توی فروشگاه خوار و بار فروشی ایرانی هستم...با اونکه مسیرش بهمون دوره ولی چاره ای نیست و باید هر چند وقت یکبار با یه لیست بالا بلند در دست بیام و فروشگاه رو زیر و رو کنم تا جنسهایی که لازم دارم رو بخرم و برای مدتی راحت باشم...طبق معمول شلوغه...از کنار قفسه خرماها که رد میشم یکی از هموطنان رو میبینم که در کمال خونسردی دونه دونه جعبه های خرما رو باز میکنه و با انگشت خرماها رو زیر و رو میکنه و بعد در جعبه رو میبنده و میره سراغ بعدی...چند لحظه بهش خیره میشم...سرش رو بلند میکنه و باهام چشم تو چشم میشه ولی انگار نه انگار...حق مسلم خودش میدونه که قبل از خرید خرماها رو بررسی و در واقع دستمالی کنه...سری تکان میدم و از خیر خرید خرما میگذرم....میرم سراغ قفسه سبزی خشک و چند تا بسته نعنا و شوید برمیدارم...قبل ازینکه برم سمت سبزیجات صدای بگو مگو و بعدتر داد و قال میشنوم...یه صدای مردانه با حالت پرخاش و عصبانیت میگه مرد حسابی مگه شعور نداری؟ این چه حرکتیه؟ چرا دست و دماغتو فرو کردی توی خرماها؟الان 10 دقیقه ست دارم نگاهت میکنم ببینم حیا میکنی یا نه؟ یه صدای مردانه دیگه میگه بتو چه؟ مگه مغازه مال توست؟ اون یکی صدا با حالت عربده میگه آره ..سلامت جامعه هم مال منه الان زنگ میزنم اداره بهداشت بیان دستگیرت کنن...یه خانم کانادایی که اونم مثل من با حالت تعجب داره به این صداها گوش میده ازم میپرسه چی شده؟ والا آدم اینجور وقتها گیر میوفته که چی بگه؟ اگه درستش رو واسش ترجمه کنم آبرو ریزیه که این ایرانیها چقدر بیخیال هستن و بهداشت رو رعایت نمیکنن توی این حال و روز کرونایی!!!ناچارا برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب میگم چیزی نیست...توی فرو شگاههای شلوغ همیشه ازین مسائل پیش میاد..بنده خدا بحالت تعجب شونه هاش رو بالا میندازه و باز مشغول خرید میشه..معلومه که قانع نشده ولی بیشتر کنجکاوی نمیکنه.. میشنوم که زیر لبی میگه آخه اینجا همیشه دعواست!!!اینا چرا اینجورین؟... یه آقای قدبلند سیاهپوست که چهره بانمکی هم داره با حالت پوزخند میگه این فروشگاههای ایرانی خیلی سرگرم کننده هستن....هر وقت میام کلی سوژه جدید هست...یه زن و شوهر چینی تند تند سرشونو به نشانه تایید تکون میدن و جور خاصی لبخند میزنن...!!!حس میکنم صورتم سرخ شده...میدونم که نشانه های سردرد دارن بروز میکنن..سعی میکنم ازشون دور بشم و دیگه در جریان بقیه اظهار نظراتشون قرار نگیرم..توی راهروی کناری ...درست کنار ادویه جات یه آقای هندی که عمامه سرخ رنگی به سر داره با لهجه غلیظ هندی برای یه خانم پیر کانادایی جریان دعوای چند لحظه پیش رو تعریف میکنه و داره میگه بواسطه سالها همسایگی با ایران ومراودات تجاری با ایرانیها زبان فارسی رو بخوبی متوجه میشه..خانم کانادایی میگه دیگه نمیتونه اعتماد کنه و ازین به بعد جنسهایی که کاملا بسته بندی نشده باشن رو ازین فروشگاه نمیخره و بعد با یه حالت انزجار میگه به محض رسیدن به خونه اون جعبه خرمایی که هفته پیش ازینجا خریده بوده رو میندازه دور و مصرفش نمیکنه.. .دیگه فشار خونم بد جوری رفته بالا و سردردم هم شروع میشه...حوصله خرید ندارم و فقط دلم میخواد از اون محیط خارج بشم....کم کم سر و صداها میخوابه...دیگه توی صف طولانی ایستادم و منتظرم نوبتم بشه...خانم صندوقدار با حالت خسته ای سلام و احوالپرسی میکنه..وقتیکه تند تند داره جنسها رو اسکن میکنه ازش میپرسم داستان چی بوده؟ با حالت افسوس یه سری تکون میده و میگه از دست مشتریهای ایرانی دیگه داریم دیوونه میشیم...هر چی میگذره بی خیالتر میشن و کمتر رعایت میکنن...با اونکه به دستور اداره بهداشت تمام آجیلها و بقولات رو بسته بندی کردیم ولی بازم میان کیسه رو پاره میکنن و محتویاتش رو میریزن بیرون ..مثل همین آقا که در خرماها رو باز میکرد...مثلا میخوان مطمئن بشن که جنس تازه ست و بعد خرید کنن ولی نشون به اون نشون که بسته رو همونطوری رها میکنن یه گوشه و فقط ضرر میزنن...دیروز یه آقای هموطن که نمیدونم دلش از کجا پر بود اومد اینجا به بهانه اینکه چرا بهش تذکر دادیم کمی از میز صندوقدار فاصله بگیره (چون ماسک نداشت)دهنش رو باز کرد و با داد و بیداد بدترین توهینها رو به هممون کرد و آخرش شیشه مربایی که دم دستش بود کوبید رو زمین و رفت...حالا همین آدم وقتی بره فروشگاه های غیر ایرانی همه قوانین رو رعایت میکنه و اگه بهش تذکر بدن عذرخواهی هم میکنه ولی بما که میرسه فقط طلبکاره و توهین میکنه...نمیدونم چی باید بگم فقط ازش تشکر میکنم و فروشگاه همیشه شلوغ رو با اجناسی که هر کدومش یادآور روزهای زندگی در ایرانه ترک میکنم...قبل ازینکه سوار ماشین بشم میبینم دوباره سر و صدا میاد و دو هموطن با بالاترین فریاد ممکن همدیگه رو مورد لطف و محبت فراوان قرار دادن و سر جای پارک دارن از خجالت همدیگه درمیان!!!...دیگه طاقت نمیارم ...میرم جلو و به اون خانم که داره با آخرین قدرت عقده ها و دلخوریهاش رو از دوران جنینی تا همین لحظه حاضر از حنجره ش به بیرون پرتاب میکنه میگم :خانوم جون عزیزم ..هوار نزن...امروز ما ایرانیها با اندازه کافی کل 72 ملت دنیا رو توی فروشگاه رسمی مون سرافراز کردیم دیگه بسه..ترو خدا این یه لقمه آبرو که مونده رو وسط خیابون در ملاء عام نبرین... .صبر کن من دارم میرم جای پارک من مال تو..آقای راننده هم لهجه خانم مقابل رو مایه مسخره و طعنه قرار داده و با متلک بهش میگه آخه دهاتی!!!.تو رو چه به کانادا ...برو همون خراب شده تون زندگی کن که آدماش تو ایران معروفن به@#&؟!!!!! .دیگه دارم غش میکنم از فشار و استرس چیزهایی که تا حالا دیدم وشنیدم.... سوار میشم و حرکت میکنم ...خانم هموطن با سرعت جای پارک رو میگیره...امیدوارم دیگه بیخیال بشن و دنباله جر و بحث رو به داخل فروشگاه نکشونن ...حیف..کاش یاد میگرفتیم به حق و حقوق هم احترام بذاریم ...یا لااقل آبروداری بلد بودیم و با اینجور حرفها و حرکات مسخره خودمون رو مایه مضحکه بقیه اقوام نمیکردیم...ایکاش دیدگاهمون فهم و شعور و درک متقابل بود نه اینکه بشینیم از هم نقطه ضعف بگیریم...لهجه و تیپ و قیافه و منطقه ای که توش بدنیا اومدیم که نباید معیاری باشه برای تعیین نوع برخوردمون با همدیگه...چرا یادمون دادن هر جا کم آوردیم یه ایراد بتراشیم و با همون توی سر طرف مقابل بکوبیم و تحقیرش کنیم؟!!! این چه فرهنگ غلطیه و چرا تصحیح نمیشه؟؟؟میرسم خونه و تازه میبینم قیمت سه تا از جنسهایی که خریدم توی رسید با اونیکه توی قفسه مربوطه شون زده بودن مغایرت داره و توی سیستم گرونتر باهام حساب کردن!!!!این یعنی دوباره برگردی فروشگاه و صندوقدار بگه بمن مربوط نمیشه...مدیرمون هم الان نیست کاری نمیتونم بکنم...ولی کلا توی فروشگاههای ایرانی تا دلتون بخواد ازین موارد هست و باید شش دانگ حواست جمع باشه که سرت کلاه نذارن و بارها برام پیش اومده که قیمتها متفاوت بودن و تازه بعد از چک کردن رسید خریدها متوجه شدم و صد البته که دوری راه و خستگی و از همه مهمتر تجربه اینکه" یقه ای برای گرفتن نیست" مانع ازین شدن که برگردم فروشگاه و خودمو برای نتیجه ای که از قبل معلومه چیه خسته کنم!!!کلا 7 دلار به ضرر بنده و سود به جیب مدیریت فروشگاه ایرانی شد...تا من باشم حواسم رو جمع کنم...البته امروز توی اون محیط پرتنشی که هموطن عزیز ایجاد کرد خرید درست و حسابی هم نتو نستم بکنم چه برسه به داشتن حواس جمع برای چک کردن قیمتها موقع پرداخت !!!منم چه توقعاتی از خودم دارم ها!!! در پایان و بعنوان حسن ختام پست امروز توجه شما خوانندگان عزیز رو به این نکته مهم که توسط اهالی خانه کشف شده جلب میکنم... دو تا از اون سه قلم جنسی که قیمتشون رو باهام گرونتر حساب کردن تاریخ گذشته از آب در اومدن و من از وقتی بهم اینو گفتن همینجور فکر میکنم که این یکی رو دیگه کجای دلم بذارم؟؟؟!!!بگمونم اگر رستم و افراسیاب هم بیان منو یاری کنن تا صاحب فروشگاه رو مجاب کنم که جنسها تاریخ گذشته هستن بازم یه جنگی توی فروشگاه ایرانی به راه میوفته که ایندفعه حتی اگرلشکر سلم و تور با تشریک مساعی ارتش آمریکا و کانادا دخالت کنن هرگز نمیتونن جلودارش بشن!!!
بعد از تقریبا نود و بوقی وقت کردیم همدیگه رو ببینیم..کمی توی پارک قدم میزنیم و بعدش از سرمای هوا و بارون تندی که گرفته به یه کافه قنادی پناه میبریم...شانس میاریم و اون دو تا صندلی که روبروی شومینه ست همون موقع خالی میشه..سریع میشینیم همونجا..قهوه و دونات سفارش میدیم ...هیچوقت از صحبت کردن باهاش سیر نمیشم...وقتی با همدیگه هستیم گذشت زمان رو حس نمیکنیم...اواسط گپ و گفتگومون صحبت از یه نفر میشه که من چند روزه عجیب بیادشم...همه ش میاد جلوی چشمم..با اونکه مدتهاست از دنیا رفته ولی بخاطر رفتارها و اعمال زشتی که ازش سر زده هیچکدوم از ما دو نفر خاطره خوش ازش نداریم..یاد آوری کارهاش...زخم زبونا و دوبهمزنیها و کینه پراکنی هاش اصلا خوشایندمون نیست...آخرش یه لبخند میزنه و میگه هیچ حواست هست که شب سالش همین الانه؟؟!! 7 سال پیش که خبر فوتش رسید دقیقا یادشه .... شب Boxing Day بود.. که میشه 6 دی ماه .یه لحظه بهتم میزنه...پس برای همین یه هفته ست مدام جلوی چشمامه و نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم...میگه بیخیال .. دیگه دستش از دنیا کوتاهه...شاید ازت حلالیت میخواد که میاد سراغت...کسی چه میدونه؟مادر بزرگم همیشه میگفت هر وقت کسی که از دنیا رفته رو زیاد به یاد بیارین یا توی خوابتون ببینین یعنی ازتون فاتحه و خیرات میخواد...میدونم که برای عمل کردن به نصیحت مادر بزرگ این دفعه که حلوا بپزم اسم اون رو هم مجبورم بیارم ولی مطمئنم که از روی میل و خواسته قلبی نیست..از سر اجباره...فقط برای اینکه از جلوی چشمم بره و رهام کنه...ولی ردی که از خودش توی دلم بجا گذاشته رو چکار کنم؟ همین آدم که الان مدتیه به دنیای ارواح پیوسته یه بار در اوج غرور و تفاخر و در جواب گله گی یکی از اونایی که قبلا مستفیضشون کرده بوده فرمودن که: "اصلا چیه هی پشت سرم ور میزنین؟؟!!! فلسفه زندگی من اینه که تا زنده م باید از دهنم آتیش بریزه بیرون..وقتی هم که فوت کردم از گورم ....همینه که هست."وقتی به دوستم فرمایش گهربار ایشون رو میگم قاه قاه میخنده و برای اینکه جو عوض بشه میگه: خوب پس خدارو شکر ...بالاخره یه دفعه هم ما رو خندوند ...باز کمی دیگه از این در و اون در حرف میزنیم...دیگه داره دیر میشه...نشستن کنار آتش شومینه توی یه روز سرد و بارونی بهمراهی یه دوست مهربون و همدل اونقدر لذت بخشه که اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم..ولی دیگه باید برگشت خونه و به امورات روزمره و تکراری زندگی رسید..آخرین جرعه قهوه رو که دیگه حسابی سرد شده مینوشیم و جلوی در خداحافظی میکنیم به امید دیداری دوباره....توی راه بخودم میگم چطوریه که بعضی آدمها فکر میکنن تا ابد زنده هستن؟...همیشه وقت برای جبران دارن؟...هیچ باورشون نمیشه که همه چیز ممکنه در یک آن تموم بشه ...یادنگرفتن هیچ چیز اونقدر با ارزش نیست که بخاطرش دل دیگری رو بشکنن...نمیدونن زخم شمشیر خوب میشه ولی زخم زبون هرگز....براشون مهم نیست که سردی یه نگاه ملامت بار و تحقیرآمیز ممکنه تا ابد تن یه نفر رو بلرزونه...توطئه و نیرنگ ممکنه مسیر زندگی یه نفر رو جوری عوض کنه که اون آدم تا ابد دهر توی یه دور باطل اسیر بمونه و دیگه هرگز نتونه راه خودشو پیدا کنه....انقدر مغرورن که همه چیز رو برای خودشون میخوان..خیری که ازشون نمیرسه هیچ فقط تا بتونن شر درست میکنن...در عوض بعضیها انقدر خوبن که بعد از سالها وقتی اسمشون میاد هنوز قلب آدم ازینکه دیگه نیستن میلرزه و اشکهاست که از فقدانشون سرازیر میشن..در واقع اونا نمردن فقط حضور ندارن..همینکه بیادشونیم و ازشون به نیکی یاد میکنیم یعنی زنده ن...و آخرش به این نتیجه میرسم واقعا درست گفتن :"مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند."..
توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هستم و اتفاقات امروز مثل فیلم جلوی چشمم رژه میرن...اول فیلم با تصویری از خودم شروع میشه که یه جای پارک رو خیلی دورتر از در ورودی فروشگاه مورد نظرم پیدا کردم ....هوا تقریبا سرده و یه بارون ریز و تندی هم میباره...با عجله پیاده میشم و بطرف فروشگاه میرم..هنوز چند قدم دور نشده م که یه نفر صدام میزنه ..رومو برمیگردونم و میبینم یه مرد قد بلند با سر و شکل ژولیده و لباسهای کهنه داره دنبالم میاد..با حالت التماس آلودی میگه میشه بهم به اندازه پول خرید یه قهوه کمک کنی؟هوا سرده و من از دیشب چیزی نخوردم...دوباره نگاهش میکنم...چهره ش آشناست....مخصوصا چشمها...چشمهای آبی که با حالی معصومانه بهم خیره شدن...به یه نفر که قبلا دیدمش شباهت داره..با اونکه عجله دارم ولی نمیتونم مثل خیلی های دیگه به بهانه اینکه لابد معتاده و پول رو میگیره که خرج موادش در بیاد عذرخواهی کنم و برم دنبال کارم...بهش اشاره میکنم که دنبالم بیاد..نزدیک فروشگاه مورد نظرم یه مغازه استارباکس هست..قبل ازینکه بریم داخل مکث میکنه و میگه بمن تذکر دادن که اینجا وارد نشم ..میدونم چرا ..چون سختگیریها روز بروز داره بیشتر میشه و اگر کسی ماسک نداشته باشه از ورودش به فروشگاهها جلوگیری میکنن...اون بیرون منتظر می مونه و من میرم براش ساندویچ و دونات شکلاتی و یه قهوه بزرگ سفارش میدم...تاکید میکنم قهوه داغ باشه...خوراکی بدست میام بیرون..پاکت و قهوه رو تقریبا روی هوا از دستم میگیره و همین نشون میده که چقدر گرسنه و بی طاقته...اولین جرعه قهوه داغ رو که مینوشه از سر خوشحالی لبخندی میزنه و میگه..اوه خدا من...چقدر خوشمزه ست..در حالیکه داره ازم تشکر میکنه و بهترین آرزوها رو برای خودم و خانواده م در سال جدید میلادی داره براش دست تکون میدم و میرم که زودتر به خریدهام برسم...هنوز تو فکرم مونده که اون آقا رو قبلا کجا دیدم؟؟!!
صحنه دوم توی محیط فروشگاهه...چرخ دستی به دست توی فروشگاه میچرخم و اجناسی رو که لازم دارم از روی قفسه بر میدارم و میذارم توی چرخ دستی...دو قلم از اجناس مورد نیازم تموم شده...حالا باید برم یه فروشگاه دیگه...ناچارا میرم توی صف طولانی صندوق برای پرداخت...نفر جلوییم یه خانم خیلی پیره که با واکر اومده خرید...روی اون واکر تکیه داده و خیلی آرام و با احتیاط راه میره...حس میکنم زیر لبی داره با خودش حرف میزنه..اصلا حواسش نیست که صف حرکت کرده ...توی حال و هوای خودشه...با ملایمت بهش میگم اگر میشه بره جلوتر .....صورتش رو بطرفم برمیگردونه چند لحظه بهم خیره میشه...چشمهاش خیلی آشناست...چشمهای آبی درشت ..با نگاهی مهربان...شروع میکنه به درد دل و میگه شوهرش رو سالهاست از دست داده و الان تنها زندگی میکنه ...بچه ای هم نداره و فقط یه سگ کوچولو داره که همدم روزهای پیری اونه...از گرونی اجناس و ناکافی بودن حقوق بازنشستگی گله میکنه..کمک میکنم جنسهایی که خریده رو روی بلت بذاره...برای پرداخت کارت میکشه ولی پولش کمه ...دقیقا به اندازه بسته بزرگ غذای سگ پول کم داره...توی شک و تردید مونده و میگه سگم فقط به این نوع غذای کارخونه ای علاقه داره...پس مجبورم از خریدهای دیگه م صرفنظر کنم...صندوقدار با بیصبری منتظره که اون تصمیم بگیره و بقیه مشتریهای توی صف هم هی این پا و اون پا میکنن...همه مشغول خرید عید سال نو هستن و عجله دارن...سریع یکدله میکنم و به خانم پیر میگم لطفا همه خریدهاتون رو انجام بدین...غذای سگ رو بعنوان هدیه ای از طرف من برای سگ کوچولوتون قبول کنین...با تشکر و قدردانی نگاهم میکنه و میگه ممنونم دخترم...تو روزم رو ساختی...برای گذاشتن اجناس توی کیسه کمکش میکنم و میگم صبر کنه کارم انجام بشه تا نزدیک ماشینش همراهیش کنم...وسایلش رو دو تایی میذاریم توی ماشین ...قبل ازینکه حرکت کنه میگه ایکاش محدودیت نبود ..بخاطر این کرونا نمیشه ولی خیلی دلم میخواست بغلت کنم و صمیمانه بخاطر کمکت ازت تشکر کنم...برام با دست بوسه میفرسته و یکعالمه دعای خیر...انقدر صبر میکنم تا میپیچه توی خیابون اصلی و قاطی ترافیک میشه و میره....فکر میکنم خدایا من این چشمهای آشنا رو کجا دیده بودم؟!
صحنه سوم بازم منم که دارم سعی میکنم با شتاب خودم رو برسونم یه فروشگاه دیگه تا اون دو قلم جنس رو که فروشگاه قبلی نداشت تهیه کنم...با سختی یه جای پارک پیدا میکنم و پیاده میشم...قبل ازینکه وارد فروشگاه بشم یه زن و مرد رو میبینم و بچه کوچیکشون که توی کالسکه خوابیده...طفلکی از شدت سرما لپش گل انداخته...دستکش و شال نداره و حتی یه پتوی نازک روش نیست..فقط کاپشن و کلاه..یه مقوا توی دست خانمه هست که نوشته های روی اون توجهم رو جلب میکنه...نوشته بخاطر خدا کمک کنید..ما کارمون رو از دست دادیم و برای تهیه غذا و کرایه خانه نیازمند کمک شما هستیم...یک لحظه سرمو بلند میکنم و میبینم دو جفت چشم آبی با نگاهی نگران و مستاصل بهم خیره شدن...هر دو همزمان سلام میکنن...جوابشونو میدم و وارد فروشگاه میشم..ولی گیجم..حواسم به اوناست که با یه بچه معصوم توی سرمای خیابون چشمشون به دست یاریگر مردم خیره مونده..سریع خریدم رو انجام میدم و از قبل یه مبلغی رو توی مشتم آماده نگه میدارم...موقع خروج به سمتشون میرم و دستم رو میبرم جلو و با شتاب اون مبلغ رو پایین پای کوچولوشون که حالا بیدار شده و با چشمهای آبی قشنگش به رفت و آمد جلوی فروشگاه خیره شده میذارم...زن و مرد هر دو همزمان میگن خدا حفظت کنه...دست تکون میدم و سریع میرم تا کسی اشکهام رو که حالا دیگه بدجوری سرازیر شدن نبینه...از ته دل آرزو میکنم و از خدا میخوام که هیشکی محتاج نباشه حتی به اندازه پول یه قهوه داغ ....هیچکسی انقدر تنها نمونه که ازدرد بی کسی به سگ و گربه ش پناه ببره و اونا رو همدم روز و شبش به بقیه معرفی کنه....هیچ بچه معصومی بخاطر مشکلات مالی والدینش از حق طبیعیش که داشتن یه سرپناه امن و راحت و خوراک مناسب و تحصیلاته محروم نمونه....با بوق ماشین پشتی بخودم میام...چراغ راهنمایی چند لحظه ست سبز شده ...راه میوفتم..آخرین صحنه فیلم عکس اون چشمهای آبی و مهربونه که میذارمش توی قاب خاطرات تا برای همیشه توی ذهنم ثبت بشه...میلاد حضرت مسیح رو به همه مسیحیان عزیز تبریک میگم.