بوی بارون ..عطر یاس

بوی بارون ..عطر یاس

از دیروز یاد بگیر...برای امروز زندگی کن ...و به فردا امید داشته باش.
بوی بارون ..عطر یاس

بوی بارون ..عطر یاس

از دیروز یاد بگیر...برای امروز زندگی کن ...و به فردا امید داشته باش.

من از بیگانگان هرگز ننالم...

بعد از مدتها با دوستم تلفنی حرف میزنم...اینم یکی ازمشکلات لیست شده غربته که چون هر کی یه ساعتی میره سرکار و روزها مختلف هستن عملا نمیشه یه گوشه فراغتی وسط این بدو بدو ها پیدا کرد که به امورات شخصی رسید...من حال و احوال با دوستان رو میذارم اول لیست چون همیشه این وجدان درد رو دارم که چرا نشد با اون دوستم که زنگ زد و پیام گذاشت توی همون روز تماس بگیرم و خیلی معذب میشم در حالیکه دیگه این مسئله اینجا معمول و مرسومه و کسی هم دلخور نمیشه...حس میکنم صداش تو دماغیه و حالت سرما خورده داره....میگه اخیرا مجبور شده که دوباره خونه ش رو عوض کنه و خیلی از بخت و اقبالش ناراضیه چون برخلاف ظاهر و برخورد خوب صاحبخانه که هموطن هم هست  بعد از دو هفته که از اسکان شون در اون خونه میگذره چون هوا خیلی سرد شده از صاحبخونه خواسته که دمای خونه رو ببره بالاتر...اونم گفته باشه ولی بعدش هیچ خبری نشده ...میگفت توی پارکینگ دو تا هیتر دیده که بلامصرف یه گوشه گذاشته شدن...به صاحب خونه گفته اگر میشه از یکیشون استفاده کنه برای مقابله با سرما ولی اون بدون هیچ روی دروایسی  و خجالتی با لحن خشک گفته نه نمیشه!!! بعد هم با بی ادبی و طلبکاری گفته اگر خودتون میخوایین میتونین هیتر بخرین ولی به کرایه تون افزوده میشه چون مصرف برق میره بالا!!!بعد هم راهشو کشیده و رفته....میگفت خونه رو که تحویل گرفته دیده هم موکتها کثیفن و هم واشر دستشویی خرابه و چکه میکنه ...صاحبخونه گفته فردا یکی میاد درستش کنه ولی بعد از دو هفته دوستم هنوز منتظر اون "فردای" کذاییه!!!بعد لابلای توضیحاتش میگه صاحبخونه ازش پول نقد خواسته برای بیعانه و وقتی پول رو گرفته بهش رسید نداده و گفته اینجا هیشکی رسید نمیده!!!هر چی از زمان حرف زدنمون میگذره بیشتر حالت حرص و عصبانیت بهم دست میده...بهش میگم عزیزم...اون بگه..مگه تو دفعه اولته برای اجاره قرارداد میبندی؟؟!!!چرا هر چی اون میگه تو باید قبول کنی؟؟!!شروع میکنه آسمون و ریسمون رو بهم بافتن و دلیل و برهان الکی آوردن...دلم نمیاد بهش بگم که با این توصیفات دیگه بخواب ببینه که صاحبخونه پول ودیعه رو بهش پس بده!!! اون مخصوصا رسید نداده که دوستم مدرکی دستش نباشه تا بخواد ادعایی بکنه!!!

بعدش هم از بی نمکی دست خودش میناله که : اره ..از وقتی اومدیم اینجا چند بار برای صاحبخونه پیتزا و شیرینی و نان تازه بردم ولی دریغ از یه لیوان آب خالی که تعارف بکنه!!!و اینکه چون در یه فروشگاه مواد غذایی کار میکنه تا حالا دو بار صاحبخونه بهش لیست خرید داده که از محل کارش براش تهیه کنه و دم در تحویل بده ولی با اونکه اون رسید خریدها رو توی کیسه ها گذاشته و به دست صاحبخونه داده ولی هنوز که هنوزه خبری از حساب و کتاب اون خریدها نیست!!!بهش میگم از رسیدها کپی تهیه کرده تا بعنوان مدرک خرید نگه داره ؟ میگه نه..اصلش رو گذاشتم توی کیسه که ببینه ولی خودم توی ذهنم یادمه چقدر بوده!!!دیگه فشار خونم داره بدجوری میره بالا!!!بهش میگم اگه اینجوریه پس چطوری ثابت کنی؟؟!!!دیگه توی این دو هفته زرنگ بازی نیست که سرت درنیاورده باشه!!!واقعا هنوز به ماهیتش پی نبردی؟؟!!این تو رو خیلی ساده گیر آورده!! میگه حالا چیکار کنم؟ بنظرت آخر ماه از کرایه کم کنم خوبه؟ میگم مگه قرار نیست پول رو بریزی به حسابش ؟ خوب اینجوری معلوم میشه که کمه !!راحت به استناد همون میتونه چکت رو برگشت بزنه و پیگیری کنه برای حکم تخلیه!!آخه چرا پول بی زبون رو میدی دست آدم زبون دراز تا هی دنبالش بدووی؟؟!!ازش میپرسم روز اول از موکتهای کثیف و مشکل واشر دستشویی عکس و فیلم تهیه کرده برای وقتی که میخواد بلند بشه از اون خونه یا نه؟؟ میگه نه دیگه...چون عجله داشتیم وسایل رو پهن کنیم از یه شرکت دستگاه موکت شویی کرایه کردم و خودم افتادم به جون موکتها!!3 بار کل شونو شستم تا رنگشون کمی باز شد!!!میگم از اون شرکته رسید گرفتی که نشون بدی به صاحبخونه تا پول رو بهت پرداخت کنه که زحمت کشیدی و کاری که وظیفه اون بوده رو انجام دادی؟میگه نه...یعنی گرفتم ها!! ولی نمیدونم کجا گذاشتمش؟! حالا کاری نداره که!!!موقع تحویل خونه منم همونجور کر و کثیف و نشسته تحویلش میدم!!!میگم آره دستت درد نکنه!!!خسته نباشی که یه بهانه موجه میدی دستش تا اگر هم میخواست دیگه پول بیعانه ت رو بهت برنگردونه!!!دیگه بدجوری کلافه م و سر دردم هم شروع شده...مسئله اینه که نمیتونم بی تفاوت باشم و توی دلم بگم مشکل خودشه..بمن چه که حرص بی عقلیهای اون رو بخورم؟؟!!واقعا گفت و گوی مفرحی بود...از بعد از ظهر تا حالا 2 تا قرص سردرد خوردم هنوز خوب نشدم...از بسکه حرصم داد با این ندانم کاریهاش!!!از همه بدتر رفتم پرس و جو کردم میبینم به به!!! این صاحب خونه به بدقولی و بد حسابی توی ایرانیهای اینجا معروفه!!!و بارها بهمدیگه توصیه کردن کسی ازش خونه کرایه نکنه که خیلی خوب بلده مستاجرها رو بپیچونه و حقشون رو بالا بکشه!!!و صد البته که چنین رفتار زشتی رو فقط با هموطنها داره...نه با اون 71 ملت دیگه!!!!

چاه مکن بهر کسی....

توی محلی که کار میکنم یه استخر بزرگ داریم ...در صورت تمایل همکارا میتونن ازش استفاده کنن و مسئولیت نگه داریش هم بعهده یک شرکت بزرگه که طبق قرار داد هر چند وقت یکبار یه نفر رو میفرسته میاد و رسیدگیهای لازم رو انجام میده...الان چند وقتیه که بیشتر اوقات یه آقای کانادایی رو میفرستن که خیلی کنده و کاری که بقیه همکاراش ماکزیمم 20 دقیقه ای انجام میدن رو گاهی تا 45 دقیقه هم طول داده...حدود دو ماه پیش همکارم موقع برگشت از زمان استراحتش دیده بود این آقا با ماشین شرکتشون توی حیاط پارک کرده و نشسته توی ماشین داره با موبایلش گیم بازی میکنه...همکارم فکر کرده بوده حتما کار رسیدگی به استخر تموم شده و اون  داره استراحت میکنه...اومد از من و بقیه پرسید ما گفتیم چون مشغول کار خودمون بودیم خبر نداریم که طرف استخر اومد یا نه؟؟!!یه قیافه مشکوک بخودش گرفت  و گفت حالا معلوم میشه!!!هممون یه نگاهی بهم کردیم که یعنی خدا آخر و عاقبت این داستان رو ختم بخیر کنه!! این همکارم خیلی آدم پیگیریه و خدا نکنه بره توی جلد کاری یا چیزی!!!تا ته و توی قضیه رو درنیاره ولکن نیست....بنظرم بهتر بود بره بعنوان کارآگاه شخصی کار کنه... خیلی خیلی موفق تر بود.. .البته بخاطر این اخلاق و رفتارش بارها بین همکارا دلخوری پیش آورده... اینجا اسمشو گذاشتنBusy body (نخود هر آش...فضول).

این گذشت... دو هفته بعدش دوباره همین قضیه تکرار شد..همکار گرامی بدو بدو اومد گفت ماشین شرکت خدمات استخراینجاست و همون آقا که اسمش جوردن هست رو فرستادن....بعد رفت از پشت کرکره اطاقش جوردن رو زیر نظر گرفت ...دید جوردن مثل دفعه پیش نشست توی ماشین یخورده با موبایلش بازی کرد...بعد دنده عقب گرفت و از محوطه رفت بیرون...همکار مورد نظر از اطاقش پرید بیرون بدو بدو اومد پیش ماها و گفت فهمیدم قضیه از چه قراره...شرکتشون برای اینکه اینا حواسشون باشه که دارن کنترل میشن توی ماشین براشون دستگاه مسیریاب کار گذاشته که مطمئن باشه اینا تمام لوکیشنهای مربوط به لیست روزانه شون رو ویزیت میکنن...این ناقلا میاد اینجا و دستگاه لوکیشن رو به شرکت معرفی میکنه اونام بخیالشون که استخر این محل سرویس لازم رو دریافت کرده...ولی خود مسئوول رسیدگی که جوردن باشه از ماشین پیاده نمیشه که کاری انجام بده!!!بعد با یه قیافه فاتحانه ای گفت: ولی کور خونده..این کم کاریه و من گزارشش میکنم...یکی دیگه از همکارا گفت من بودم به روی خودم نمیاوردم...استخر تمیزه...الانم که هوا داره کم کم سرد میشه کسی نمیره توی استخر که!!!نخود هر آش گفت:این داره از زیر وظایفش در میره...پول میگیره که کار کنه...هم داره سر شرکت خودشون کلاه میذاره و هم ما ...خلاصه سرتون رو درد نیارم یه بحث درست و حسابی راه افتاد و هر کی یه نظری میداد...دیدن من مثل همیشه ساکتم گفتن اصلا تو بگو چیکار کنیم؟؟؟!!! گفتم من بودم به رئیس میگفتم خودش تصمیم بگیره!!!ما که با این شرکت قرارداد نبستیم..بالطبع بما هم مربوط نمیشه نحوه عملکرد این آقا رو تحت نظر بگیریم...نخود آش عین ترقه از جا پرید که :رئیس خیلی بیتفاوته!!! به این چیزا اهمیت نمیده...اون یکی همکارمون گفت پس وقتی اون بیخیاله ما چرا نباشیم؟؟!!دوباره بحث شروع شد...دیدم حوصله ندارم...ماگ قهوه م رو برداشتم اومدم بیرون...هنوز صدای نخود آش میومد که داشت بلند بلند به بقیه درس اخلاق میداد....پیش خودم فکر کردم چرا یه آدم از زیرانجام وظایفش شونه خالی میکنه ؟از کارش راضی نیست؟ حقوقش چنگی بدل نمیزنه؟از زحماتش به اندازه کافی قدردانی نمیشه؟خوب همه اینا ممکنه باشه...ولی خداییش توی این حال و روز کرونایی که همه دارن بخاطر کسادی بازار کار شغلهاشون رو از دست میدن چرا باید شکایت کرد و باعث بیکاری یه آدم که حتما نان آور خانواده هست شد؟!! از طرفی هم شرکتشون داره از مشتریاش پول میگیره و در قبالش مسئولیتهایی رو برای نگهداری از استخرهاشون بعهده گرفته و کار جوردن اصلا درست نیست که حقوق بگیره ولی وظایفش رو انجام نده.. همینجور بین عقل و احساس در رفت و امد بودم که دیدم شکر خدا سر و صداها خوابیده...برگشتم سرکارم و همکارم گفت فعلا نخود آش قبول کرده یه مدت دیگه هم دندون رو جیگر بذاره تا ببینیم چی میشه؟؟!!

از اون روز تا همین هفته پیش اوضاع کما فی السابق بود...آقای جوردن یه تک پا میومدن اینجا ولی از توی همون ماشین یه سلامی دورادور به استخر میکردن و بعد از دقایقی بدرود میگفتن و میرفتن...ولی هرکدوم از همکارهاش میومدن همه چیز خوب و روتین اتجام میشد..دوشنبه پیش بعد ازینکه جوردن محل رو ترک کرد ..دیدیم نخود آش با چند تا برگه توی دستش اومد پشت در اطاق رئیس یه چند تا تقه به در زد و بعدش با لبخند گل و گشادی رفت داخل...همکارم یه نگاه معنی داری با من رد و بدل کرد و هر دومون سر تکون دادیم...بهم گفت الان میاد بیرون باز جنجال درست میکنه!!!15 دقیقه بیشتر طول نکشید که نخود اش با یه قیافه فاتحانه از اطاق رئیس اومد بیرون و یه راست اومد طرف ما ...گفت تا حالا داشتم عکس جمع میکردم که با مدرک برم جلو...رئیس رو متقاعد کردم اول دوربینها رو چک کنه بعد زنگ بزنه با مدیریت شرکت خدمات استخر صحبت کنه..احتمال زیاد تکلیف این پسره رو روشن میکنن...ته دلم ناراحت شدم...حالا بنده خدا تنبله ..قبول .. ولی مزاحم و بی ادب نیست و از همه مهمتر شغل و حقوقش که اونا رو هم  از دست خواهد داد...قبل ازینکه ساعت کاری تموم بشه....رئیس هممون رو جمع کرد و گفت که با شرکت مورد نظر صحبت کرده و بهشون با مدرک ثابت کرده که جوردن وظیفه ش رو تا حالا بخوبی انجام نداده...اونا هم گفتن قضیه رو پیگیری میکنن و حتما مشکل رو حل خواهند کرد...بعد خطاب به نخود آش گفت امیدوارم همونطور که حواس همکارا به انجام وظیفه شرکتهای طرف قرار داد با ما هست به این نکته مهم هم توجه داشته باشن دوربینها ی نصب شده توی لوکیشن همه چیز رو ثبت میکنن...بعد با لحن جدی تری توی چشمهاش خیره شد و گفت همه چیز...نخود آش شد رنگ گوجه فرنگی و سرش رو انداخت پایین...و اولین نفری بود که تا صحبت رئیس تموم شد جمع رو ترک کرد...از اون روز انقدر ساکت شده که هیشکی نمیفهمه کی میاد و چه زمانی محل کار رو ترک میکنه!!بقول همکارا هر چی هست موقع چک کردن دوربینها لو رفته!!! نخود آش رئیس رو تشویق کرد که دوربین ها رو چک کنه تا ثابت بشه جوردن تنبله و فقط میاد اینجا وقت بگذرونه ...دیگه حواسش نبود توی این کند و کاو ها ممکنه مچ خودش هم گرفته بشه!!! از اول هفته مرخصی گرفت و نیومد...امروز صبح نخود آش استعفا نامه ش رو گذاشت روی میز رئیس و بی سر و صدا برای همیشه رفت..

برای پدر....

بیرون هوا گرفته و ابریه...مثل اکثر اوقات داره بارون میاد..اینجا روبروی پنجره نشسته م و بارش بارون رو نگاه میکنم...از ماگ کافی که کنار دستمه بخار ملایم بلند میشه و عطر دلنشین قهوه دم کرده منو میبره به گذشته ها....چشمم میوفته به قاب عکس کوچکی که روی شومینه کنار اون سماور مسی قدیمی گذاشته شده...عکسی از سالهای دور....سه ساله م...مادرم منو در آغوش گرفته ..از فراز شانه ش  خم شدم و دستم رو بطرف پدر که با لبخندی بر لب  برام آغوشش رو باز کرده برده م..عکاس دیگه مهلت نداده  و قبل ازینکه دستهامون بهم برسن اون لحظه رو ثبت کرده....با خودم فکر میکنم سالها بدنبال هم اومدن و رفتن.... ولی هنوز دستهای من و پدر از هم دور موندن....  بزرگ شدم...به سن نو جوانی رسیدم...ازدواج کردم....بچه دارشدم..یه میانسالی رسیدم....ولی همیشه جای پدر توی لحظه لحظه زندگیم خالی بوده ...43 ساله که نیست و من  در حسرت گرمای امید بخش دستهای مردانه و مهربانش هستم...امشب  شب سالگرد فوت پدرمه...چند نفر از نزدیکانم طبق روال هر سال لطف کردن و  شب سالش رو تسلیت گفتن...ولی عمو جانم یه کار ارزشمند دیگه هم انجام دادن ...بدون اینکه ازشون بخوام از سنگ مزار پدرم که در واقع منزل ابدی اوست عکسی برام فرستادن...برای منکه سالهاست در غربتم همینم غنیمته....تا راحت تر غمهای تلنبار شده از  این فراق رو بیرون بریزم.....اگر پدرتون فوت کردن روحشون قرین رحمت الهی و اگر هنوز زنده هستن خدا براتون حفظشون کنه و سایه شون مستدام ....خیلی قدرشون رو بدونین...فقط خدا میدونه یه تلفن ساده برای احوالپرسی و یه آغوش گرم و حمایتگر پدرانه با آدم چه میکنه و داشتنش چقدر مهم و حیاتیه...

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می‌رود از فراق تو خون دل از دو دیده‌ام

دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خویش "طاهره"، گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو..


اگر....

چشمام هنوز گرم خواب نشده بودن ...از صدای قطرات درشت بارون که به شیشه پنجره میخوردن پاشدم و مدتی توی رختخواب نشستم ... در سکوت شب به هیاهوی باد و بارون گوش دادم...دیگه خواب از سرم پرید...پاشدم اومدم توی پذیرایی ..به پنجره قدی ایوون تکیه دادم و به خیابون بارون زده خیره شدم...فکر کردم امروز چقدر میتونست روز خوبی باشه اگر:
.... دوستم از نگرانی های زندگیش نمیگفت..ازینکه پسرش با یکعده جوون ناجور که سابقه اعتیاد دارن دوست شده و همه ش دلش میلرزه که نکنه پسر خودش هم بواسطه دوستی و رفاقت با چنین افرادی به اعتیاد آلوده بشه...اینه که اعصابش ضعیف شده و مجبوره برای سرپانگه داشتن خودش مدام قرصهای قوی اعصاب مصرف کنه....
.... خبر عود کردن دوباره بیماری صعب العلاج یکی از اقوام بهم نمیرسید.و اینکه دکترها تقریبا جوابش کردن و به نزدیکانش گفتن بهتره با شیمی درمانی دوباره آزارش ندن چون بدنش دیگه کشش و تحمل نداره..
...امکانش بود چند نفر از اونهایی که دوست دارن بیان اینجا زندگی کنن رو براحتی ساپورتشون کنم ..تانشنوم که با حسرت بگن:خوش بحال شما که اینجا نیستین....
.... میتونستم داروی  کمیاب و گرونی که برای  درمان بیماری اعصاب همسایه سابقمون در ایران لازمه براش بدون نسخه ازینجا تهیه کنم و بفرستم... 
.... وقت میشد انباری خونه رو بریزم بیرون و کلی جنس بدرد نخور و اضافی که بیخود جا تنگ کردن ردشون کنم برن...
....سگ این همسایه روبرویی که یه خانواده چینی هستن انقدر واق واق نمیکرد...با سایه خودش هم دعوا داره!!...
... میتونستم بین اون دو تا دوست قدیمی رو که بخاطر چند تا سوءتفاهم از هم دلخورن صلح و آشتی برقرار کنم ...
.................................................... و اگرهای دیگه ای که تا صبح قیامت هم میشه درباره شون حرف زد.....

از ماست که بر ماست...

توی فروشگاه خوار و بار فروشی ایرانی هستم...با اونکه مسیرش بهمون دوره ولی چاره ای نیست و باید هر چند وقت یکبار با یه لیست بالا بلند در دست بیام و فروشگاه رو زیر و رو کنم تا جنسهایی که لازم دارم رو بخرم و برای مدتی راحت باشم...طبق معمول شلوغه...از کنار قفسه خرماها که رد میشم یکی از هموطنان رو میبینم که در کمال خونسردی دونه دونه جعبه های خرما رو باز میکنه و با انگشت خرماها رو زیر و رو میکنه و بعد در جعبه رو میبنده و میره سراغ بعدی...چند لحظه بهش خیره میشم...سرش رو بلند میکنه و باهام چشم تو چشم میشه ولی انگار نه انگار...حق مسلم خودش میدونه که قبل از خرید خرماها رو بررسی و در واقع دستمالی کنه...سری تکان میدم و از خیر خرید خرما میگذرم....میرم سراغ قفسه سبزی خشک و چند تا بسته نعنا و شوید برمیدارم...قبل ازینکه برم سمت سبزیجات صدای بگو مگو و بعدتر داد و قال میشنوم...یه صدای مردانه با حالت پرخاش و عصبانیت میگه مرد حسابی مگه شعور نداری؟ این چه حرکتیه؟ چرا دست و دماغتو فرو کردی توی خرماها؟الان 10 دقیقه ست دارم نگاهت میکنم ببینم حیا میکنی یا نه؟ یه صدای مردانه دیگه میگه بتو چه؟ مگه مغازه مال توست؟ اون یکی صدا با حالت عربده میگه آره ..سلامت جامعه هم مال منه الان زنگ میزنم اداره بهداشت بیان دستگیرت کنن...یه خانم کانادایی که اونم مثل من با حالت تعجب داره به این صداها گوش میده ازم میپرسه چی شده؟ والا آدم اینجور وقتها گیر میوفته که چی بگه؟ اگه درستش رو واسش ترجمه کنم آبرو ریزیه که این ایرانیها چقدر بیخیال هستن و بهداشت رو رعایت نمیکنن توی این حال و روز کرونایی!!!ناچارا برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب میگم چیزی نیست...توی فرو شگاههای شلوغ همیشه ازین مسائل پیش میاد..بنده خدا بحالت تعجب شونه هاش رو بالا میندازه و باز مشغول خرید میشه..معلومه که قانع نشده ولی بیشتر کنجکاوی نمیکنه.. میشنوم که زیر لبی  میگه آخه اینجا همیشه دعواست!!!اینا چرا اینجورین؟... یه آقای قدبلند سیاهپوست که چهره بانمکی هم داره با حالت پوزخند میگه این فروشگاههای ایرانی خیلی سرگرم کننده هستن....هر وقت میام کلی سوژه جدید هست...یه زن و شوهر چینی تند تند سرشونو به نشانه تایید تکون میدن و جور خاصی لبخند میزنن...!!!حس میکنم صورتم سرخ شده...میدونم که نشانه های سردرد دارن بروز میکنن..سعی میکنم ازشون دور بشم و دیگه در جریان بقیه اظهار نظراتشون قرار نگیرم..توی راهروی کناری ...درست کنار ادویه جات یه آقای هندی که عمامه سرخ رنگی به سر داره با لهجه غلیظ هندی برای یه خانم پیر کانادایی جریان دعوای چند لحظه پیش رو تعریف میکنه و داره میگه بواسطه سالها همسایگی با ایران ومراودات تجاری با ایرانیها  زبان فارسی رو بخوبی متوجه میشه..خانم کانادایی میگه دیگه نمیتونه اعتماد کنه و ازین به بعد جنسهایی که کاملا بسته بندی نشده باشن رو ازین فروشگاه نمیخره و بعد با یه حالت انزجار میگه به محض رسیدن به خونه اون جعبه خرمایی که هفته پیش ازینجا خریده بوده رو میندازه دور و مصرفش نمیکنه.. .دیگه فشار خونم بد جوری رفته بالا و سردردم هم شروع میشه...حوصله خرید ندارم و فقط دلم میخواد از اون محیط خارج بشم....کم کم سر و صداها میخوابه...دیگه توی صف طولانی ایستادم و منتظرم نوبتم بشه...خانم صندوقدار با حالت خسته ای سلام و احوالپرسی میکنه..وقتیکه تند تند داره جنسها رو اسکن میکنه ازش میپرسم داستان چی بوده؟ با حالت افسوس یه سری تکون میده و میگه از دست مشتریهای ایرانی دیگه داریم دیوونه میشیم...هر چی میگذره بی خیالتر میشن و کمتر رعایت میکنن...با اونکه به دستور اداره بهداشت تمام آجیلها و بقولات رو بسته بندی کردیم ولی بازم میان کیسه رو پاره میکنن و محتویاتش رو میریزن بیرون ..مثل همین آقا که در خرماها رو باز میکرد...مثلا میخوان مطمئن بشن که جنس تازه ست و بعد خرید کنن ولی نشون به اون نشون که بسته رو همونطوری رها میکنن یه گوشه و فقط ضرر میزنن...دیروز یه آقای هموطن که نمیدونم دلش از کجا پر بود اومد اینجا به بهانه اینکه چرا بهش تذکر دادیم کمی از میز صندوقدار فاصله بگیره (چون ماسک نداشت)دهنش رو باز کرد و با داد و بیداد بدترین توهینها رو به هممون کرد و آخرش شیشه مربایی که دم دستش بود کوبید رو زمین و رفت...حالا همین آدم وقتی بره فروشگاه های غیر ایرانی همه قوانین رو رعایت میکنه و اگه بهش تذکر بدن عذرخواهی هم میکنه ولی بما که میرسه فقط طلبکاره و توهین میکنه...نمیدونم چی باید بگم فقط ازش تشکر میکنم و فروشگاه همیشه شلوغ رو با اجناسی که هر کدومش یادآور روزهای زندگی در ایرانه ترک میکنم...قبل ازینکه سوار ماشین بشم میبینم دوباره سر و صدا میاد و دو هموطن با بالاترین فریاد ممکن همدیگه رو مورد لطف و محبت فراوان قرار دادن و سر جای پارک دارن از خجالت همدیگه درمیان!!!...دیگه طاقت نمیارم ...میرم جلو و به اون خانم که داره با آخرین قدرت عقده ها و دلخوریهاش رو از  دوران جنینی تا همین لحظه حاضر از حنجره ش به بیرون پرتاب میکنه میگم :خانوم جون عزیزم ..هوار نزن...امروز ما ایرانیها با اندازه کافی کل 72 ملت دنیا رو توی فروشگاه رسمی مون سرافراز کردیم دیگه بسه..ترو خدا این یه لقمه آبرو که مونده رو وسط خیابون در ملاء عام نبرین... .صبر کن من دارم میرم جای پارک من مال تو..آقای راننده هم لهجه خانم مقابل رو مایه مسخره و طعنه قرار داده و با متلک بهش میگه آخه دهاتی!!!.تو رو چه به کانادا ...برو همون خراب شده تون زندگی کن که آدماش تو ایران معروفن به@#&؟!!!!! .دیگه دارم غش میکنم از فشار و استرس چیزهایی که تا حالا دیدم وشنیدم.... سوار میشم و  حرکت میکنم  ...خانم هموطن با سرعت جای پارک رو میگیره...امیدوارم دیگه بیخیال بشن و  دنباله جر و بحث رو به داخل فروشگاه نکشونن ...حیف..کاش یاد میگرفتیم به حق و حقوق هم احترام بذاریم ...یا لااقل آبروداری بلد بودیم و با اینجور حرفها و حرکات مسخره خودمون رو مایه مضحکه بقیه اقوام  نمیکردیم...ایکاش دیدگاهمون فهم و شعور و درک متقابل بود نه اینکه بشینیم از هم نقطه ضعف بگیریم...لهجه و تیپ و قیافه و منطقه ای که توش بدنیا اومدیم که نباید معیاری باشه برای تعیین نوع برخوردمون با همدیگه...چرا یادمون دادن هر جا کم آوردیم  یه ایراد بتراشیم و با همون توی سر طرف مقابل بکوبیم و تحقیرش کنیم؟!!! این چه فرهنگ غلطیه و چرا تصحیح نمیشه؟؟؟میرسم خونه و تازه میبینم قیمت سه تا از جنسهایی که خریدم توی رسید با اونیکه توی قفسه مربوطه شون زده بودن مغایرت داره و توی سیستم گرونتر باهام حساب کردن!!!!این یعنی دوباره برگردی فروشگاه و صندوقدار بگه بمن مربوط نمیشه...مدیرمون هم الان نیست کاری نمیتونم بکنم...ولی کلا توی فروشگاههای ایرانی تا دلتون بخواد ازین موارد هست و باید شش دانگ حواست جمع باشه که سرت کلاه نذارن و بارها برام پیش اومده که قیمتها متفاوت بودن و تازه بعد از چک کردن رسید خریدها متوجه شدم و صد البته که دوری راه و خستگی و از همه مهمتر تجربه اینکه" یقه ای برای گرفتن نیست" مانع ازین شدن که برگردم فروشگاه و خودمو برای نتیجه ای که از قبل معلومه چیه خسته کنم!!!کلا 7 دلار به ضرر بنده و سود به جیب مدیریت فروشگاه ایرانی شد...تا من باشم حواسم رو جمع کنم...البته امروز توی اون محیط پرتنشی که هموطن عزیز ایجاد کرد خرید درست و حسابی هم نتو نستم بکنم چه برسه به  داشتن حواس جمع برای چک کردن قیمتها موقع پرداخت !!!منم چه توقعاتی از خودم دارم ها!!!  در پایان  و بعنوان حسن ختام پست امروز توجه شما خوانندگان عزیز رو به این نکته مهم که توسط اهالی خانه کشف شده جلب میکنم... دو تا از اون سه قلم جنسی که قیمتشون رو باهام گرونتر حساب کردن تاریخ گذشته از آب در اومدن و من از وقتی بهم اینو گفتن همینجور فکر میکنم که این یکی رو دیگه کجای دلم بذارم؟؟؟!!!بگمونم  اگر رستم و افراسیاب هم بیان منو یاری کنن تا صاحب فروشگاه رو مجاب کنم که جنسها تاریخ گذشته هستن  بازم یه جنگی توی فروشگاه ایرانی به راه میوفته که ایندفعه حتی اگرلشکر سلم و تور با تشریک مساعی ارتش آمریکا و کانادا دخالت کنن هرگز نمیتونن جلودارش بشن!!!