بعد از تقریبا نود و بوقی وقت کردیم همدیگه رو ببینیم..کمی توی پارک قدم میزنیم و بعدش از سرمای هوا و بارون تندی که گرفته به یه کافه قنادی پناه میبریم...شانس میاریم و اون دو تا صندلی که روبروی شومینه ست همون موقع خالی میشه..سریع میشینیم همونجا..قهوه و دونات سفارش میدیم ...هیچوقت از صحبت کردن باهاش سیر نمیشم...وقتی با همدیگه هستیم گذشت زمان رو حس نمیکنیم...اواسط گپ و گفتگومون صحبت از یه نفر میشه که من چند روزه عجیب بیادشم...همه ش میاد جلوی چشمم..با اونکه مدتهاست از دنیا رفته ولی بخاطر رفتارها و اعمال زشتی که ازش سر زده هیچکدوم از ما دو نفر خاطره خوش ازش نداریم..یاد آوری کارهاش...زخم زبونا و دوبهمزنیها و کینه پراکنی هاش اصلا خوشایندمون نیست...آخرش یه لبخند میزنه و میگه هیچ حواست هست که شب سالش همین الانه؟؟!! 7 سال پیش که خبر فوتش رسید دقیقا یادشه .... شب Boxing Day بود.. که میشه 6 دی ماه .یه لحظه بهتم میزنه...پس برای همین یه هفته ست مدام جلوی چشمامه و نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم...میگه بیخیال .. دیگه دستش از دنیا کوتاهه...شاید ازت حلالیت میخواد که میاد سراغت...کسی چه میدونه؟مادر بزرگم همیشه میگفت هر وقت کسی که از دنیا رفته رو زیاد به یاد بیارین یا توی خوابتون ببینین یعنی ازتون فاتحه و خیرات میخواد...میدونم که برای عمل کردن به نصیحت مادر بزرگ این دفعه که حلوا بپزم اسم اون رو هم مجبورم بیارم ولی مطمئنم که از روی میل و خواسته قلبی نیست..از سر اجباره...فقط برای اینکه از جلوی چشمم بره و رهام کنه...ولی ردی که از خودش توی دلم بجا گذاشته رو چکار کنم؟ همین آدم که الان مدتیه به دنیای ارواح پیوسته یه بار در اوج غرور و تفاخر و در جواب گله گی یکی از اونایی که قبلا مستفیضشون کرده بوده فرمودن که: "اصلا چیه هی پشت سرم ور میزنین؟؟!!! فلسفه زندگی من اینه که تا زنده م باید از دهنم آتیش بریزه بیرون..وقتی هم که فوت کردم از گورم ....همینه که هست."وقتی به دوستم فرمایش گهربار ایشون رو میگم قاه قاه میخنده و برای اینکه جو عوض بشه میگه: خوب پس خدارو شکر ...بالاخره یه دفعه هم ما رو خندوند ...باز کمی دیگه از این در و اون در حرف میزنیم...دیگه داره دیر میشه...نشستن کنار آتش شومینه توی یه روز سرد و بارونی بهمراهی یه دوست مهربون و همدل اونقدر لذت بخشه که اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم..ولی دیگه باید برگشت خونه و به امورات روزمره و تکراری زندگی رسید..آخرین جرعه قهوه رو که دیگه حسابی سرد شده مینوشیم و جلوی در خداحافظی میکنیم به امید دیداری دوباره....توی راه بخودم میگم چطوریه که بعضی آدمها فکر میکنن تا ابد زنده هستن؟...همیشه وقت برای جبران دارن؟...هیچ باورشون نمیشه که همه چیز ممکنه در یک آن تموم بشه ...یادنگرفتن هیچ چیز اونقدر با ارزش نیست که بخاطرش دل دیگری رو بشکنن...نمیدونن زخم شمشیر خوب میشه ولی زخم زبون هرگز....براشون مهم نیست که سردی یه نگاه ملامت بار و تحقیرآمیز ممکنه تا ابد تن یه نفر رو بلرزونه...توطئه و نیرنگ ممکنه مسیر زندگی یه نفر رو جوری عوض کنه که اون آدم تا ابد دهر توی یه دور باطل اسیر بمونه و دیگه هرگز نتونه راه خودشو پیدا کنه....انقدر مغرورن که همه چیز رو برای خودشون میخوان..خیری که ازشون نمیرسه هیچ فقط تا بتونن شر درست میکنن...در عوض بعضیها انقدر خوبن که بعد از سالها وقتی اسمشون میاد هنوز قلب آدم ازینکه دیگه نیستن میلرزه و اشکهاست که از فقدانشون سرازیر میشن..در واقع اونا نمردن فقط حضور ندارن..همینکه بیادشونیم و ازشون به نیکی یاد میکنیم یعنی زنده ن...و آخرش به این نتیجه میرسم واقعا درست گفتن :"مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند."..
توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هستم و اتفاقات امروز مثل فیلم جلوی چشمم رژه میرن...اول فیلم با تصویری از خودم شروع میشه که یه جای پارک رو خیلی دورتر از در ورودی فروشگاه مورد نظرم پیدا کردم ....هوا تقریبا سرده و یه بارون ریز و تندی هم میباره...با عجله پیاده میشم و بطرف فروشگاه میرم..هنوز چند قدم دور نشده م که یه نفر صدام میزنه ..رومو برمیگردونم و میبینم یه مرد قد بلند با سر و شکل ژولیده و لباسهای کهنه داره دنبالم میاد..با حالت التماس آلودی میگه میشه بهم به اندازه پول خرید یه قهوه کمک کنی؟هوا سرده و من از دیشب چیزی نخوردم...دوباره نگاهش میکنم...چهره ش آشناست....مخصوصا چشمها...چشمهای آبی که با حالی معصومانه بهم خیره شدن...به یه نفر که قبلا دیدمش شباهت داره..با اونکه عجله دارم ولی نمیتونم مثل خیلی های دیگه به بهانه اینکه لابد معتاده و پول رو میگیره که خرج موادش در بیاد عذرخواهی کنم و برم دنبال کارم...بهش اشاره میکنم که دنبالم بیاد..نزدیک فروشگاه مورد نظرم یه مغازه استارباکس هست..قبل ازینکه بریم داخل مکث میکنه و میگه بمن تذکر دادن که اینجا وارد نشم ..میدونم چرا ..چون سختگیریها روز بروز داره بیشتر میشه و اگر کسی ماسک نداشته باشه از ورودش به فروشگاهها جلوگیری میکنن...اون بیرون منتظر می مونه و من میرم براش ساندویچ و دونات شکلاتی و یه قهوه بزرگ سفارش میدم...تاکید میکنم قهوه داغ باشه...خوراکی بدست میام بیرون..پاکت و قهوه رو تقریبا روی هوا از دستم میگیره و همین نشون میده که چقدر گرسنه و بی طاقته...اولین جرعه قهوه داغ رو که مینوشه از سر خوشحالی لبخندی میزنه و میگه..اوه خدا من...چقدر خوشمزه ست..در حالیکه داره ازم تشکر میکنه و بهترین آرزوها رو برای خودم و خانواده م در سال جدید میلادی داره براش دست تکون میدم و میرم که زودتر به خریدهام برسم...هنوز تو فکرم مونده که اون آقا رو قبلا کجا دیدم؟؟!!
صحنه دوم توی محیط فروشگاهه...چرخ دستی به دست توی فروشگاه میچرخم و اجناسی رو که لازم دارم از روی قفسه بر میدارم و میذارم توی چرخ دستی...دو قلم از اجناس مورد نیازم تموم شده...حالا باید برم یه فروشگاه دیگه...ناچارا میرم توی صف طولانی صندوق برای پرداخت...نفر جلوییم یه خانم خیلی پیره که با واکر اومده خرید...روی اون واکر تکیه داده و خیلی آرام و با احتیاط راه میره...حس میکنم زیر لبی داره با خودش حرف میزنه..اصلا حواسش نیست که صف حرکت کرده ...توی حال و هوای خودشه...با ملایمت بهش میگم اگر میشه بره جلوتر .....صورتش رو بطرفم برمیگردونه چند لحظه بهم خیره میشه...چشمهاش خیلی آشناست...چشمهای آبی درشت ..با نگاهی مهربان...شروع میکنه به درد دل و میگه شوهرش رو سالهاست از دست داده و الان تنها زندگی میکنه ...بچه ای هم نداره و فقط یه سگ کوچولو داره که همدم روزهای پیری اونه...از گرونی اجناس و ناکافی بودن حقوق بازنشستگی گله میکنه..کمک میکنم جنسهایی که خریده رو روی بلت بذاره...برای پرداخت کارت میکشه ولی پولش کمه ...دقیقا به اندازه بسته بزرگ غذای سگ پول کم داره...توی شک و تردید مونده و میگه سگم فقط به این نوع غذای کارخونه ای علاقه داره...پس مجبورم از خریدهای دیگه م صرفنظر کنم...صندوقدار با بیصبری منتظره که اون تصمیم بگیره و بقیه مشتریهای توی صف هم هی این پا و اون پا میکنن...همه مشغول خرید عید سال نو هستن و عجله دارن...سریع یکدله میکنم و به خانم پیر میگم لطفا همه خریدهاتون رو انجام بدین...غذای سگ رو بعنوان هدیه ای از طرف من برای سگ کوچولوتون قبول کنین...با تشکر و قدردانی نگاهم میکنه و میگه ممنونم دخترم...تو روزم رو ساختی...برای گذاشتن اجناس توی کیسه کمکش میکنم و میگم صبر کنه کارم انجام بشه تا نزدیک ماشینش همراهیش کنم...وسایلش رو دو تایی میذاریم توی ماشین ...قبل ازینکه حرکت کنه میگه ایکاش محدودیت نبود ..بخاطر این کرونا نمیشه ولی خیلی دلم میخواست بغلت کنم و صمیمانه بخاطر کمکت ازت تشکر کنم...برام با دست بوسه میفرسته و یکعالمه دعای خیر...انقدر صبر میکنم تا میپیچه توی خیابون اصلی و قاطی ترافیک میشه و میره....فکر میکنم خدایا من این چشمهای آشنا رو کجا دیده بودم؟!
صحنه سوم بازم منم که دارم سعی میکنم با شتاب خودم رو برسونم یه فروشگاه دیگه تا اون دو قلم جنس رو که فروشگاه قبلی نداشت تهیه کنم...با سختی یه جای پارک پیدا میکنم و پیاده میشم...قبل ازینکه وارد فروشگاه بشم یه زن و مرد رو میبینم و بچه کوچیکشون که توی کالسکه خوابیده...طفلکی از شدت سرما لپش گل انداخته...دستکش و شال نداره و حتی یه پتوی نازک روش نیست..فقط کاپشن و کلاه..یه مقوا توی دست خانمه هست که نوشته های روی اون توجهم رو جلب میکنه...نوشته بخاطر خدا کمک کنید..ما کارمون رو از دست دادیم و برای تهیه غذا و کرایه خانه نیازمند کمک شما هستیم...یک لحظه سرمو بلند میکنم و میبینم دو جفت چشم آبی با نگاهی نگران و مستاصل بهم خیره شدن...هر دو همزمان سلام میکنن...جوابشونو میدم و وارد فروشگاه میشم..ولی گیجم..حواسم به اوناست که با یه بچه معصوم توی سرمای خیابون چشمشون به دست یاریگر مردم خیره مونده..سریع خریدم رو انجام میدم و از قبل یه مبلغی رو توی مشتم آماده نگه میدارم...موقع خروج به سمتشون میرم و دستم رو میبرم جلو و با شتاب اون مبلغ رو پایین پای کوچولوشون که حالا بیدار شده و با چشمهای آبی قشنگش به رفت و آمد جلوی فروشگاه خیره شده میذارم...زن و مرد هر دو همزمان میگن خدا حفظت کنه...دست تکون میدم و سریع میرم تا کسی اشکهام رو که حالا دیگه بدجوری سرازیر شدن نبینه...از ته دل آرزو میکنم و از خدا میخوام که هیشکی محتاج نباشه حتی به اندازه پول یه قهوه داغ ....هیچکسی انقدر تنها نمونه که ازدرد بی کسی به سگ و گربه ش پناه ببره و اونا رو همدم روز و شبش به بقیه معرفی کنه....هیچ بچه معصومی بخاطر مشکلات مالی والدینش از حق طبیعیش که داشتن یه سرپناه امن و راحت و خوراک مناسب و تحصیلاته محروم نمونه....با بوق ماشین پشتی بخودم میام...چراغ راهنمایی چند لحظه ست سبز شده ...راه میوفتم..آخرین صحنه فیلم عکس اون چشمهای آبی و مهربونه که میذارمش توی قاب خاطرات تا برای همیشه توی ذهنم ثبت بشه...میلاد حضرت مسیح رو به همه مسیحیان عزیز تبریک میگم.
بعد از مدتها گذارم افتاده به خوار و بار فروشی محل قدیمی....یه زن و شوهر افغانی هستن که به نوبت توی فروشگاه پشت دخل میشینن و چند تا کارگر رو مدیریت میکنن..یه چرخی میزنم ..میرسم به قفسه حبوبات و رشته و کشک و غیره... وسوسه میشم حالا که هوا سرده و قراره برف هم سرافرازمون کنه خوبه آش بار کنم...خلاصه که همیشه فقط برای خرید یه قلم جنس میرم توی فروشگاه ولی شیطونه گولم میزنه و کلی کار میده دستم...خانم فروشنده پشت دخله...یه خوش و بشی میکنه و میگه آهان...از نشانه ها برمیاد که میخوای آش بپزی؟!بعد شروع میکنه که من خودم عاشق آش کشک ایرانیها هستم ولی شوهرم مشکل معده داره و آش براش نفخ آوره...جلوی خودش رو هم نمی تونه بگیره و تا خرخره میخوره و بعدش گلاب به روتون ...اینجا مشتریهایی که میدونن من آش دوست دارم دور از چشم شوهرم برام میارن و منو خجالت میدن...اینو میگه و نخودی میخنده...فعلا شد یه نفر...خداحافظی میکنم و میام بیرون.درست دم در فروشگاه اون دوستم که شوهرش دندانپزشک خانوادگیمونه رو میبینم که اومده خرید...اصرار میکنه بیا بریم آفیس بشینیم یک کم گپ بزنیم..تا میگم نه بخدا سرم شلوغه کار دارم چند تا فحش مثبت 18 میده که چون خانواده ازینجا رد میشه نمیتونم بگم چی ولی بالاخره زورش میچربه و منو بار به دست میبره توی آفیسشون که فقط دو سه قدم تا خواروبار فروشی فاصله داره...کادرشون همه ایرانی و آشنا هستن ..کلی مورد استقبالشون قرار میگیرم..اون دوستم که خانم دکتره موقع خداحافظی بلند بلند میگه آش پختی تنها تنها نخوریا!!یاد ما هم باش!!میگم چشم سهم شما هم محفوظه....خوب تا اینجا شد 8 نفر ...موقع رانندگی یادم میاد باید ظرف یه بار مصرف بخرم ..سر فرمون رو کج میکنم سمت فروشگاه...یه چرخی میزنم و چند تا ظرف دردار میگیرم و تا پامو میذارم توی محوطه پارکینگ اولین دانه های برف چرخ زنان روی گونه هام فرود میان...تا برسم توی خونه کلی برف باریده و چهره شهر رو بکلی عوض کرده...توی آسانسور همسایه ایرانیمون رو میبینم و اون با اشاره به رشته و کشک توی کیسه دستم میگه دخترم بارداره و هی نق میزنه آخه تو چجور مامانی هستی که من هوس آش دارم و برام نمی پزی؟!خوب چه کنم مگه این ساعت کاری طولانی دیگه مجالی میده که آدم یخورده به حال و روز خودش و اطرافیانش برسه؟؟!! حالا مطمئنم که بغیر از خانواده خودم باید برای 12 نفر دیگه هم آش بپزم و بفرستم...برم ...برم که خیلی کار دارم...میدونم خسته میشم ولی به شاد کردن دل کلی دوست و آشنا که توی این روز برفی از خوردن آش سنتی و معروف ایرانی لذت خواهند برد می ارزه...جای شما خالی.
اینجا یه برنامه تلویزیونی نشون میدن که من از طرفدارهای پر و پا قرصش هستم... اگر وقت کنم میشینم مشتاقانه تا آخرشو میبینم...البته فقط مورد توجه یه عده خاصه و همه پیگیرش نیستن چون کمی تا قسمتی ترسناکه..موضوعش درباره ارتباط با ارواحه... صاحب خونه ها یا صاحبان رستوران ها یا هتل ها با یه گروهی که متخصص در این امر هستن تماس میگیرن و ازینکه نشانه هایی رو میبینن یا اصوات ترسناکی رو در بعضی کنج و زاویه های محل مورد نظر میشنون که خیلی غیر طبیعیه شکایت دارن و میگن این محل توسط روح یا ارواحی تسخیر شده..اون گروه هم میاد و با تجهیزات مدرن و روشهایی که بلدن با روح ارتباط برقرار میکنن و حتی صدای روح رو با دستگاههای پیشرفته ثبت میکنن و میتونن از اون طریق باهاش ارتباط بگیرن و سوال کنن و جواب بگیرن...اینکه به چه علت ازین دنیا رفته و چرا این محل رو ترک نمیکنه و از جون اهالی اون محل تسخیر شده چی میخواد و خیلی چیزهای دیگه....برای من خیلی جالبه...دیشب به یه موضوعی اشاره کردن که دیدم عینا برای من اتفاق افتاده...
تابستونها که مدرسه تعطیل میشد من میرفتم خونه مادر بزرگم و تقریبا کل 3 ماه رو پیش اونا میموندم...چون مادرم کارمند بود و باید از صبح زود تا بعد از ظهر که مامان برگرده توی آپارتمانمون تنها میموندم و کلی حوصله م سر میرفت...عوضش خونه مامان بزرگم یه حیاط درندشت خیلی سرسبز داشت...ته باغشون یه در داشت که باز میشد به یه کوچه بن بست و انقدر قواره زمین بزرگ بود که اون در به یه محله دیگه باز میشد..توی اون کوچه جمعا چهار تا همسایه زندگی میکردن که چون خیلی قدیمی هم بودن دیگه فقط خودشون مونده بودن و بچه هاشون بعد از ازدواج یا مهاجرت به کشورهای دیگه خونه و پدر مادرشون رو ترک کرده بودن...حیاط باغ فقط یه دیوار مشترک با یکی ازین همسایه ها داشت که یه زن و شوهر بودن به اسم فریده خانم و حسین آقا ...قبلا اسم کوچه یاران بود ولی این آقا با نفوذی که توی شهرداری داشت اسم خودش رو روی کوچه گذاشته بود و چون ترک بودن اسم کوچه شده بود حسین لی...ما بواسطه اینکه زیاد از اون در رفت و آمدی نداشتیم کمتر اهالی کوچه پشتی رو میدیدیم...این زوج صاحب یه پسر بودن باسم عزیز که عقب مانده جسمی بود و قوز بزرگی روی پشتش داشت و میگفتن قابل جراحی نیست ...یه پسر دیگه هم داشتن که من هیچوقت ندیدمش چون قبل از تولد من مهاجرت کرده بوده به آلمان ولی طفلکی قد خیلی کوتاهی داشته و به نوعی او هم از اختلال ژنتیکی رنج میبرده...نفر سوم دخترشون مینا بود که در اون تاریخ ازدواج کرده بود ولی بنده خدا سالها در انتظار داشتن فرزند مونده بود و دکترها هیچ راه حلی برای درمان نازاییش پیدا نمیکردن...
حیاط خونه مادر بزرگ بواسطه گلکاری فراوان فضایی برای دوچرخه سواری نداشت ولی نزدیک در پشتی یه مساحتی حدودا 80 متر مربع بصورت موزاییکی در آورده بودن و یه وقتایی اگه میخواستن خرجی بدن و دیگ و دیگبر برای یه مجلسی بار بذارن از اون قسمت حیاط استفاده میکردن که تابستونها میشد پیست دوچرخه سواری من...اونروز خیلی حوصله م سر رفته بود و گفتم من میرم دوچرخه سواری...یادمه فقط من و مامان بزرگم خونه بودیم ..تقریبا یه ده دقیقه ای بازی کردم ولی بعدش حس کردم سرم سنگین شده و بشدت خوابم میاد..از دوچرخه اومدم پایین و به دیوار تکیه دادم ..حس کردم یکی داره نگاهم میکنه..رومو برگردوندم دیدم یه دختر کوچیک حدودا 5-6 ساله خیلی ظریف اندام و بشدت رنگ پریده با لبخند داره نگاهم میکنه...سریع به در چوبی که سمت راستم بود نگاه کردم دیدم بسته ست..دوباره بسمت دختر بچه نگاه کردم دیدم انگار ازم دورتر شده...بهش گفتم اسمت چیه؟ با صدای خیلی ضعیفی که انگار از ته چاه میومد گفت زیبا..پرسیدم تو از کجا اومدی توی حیاط ما؟...فقط با دست بسمت دیوار مشترکمون با خونه فریده خانوم اشاره کرد..یادمه هی سر دردم داشت بیشتر میشد و انگار حال تهوع داشتم..همون لحظه مادر بزرگم از سمت ساختمون صدام زد که برگردم پیشش... جواب دادم باشه..فقط یه لحظه طول کشید تا سرمو برگردونم سمت اون دختر بچه ولی دیگه اونجا نبود..هر چی دو ر و بر رو نگاه کردم هیشکی نبود...برگشتم توی ساختمون ولی انقدر حالم بد بود که در جا بالا آوردم و در جواب پرسشهای پی در پی مادر بزرگ فقط گفتم یه بچه ته باغ بود.گفت اسمش زیباست..طفلکی هول کرده بود و نمی دونست من رو جمع و جور کنه یا بره ببینه کی اومده توی حیاط ؟؟!!طولی نکشید که بقیه هم از سرکار برگشتن خونه و تا قضیه رو شنیدن وجب به وجب حیاط رو گشتن ولی هیچ نشونی ازینکه کسی اومده باشه داخل پیدا نکردن..سردردم هم خیلی دیر خوب شد..طرفهای غروب در کوچه پشتی رو زدن...عمو جون رفت در رو باز کنه و بعدش با یه بشقاب حلوای خیلی معطر برگشت و گفت فریده خانم سلام رسوند و گفت چون شب جمعه ست برای شادی روح اموات حلوا خیرات کرده...یادمه اونشب خیلی بد خوابیدم و چند بار همون دختر بچه رو دیدم که آروم آروم دنبالم میاد ولی تا بهش توجه میکنم از جلوی چشمم محو میشه...فردا صبحش باز حوصله م سر رفته بود ولی هر وقت اراده میکردم برم سمت محل دوچرخه سواری ترس و حالت تهوع میومد سراغم..مادر بزرگ چند تا شکلات ریخت توی بشقاب فریده خانوم که خالی پس نداده باشه. گفت بیا یه دقیقه بریم بشقابشون رو بدیم و برگردیم..دوباره تا رسیدیم همون جایی که دیروز ایستاده بودم سنگین شدم و حس کردم یکی داره ما رو نگاه میکنه...فریده خانم تعارف کرد بریم تو ..مامان جون از طعم خوب حلوا خیلی تعریف کرد و فریده خانم گفت این حلوا رو برای شادی روح همه اموات پخته ولی چند روزه که دلش خیلی گرفته و بعد با پر روسریش اشکهاش رو پاک کرد و گفت کمتر کسی میدونه اونا یه دختر دیگه هم داشتن که وقتی تبریز زندگی میکردن در سن خیلی کم و بخاطر سرطان خون فوت کرده...من و مامان جون بهم نگاه کردیم و من گفتم اسمش چی بود؟فریده خانوم با بغض گفت زیبا...اگر زنده بود الان حدود 50 سال سن داشت چون بچه اولمون بود.یادمه وقتی قضیه روز قبل رو براش تعریف کردیم با چه محبتی من رو بغل کرد و توی هق هق گریه هاش گفت این یه پیامه...پس زیبا میدونه که من همیشه دلتنگشم..روزی نبوده که بدون یاد آوری اون برای من شب شده باشه...چه خوشحالم کردی پس زیبا همین جا پیش ماست..ایکاش میشد منم ببینمش..شاید باور نکنین ولی همونشب بازم خواب زیبا رو دیدم که توی همون نقطه حیاط ایستاده و برام دست تکون میده بعد رفت سمت دیوار خونه خودشون و محو شد..انگار داشت تشکر و خداحافظی میکرد...دیگه هرگز باهاش روبرو نشدم نه توی خواب و نه بیداری...
توی این برنامه تلویزیونی به همین نکات اشاره میکنن که ارواح وجود دارن و برای دیدن عزیزانشون به این دنیا میان و برای اثبات وجودشون همیشه یه راهی رو پیدا میکنن...حتی ارواح بد و شریری هم وجود دارن که مدام در حال اذیت و آزار زنده ها هستن و اینکه چه راههای هست که بشه اون محیط تسخیر شده رو از گزند آزارشون پاکسازی کرد ....شما تا حالا تجربه ای در این زمینه داشتین؟