سخته که بدونی خرابکار کیه ولی نتونی ثابتش کنی!!طفلکی هم به ماشینش صدمه وارد شده بود و هم اینکه کیف و پول و کلی کردیت کارتش رو از دست داده بود..فردا صبح با اعصاب داغون و سری که از درد داشت میترکید آماده شدم برم سر کار...تا در رو باز کردم دیدم یه کیف پول زنانه پشت در افتاده!!!!فقط خدا میدونه که با چه ذوقی کیفه رو از روی زمین برداشتم ..ولی هر چی زیر و روش کردم هیچی توش نبود..خالی خالی..این یکی هم به لیست شاهکاراشون اضافه شد...کیف به دست و هاج و واج مونده بودم دم در و نمیدونستم چیکار کنم؟؟! برگشتم خونه و به فریبا زنگ زدم...از صداش معلوم بود که اونم نتونسته خوب بخوابه...بهش گفتم کیفش پیدا شده ولی خالیه و هیچی توش نیست...گفت دیشب با بانک ها تماس گرفته و تونسته چند تا از کردیت کارتهاش رو باطل کنه تا کسیکه اونا رو دزدیده نتونه ازشون برداشت کنه..., طفلکی ازینکه کارت تصدیق رانندگیش و کارت شناسایی و همینطور کارت بیمه ش رو دزدیده بودن و حالا باید برای دوباره گرفتنشون کلی دوندگی میکرد خیلی دلخور و کلافه بود..بنده خدا توبه کار شد یه تولد اومد...توی دلم حرص میخوردم و باعث و بانی هاش رو لعنت میکردم که تولدم رو برای خودم و مهمونم کوفت کرده بودن...
دو روز بعد بچه ها که از مدرسه میان میبینن سه تا کارت اعتباری درست جلوی در افتاده و یه کارت تصدیق ماشین هم چند ساعت بعد توی حیاط پشتی پیدا شد...که همه شون مال فریبا جان بودن ...با خوشحالی زنگ زدن بمن و گفتن این کارتها مال خاله فریباست..البته کارتهای اعتباری رو فریبا باطل کرده بود و برای کارت تصدیق هم به اداره راهنمایی و رانندگی درخواست داده بود...خیلی از مدارکی که توی کیف داشت دیگه برگردونده نشدن...با پیتر هم صحبت کردم و اونم مثل همیشه گفت متاسفم...این بچه ها انگار از شیطان درس میگیرن!!!چون کاملا معلومه که تمام خرابکاریا رو خودشون انجام میدن ولی ردی ازشون نمی مونه که من اقدامی بکنم...
دوباره اذیت و آزار ها کم و بیش شروع شده بودن...یه روز صبح که داشتم با ماشین میرفتم سرکار دیدم ماشین تقریبا یه وری شده...پیاده شدم دیدم لاستیک پنچره ....خودمو رسوندم اولین کمپانی سر راه ...بررسی کردن گفتن توی لاستیک میخ تیز کار گذاشته شده بوده....30 دقیقه معطل شدم و اونروز دیر رسیدم...چند وقت بعد با بچه ها از بیرون برگشتیم ..هر سه تامون هم خسته و گرسنه بودیم...حالا هر چی تلاش میکنم کلید نمیره توی قفل...معلوم شد گچ خیس خورده فرو کردن توی جای کلید ...بیشتر از یکساعت معطل شدیم تا قفلساز اومد و در رو با روش خودش باز کرد..اینم به لیست اذیت و آزارشون افزوده شد..کاملا معلوم بود که اولگا نقشه میکشه..اون دوتا اجرا میکنن...دیگه فقط خدا خدا میکردم یه شرایطی فراهم بشه از اون مجتمع جابجا بشیم...هر روز منتظر یه دردسر جدید بودم و از این بابت حرص و جوش زیادی میخوردم...به طرز خیلی معجزه آسایی شرایط محیا شد و ما تونستیم از اون مجتمع به یه محله خیلی بهتر نقل مکان کنیم...دیگه اونجا زندگی نمی کردیم ولی هر وقت گذارمون به اون محله میوفتاد خاطرات بدی که باعث آزارمون شده بودن جلوی چشممون میومدن ..همسرم بعدها که از این ماجراها باخبر شد خیلی حرص خورد...شاکی شده بود و میگفت چرا نذاشتین من بفهمم اینا با شما اینجوری رفتار میکردن...خوب منم دلایل خودم رو داشتم و هیچوقت ازین بحثها به نتیجه ای نمیرسیدیم...فقط اینو اعتراف کنم که از ته قلبم همه شون رو به خدا واگذار کرده بودم و معتقد بودم که جزای این حرکات زشتشون رو خواهند گرفت...
حدود سه سال بعد از طرف آموزش و پرورش یه گرد همایی برای مدارس مناطق مختلف گذاشته بودن که در اون محل پسر بزرگم دیده یکهو یکی محکم کوبیده روی شونه ش...روشو برگردونده دیده دمیتری داره با لبخند بهش نگاه میکنه...بعد باهاش دست داده و گفته درسته شماها از ما دلخورین ولی بیخیال...بچه بودیم دیگه...آخه شما هم هی میرفتین چغلی ما رو به آفیس میکردین!!ولی من مامانت رو خیلی دوست دارم...هیچوقت یادم نمیره که با چه محبتی برامون غذا آورد و وقتی دید دستم ترک ترک شده بهم پماد وازلین داد!!! پسرمم گفته آره دمیتری راست میگی ما هم قدرشناسیهای شما رو هیچوقت فراموش نمیکنیم!!...دمیتری دوباره زده روی شونه پسرم و گفته سخت نگیر بابا ...بی خیال!!پسرم میگفت مامان اگه دور و برم انقدر شلوغ نبود از خجالتش درمیومدم ...
از این ماجراها حدودا یه 10 سالی گذشته..چند وقت پیش با بچه ها باید جایی میرفتیم که مسیرمون دقیقا از جلوی همون مجتمع بود...بچه ها گفتن خوبه بریم یه سر اونجا...بهشون گفتم شماها یا خیلی کنجکاوین یا خیلی ماجراجو...حوصله دارین ها!!!ولی بازم اصرار کردن...ناچارا گفتم باشه...از قسمت ورودی که رد شدیم یکهو همون حالت اضطرابی که اونوقتها از ترس مواجه شدن با یه دردسر جدید بهم دست میداد اومده بود سراغم ...ناخود آگاه اخمهام تو هم بود و خدا خدا میکردم این بازدید اجباری و نچسب زودتر تموم بشه برگردیم...
یکهو شنیدم بچه ها دارن با یه نفر سلام علیک میکنن...نگاه کردم دیدم یکی از همسایه های قدیمیه به اسم ویلی...این خانواده اهل پرو هستن...بسیار خونگرم و مهربون..همسر ویلی یه خانم سبزه بانمک باسم نلی همیشه منو به صبر و شکیبایی دعوت میکرد و میگفت اینا بالاخره رسوا خواهند شد و ما باید صبور باشیم...طفلک ویلی بخاطر سالها کار ساختمانی سخت همیشه پا درد داره و میلنگه...اونروز لنگ لنگان جلو اومد و گفت خیلی از دیدن ما بعد از این همه سال خوشحاله....و البته کلی اخبار هم برامون داشت...یه سری تکون داد و گفت سر این روسها کارما آمد...یوری دو سال پیش در اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر دچار هپاتیت شد و درگذشت...ولی قبل از اون یه رسوایی ببار آورد که براش خیلی گرون تمام شد و مدتی در زندان بسر برد...چون با اون زن جوان که معشوقه پدر اولگا بود رابطه مخفیانه ایجاد کرده بود و راسپوتین یه روز که این دو تا خلوت کرده بودن مچ هر دوشون رو میگیره و معشوقه ش رو با یه سر و وضع نامناسب از خونه یوری بیرون میکشه و با اسلحه شخصی که بعدا معلوم میشه بدون مجوز بوده هر دوشون رو تهدید به مرگ میکنه ...بخاطر شکایتش هر دو تا به زندان میوفتن ولی خود راسپوتین بخاطر فشار غصه و حرص و جوشهای ناشی ازین خیانت سکته ناقص میکنه و بعد از ماهها بستری بودن در بیمارستان آخرش با ویلچر مرخصش میکنن و الان حتی کنترل ادارش رو هم نداره....اولگا رو دولت به یه خانواده سپرده بوده تا در زمانیکه پدرش بستریه اون خانواده ازش نگهداری کنن ولی متاسفانه توی اون خونه بهش تجاوز میشه و بخاطر اثرات روانی بدی که ازین حادثه براش پیش اومده دو بار خودکشی ناموفق داشته و الان تحت نظر دکتر روانپزشکه و قرصهای قوی اعصاب مصرف میکنه...اون دو تا پسر بچه هم به یه خانواده دیگه سپرده شده بودن ولی انقدر رفتارهاشون زشت و پرخاشگرانه بوده که از همدیگه جداشون کردن والا یکیشون توی استان انتاریو هست و دیگری رو فرستادن استان کبک ...چند تا همسایه قدیمی دیگه هم سراغ گرفتیم که یا فوت و یا جابجا شده بودن من جمله پیتر که رییس مجتمع بود ..اونم بخاط ابتلا به بیماری قند 3 سال پیش جونش رو از دست داده...از ویلی خداحافظی کردیم...عذرخواهی کرد که بخاطر کرونا نمیتونه دعوتمون کنه بریم داخل خونه ش به صرف چای یا قهوه..که خوب خداییش اگر هم تعارف میکرد ما خودمون نمیرفتیم...موقع برگشتن هر سه تا سکوت کرده بودیم...هجوم خاطرات تلخ گذشته و اخباری که اونروز ویلی بهمون داده بود دیگه حوصله ای برای بحث و گفتگو در رابطه با اون اتفاقات ناخوشایند نذاشته بودن...سکوت فضای داخل ماشین رو صدای پسرم بزرگم شکست که فقط گفت : محله قدیمی....خاطرات ابدی ...و ما دو تا هم تاییدش کردیم..
برگشتم خونه و با نگرانی و احتیاط به بچه ها یه نکاتی رو تذکر دادم...بهشون گفتم قضیه از چه قراره و باید یه جورایی فعلا ازین بچه ها فاصله بگیرن...هر دوشون گفتن که زیاد تمایل ندارن به اینکه با اون دو تا بچه همبازی باشن ولی چون همیشه بیرون از خونشون هستن بهر حال خودشون رو قاطی بازی بقیه هم میکنن..گفتن اکثرا فحشهای بدی به همدیگه میدن و اگه توی بازی عصبانی بشن بقیه رو هم ازین فحشها بی نصیب نمیذارن!!ازشون خواهش کردم یه دو سه روزی اصلا برای بازی و دوچرخه سواری نرن به زمین بازی مجتمعمون و خودشون رو توی خونه سرگرم کنن تا یه فکری برای ایام بیکاریشون بکنم که سرشون گرم بشه ....فردای اونروز اسوتلانا خبر داد که از شرکت مبارزه با آفات اومدن و خونه روسها رو تله گذاری کردن ...از دفتر مجتمع هم برای همه ساکنان ایمیلی فرستاده شد که بخاطر رعایت نکردن بهداشت در یکی از واحدها موش دیده شده...اگر خونه های اطراف موردی مشاهده کردن سریع به دفتر اطلاع بدن ...با اونکه توی ایمیل اسمی از روسها نبرده بودن ولی دور و بر این دو تا بچه بوضوح خلوت شده بود ...فکر میکنم اطلاع رسانیهای اسوتلانا به بقیه کار خودش رو کرده بود...یه روز صبح داشتم آماده میشدم که برم سرکار ..زنگ در رو زدن ...در رو باز کردم دیدم دمیتری پشت در هست ...سراغ بچه ها رو گرفت ..با لبخند گفتم عزیزم بچه ها الان دارن استراحت میکنن ..تو چرا انقدر زود بیدار شدی؟ دوباره با چشمهای تیله وارش بهم خیره شد و سکوت کرد...دستش رو بالا آورد تا صورتش رو بخارونه ...تازه اونموقع متوجه شدم که چقدر پوست دستش ترک خورده و خشک هست...کناره ناخنهای دستش هم زخمی و دلمه بسته بودن...انگار ناخنها تا جایی جویده بشن که دیگه پوستی بجا نمونه..یادمه روز قبلش پماد وازلین خریده بودم...سریع آوردم و دادمش به دمیتری...بهش گفتم این نرم کننده دست هست روزی چند بار دستهات رو بشور و خشک کن بعد ازین وازلین به دستهات بمال ..دیگه هم ناخنهات رو نجو تا خوب بشن...کمی نگاهم کرد و با صدایی نجوا مانند گفت آخه دست خودم نیست...اینجوری آروم میشم...بعد با عجله رفت....یه هفته بعد از سرکار برگشتم خونه و دیدم دست پسر بزرگم از سمت آرنج خیلی بدجور زخم شده پرسیدم چرا اینجوریه؟ گفت دوچرخه سواری میکردم خوردم زمین کشیده شد روی آسفالت !!!فقط ابروهام رو به نشانه تعجب بردم بالا...چند لحظه سکوت کرد و گفت مامان عصبانی نمیشی اگه بگم آلکسی از روی دوچرخه هلم داده؟؟ پرسیدم چرا؟ مکثی کرد و گفت ناراحته..میگه چرا مامانت دیگه واسه ما غذا نمیاره؟؟!!چرا مامانت دمیتری رو از من بیشتر دوست داره؟به اون وازلین داده که به دستش بماله؟؟!!بمن توجهی نکرده...من از دست مامانت خیلی عصبانی هستم...بعدش با هم حرفمون شد اونم وقتی سوار دوچرخه شدم از پشت لگد انداخت من روی سراشیبی بودم بد جوری خوردم زمین...فرمون دوچرخه هم خراب شده!!!حس کردم تمام صورتم داغ شده و دارم آتیش میگیرم...بهش گفتم دنبالم بیا...گفت مامان کجا میریم؟ جوابش رو ندادم ...در رو باز کردم و به بیرون راهنماییش کردم...در خونه روسها رو زدم و منتظر موندم ...دمیتری در رو باز کرد و بعد با سرعت برگشت داخل خونه...کاملا معلوم بود که میدونستن برای چی رفتیم سر وقتشون...پدرشون اومد جلوی در..دست پسرم رو نشونش دادم و حرفهای آلکسی رو بهش گفتم...بدون اینکه عذرخواهی کنه گفت...من باور نمیکنم آلکسی کسی رو هل بده..اون آزارش به مورچه هم نمیرسه!!حتما پسر خودتون به اون حمله کرده...خوب هر کی دیگه هم باشه از خودش دفاع میکنه...اون حرفها رو که دیگه اصلا نباید باور کرد!!!پسرتون اینا رو میگه که تقصیرها رو بندازه گردن آلکسی بیچاره...دیدم طرف نفهم تر ازین حرفهاست و دارم فقط خودم رو خسته میکنم...برای اینکه دست خالی برنگشته باشم گفتم من دیگه تمایلی ندارم که بچه هامون با هم همبازی بشن...لطفا بهشون تذکر بدین که اصلا دور و بر بچه های ما نیان...همین الان هر کی دیگه جای من بود ازتون بخاطر این وحشیگری شکایت میکرد...با وقاحت خاصی گفت شما هیچ مدرکی علیه پسر من نداری...هیچ کاری نمیتونی بکنی...با عصبانیت رو مو برگردوندم و با غیظ به پسرم گفتم بریم...توی خونه دست پسرم رو ضد عفونی و پانسمان کردم...به هردوشون گفتم دیگه دور این دو تا بچه شرور و نمک نشناس رو خط بکشن و هیچگونه باهاشون همبازی نشن..شب با همسرم درباره این قضیه صحبت کردیم..اونم از قدر نشناسی و وقاحت اونا مخصوصا پدرشون خیلی شاکی بود و گفت خوبه برم با هاش صحبت کنم که من به آرامش دعوتش کردم و گفتم همینکه بچه ها ازشون دوری کنن کافیه...غافل ازینکه هر چی ما کوتاه بیاییم اونا وقیح تر خواهند شد...فردا صبح تا در خونه رو باز کردم در جا خشکم زد...جسد خونی یه موش درست جلوی در ورودی انداخته شده بود...جوریکه اگه غفلت میکردم حتما پام رو روش گذاشته بودم...برگشتم توی خونه پالتو و کیفم رو گذاشتم ...دستکش یه بار مصرف دستم کردم و با حالت تهوع شدید دم موش رو گرفتم و انداختمش توی کیسه پلاستیکی و بعد هم بردم کیسه رو انداختم توی کانتینر اصلی زباله مجتمع...بعد نوبت ضد عفونی کردن جلوی ورودی بود که یه 20 دقیقه ای هم اون وقت گرفت...کارها که تموم شد دوباره راه افتادم که برم سمت پارکینگ و سوار بشم راه بیوفتم با تاخیر برسم سر کار...دو قدم مونده به ماشین یکهو بهتم زد...