بوی بارون ..عطر یاس

بوی بارون ..عطر یاس

از دیروز یاد بگیر...برای امروز زندگی کن ...و به فردا امید داشته باش.
بوی بارون ..عطر یاس

بوی بارون ..عطر یاس

از دیروز یاد بگیر...برای امروز زندگی کن ...و به فردا امید داشته باش.

باز آمدم.....باز آمدم

درود.....خوب..خدمت یاران وفادار همیشگی وبلاگم عرض کنم که بالاخره من برگشتم سر جای اولم و از طریق همین تریبون خدمت شما سروران عزیزم عارضم که بنده عطای این شغل قنادی رو به لقایش بخشیدم...دربدر دنبال دگمه غلط کردم میگشتم که خدا خودش چاره ساز شد و این شرکای گرامی بعد از افت و خیزهای بسیار که از دامنه حوصله شما خارجه رضایت دادند من از محضر پربارشون مرخص بشم ...خوب چاره دیگه ای هم نبود...خودشون هم اخیرا به همین نتیجه ای که من رسیدم رسیدن ولی فرقمون با هم اینه که اونا همچی یه نموره دم سابیده تشریف دارن و با من سلوکشون نمیشه...اصلا بقول پدر بزرگ خدابیامرزم : اگه شریک خوب بود خدا برای خودش برمیداشت...راست میگفت و اگر من بحرفش گوش میدادم این همه وقت خودم رو علاف نمیکردم..ولی تجربه خوبی بود...البته این این جمله خیلی مصطلحه و معمولا در آخر همه پروژه های بی حاصل بعنوان حسن ختام ماجرا ازش استفاده میشه...قمار باز اگه وقتی باخت نگه به ...مم..پس چی بگه خداییش؟؟!!

ترو خدا دیگه بیخیال بشین هی نپرسین چرا و چی شد؟!!! خودم هر جا فرصتش پیش بیاد یه گریزی میزنم و بهش اشاره میکنم...ولی اینم  رفت توی لیست سیاه تجاربی که تا حالا داشتم و صحه گذاشت روی اون افکار منفی که  همیشه به هر بدبختی بود توی کنج ذهنم بایگانیشون کرده بودم...

دوستان نه قصدم ترسوندن شماست و نه بدگویی از اون عزیزانیه که با هم کار میکردیم ولی از من بشما نصیحت...تا بشه خودتون یه کار رو شروع کن و تا آخرش مدیریت اون کار رو بعهده بگیرین...تنهایی شروع کنین خیلی بهتره تا بخوایین گروهی کار کنین...بیخود نیست که از قدیم گفتن آشپز که دوتا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک...آدمها باید خیلی دل و زبونشون بهم نزدیک باشه ...باید از صمیم قلب به قول و قرارهاشون و از همه مهمتر به دست یا علی که با هم میدن خیلی پابند باشن و این اصل باید از طرف همه رعایت بشه وگرنه اصلا نمیشه تا آخر ادامه داد...

چه خبرا؟این مدت که من نبودم خوش گذشت بهتون؟حالا باید سر فرصت بیام دونه دونه به همتون سر بزنم ببینم اوضاع کواکب وبلاگتون چطوره...خیلی دلم برای اینجا و شماها تنگ شده بود...ولی خدا شاهده بعد از حدود 10 ساعت کار و تلاش بی وقفه دیگه تقریبا نیمه بیهوش میرسیدم خونه و تازه دور بعدی شروع میشد...همین چیزا که یادم میاد در جا میگم خدارو شکر که ازین شغل با تمام حواشی هاش نجات پیدا کردم...

یه روزی توی مدرسه و در عنفوان جوانی یه شوخی کردیم و روزگار سالها بعد اون شوخی رو برامون جدی گرفت ....ولی انگار ما اشتباه کردیم و بهتر بود میذاشتیم شوخی بمونه...بهرحال گذشت و رفت ..اما  اگه یه روز شیرین و زیبا رو ببینم بهشون میگم شما دو تا به روح اعتقاد دارین ؟؟!! 



موی سپید رو توی آیینه دیدم...

از نشانه های پیری یکی هم اینه که یکهو ناغافل میبینی توی گروه دوستان دوره دبیرستان همه اهالی دارن به یه نفر از اعضا چپ و راست تبریک میگن...چه خبره؟! قراره بعد از محرم و صفر رسما داماد دار بشه...و از اونجایی که ایشون خیاط قابلی هم هست مورد حمله سفارشات یه پادگان خاله و خانباجی قرار گرفته...فکر کنم طفلکی توبه کار شد که گفت داره به مقام محترم مادر زن نائل میشه...انشاا...به مبارکی و میمنت باشه..

دوستمون هم داماد دار شد...لابد چند وقت دیگه میاد اعلام میکنه که عنقریبه مامان بزرگ بشه...چهره شیطون و بانمکش رو توی دوران دبیرستان بخاطر میارم ...همیشه خدا بخاطر مدل و حالت مقنعه سرکردنش تذکر میگرفت...عین خیالش هم نبود و تذکرات رو دایورت میکرد به همونجایی که میدونین و کلی باعث انبساط خاطر ما میشد وقتی حرص و جوش خوردن و تهدیدای تو خالی ناظمها رو بخاطر بیخیالیاش میدیدیم......امیدوارم که یه دوماد باحال مثل خودش گیرش اومده باشه....خدا همه جوونها رو خوشبخت کنه...و ایضا بر و بچه های مارو....الهی امین...


هر چه میخواهی دل تنگم...بگو

دوستان عزیزم....شرمنده از بابت تاخیر طولانی ...چی بگم که کمتر گله گذاری کرده باشم ؟ نمیدونم از کجاهاش بگم بخدا!!!از حمایتهای نشده هموطنان عزیز که از روز اول تا همین لحظه که مشغول نگارش این سطور هستم همچون یار وفادار حتی به قدر چشم بهمزدنی ترکمون نکرده براتون بگم و یا زیر آبزنیهای پیدا و پنهانشون..

ازینکه اگر جفت دستهات رو تا آرنج بکنی توی خمره عسل و بذاری دهنشون بعوض ددستت درد نکنه چنان گازی از همون دستها میگیرن که قلوه کن بشن تا ابد دهر....

ازینکه میان توی قنادی و بدون توجه به اینکه شما بعنوان یه صاحب بیزینس تازه کار سرت شلوغه کلی وقتت رو میگیرن و قصه گل به صنوبر چه گفت رو برات تعریف میکنن و آخرش وقتی خوب تخلیه اطلاعاتی شدی به بهانه اینکه کار دارن و دفعه دیگه با بقیه خاله خانباجیها میان برای خرید میزنن به چاک و دیگه سر و کله شون رو حتی از پشت شیشه هم نمیبینی  بگم یا اینکه تازه وقتی رفتن یادت میاد ضمن این تجسسها حداقل نیم کیلو شیرینی مجانی رو هم به بهانه تست کردن زده ن بر بدن و دریغ از خرید 200 گرم شیرینی !!!!

ازینکه وقت و بی وقت زنگ تلفن به صدا در میاد و برای 1 کیلو شیرینی تا اون سر شهر میکشوننت تا براشون مجانی  دلیوری کنی ...بعد زورشون میادبا یه تشکر خشک و  خالی توی وبسایت دل گرمت کنن تا راحتتر بتونی سختیهای کار رو تحمل کنی...

توی این سالهای مهاجرتم...بارها به این نتیجه رسیده م که نباید دست به کاری زد که بخاطر انجامش به کمک و حمایت هموطنان نیاز داشته باشی...زدن یه قنادی ایرانی دیگه آخریش بود...واقعا بهم مسجل شد هیچوقت و هرگز چنین توجهی رو از جانب هموطنان دریافت نخواهیم کرد...ما یه همسایه افغانی توی محل کارداریم که فقط دو تا مغازه با ما فاصله داره...یه رستوران افغانی با کلی پرسنل از هموطنهای خودشون..باور کنین این رستوران غلغله میشه و بیشتر مشتریها هم از اهالی کشور خودشون هستن...بعضی وقتها از ما هم خرید میکنن و گاه پیش میاد که با کنایه میگن اینجا که ایرانی زیاده ...چرا نمیان ازتون خرید کنن تا حمایتتون کرده باشن؟؟؟!!

چی بگیم؟ هر چی بگیم تف سربلاست!!!اونطرف خیابون یه فروشگاه بزرگ میوه و سبزی هست که مدیریتش با عربهاست....از راههای دور میان تا ازشون خرید کنن...هندیها ...فیلیپینی ها...چینی ها و ....همه و همه هوای همدیگه رو دارن...ولی ماها؟؟!!!چی بگم؟؟!!!

ببخشین که بعد از مدتها اومدم و انقدر هم  دلم پره..حرف زیاده و فرصت کم...یعنی بقول فرمایش شاعر اگر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست...ممنونم که جویای احوالم هستین...خیلی دوستتون دارم....لطفا منو به بزرگواری خودتون ببخشین اگر دیر دیر میام اینجا و اینکه فرصت نمیکنم بیام بهتون مثل سابق سر بزنم....ولی خدا شاهده که همیشه بیاد تک تک شما عزیزانم هستم و از محبت و توجهتون دلخوش و شاد...



آنچه گذشت....

قربون معرفت همه شما عزیزانم...که انقدر مهربون هستین...بعد از مدتها اومدم اینجا یه سر بزنم ولی انقدر از خوندن کامنتهای پر مهرتون ذوق زده شدم که اصلا دلم نمیاد برم به انبوه کارهای عقب افتاده این چند وقتی که قناد شدم برسم...یه شرح اجمالی از آنچه گذشت میدم و زحمت رو کم میکنم..

راستش هنوزم اونجور که باید برنامه هامون روتین نشده ولی اهالی خیلی دارن استقبال میکنن شکر خدا...هر روز داره سفارشها بیشتز میشه...از شما که غریبه نیستین چه پنهان که یه ضعفهایی هم هست ولی بزودی برطرف میشه انشااله...ماها همه قناد خونگی هستیم ولی حالا شدیم قناد حرفه ای و  فقط خدا میدونه که گاهی وقتها چه گندهایی زده میشه !!!!مثلا همین امروز نون خامه ایها یک دماری از روزگارمان دراوردن که کم مونده بود پیش بند آردی و پودر قندی خودمو پرت کنم یه گوشه و کارگاه قنادی رو برای همیشه ترک کنم...آخرش بعد از کلی قسم و‌آیه و قربون صدقه سفارش نون خامه ای رو به دست مشتری رسوندیم...

اون یکی همکارم اخرش هم نتونست شیرینی زبان رو در حدیکه ایرانی پسند باشه تولید کنه و ناچارا فعلا حذفش کردیم تا یه دستور خوب پیدا کنیم...این چند وقته خیلی پیش اومد که دست به دامن قنادهای معروف ایران بشیم ولی راستش رو بخوایین راهنمایی خواستن ازشون خیلی ناامیدمون کرد...با وجود اینکه میدونن ما خارج از ایرانیم و عملا رقیبی براشون محسوب نمیشیم ولی دریغ ازینکه دستور شیرینی خواسته شده رو درست درمون به آدم بدن...تا تونستن پیچوندنمون و اگر هم آموزشی دادن پر از راهنماییهای غلط انداز و اشتباه بود که باعث شد وقت و موادمون هدر برن....اگر دستور شیرینی ایرانی خوب و امتحان شده دارین لطفا برام بفرستین...خیلی ممنون میشم...

استرس کاری  بالاست...از ساعت 7 صبح تا تقریبا 10 شب سرکار هستیم...امروز دیگه ساعت 6 غروب خداحافظی کردم و برگشتم خونه...هنوز نرسیدم برم دوش بگیرم..کلی کار عقب افتاده دارم ولی نمیشه برم دنبالشون...شروع هر بیزینسی سختیخای خودش رو داره و برای موفقیت در اون شغل و حرفه باید خیلی تلاش کرد...

شاید باورتون نشه ولی خدا شاهده که تک تک شما عزیزان رو دوست دارم و همیشه بیادتون هستم..امیدوارم که بزودی کار قنادی روی روال بیوفته و دیگه نیازی نباشه این همه ساعت طولانی اونجا باشم...دوباره بتونم هر روز بهتون سر بزنم و برای تک تکتون کامنت بذارم..سعی میکنم در اولین فرصت به همه تون سر بزنم...ببخشین اگر جواب کامنتهای شما عزیزان انقدر دیر شد...از دور دستان پر مهر تک تک شما رو میفشارم و به داشتنتون افتخار میکنم..

از ورای خاطرات...

به چشم بر هم زدنی گذشت....مثل برق و باد...یادته شیرین جون؟ اونروز توی کلاس نشسته بودیم...یکی از اون روزای کشدار و تقریبا گرم خرداد ماه بود...حوصله نداشتیم بریم توی حیاط...من و تو و زیبا نشستیم توی کلاس و بازم مثل همیشه صحبت از آینده شد...اینکه میخواهیم چیکار کنیم؟یکهو گفتی من شیرینی فروشی میزنم...اسمش رو هم میذارم قنادی شیرین و شرکا...بعدش هم پقی زدی زیر خنده...از همون خنده های ریز و بانمک که هنوز به یادم مونده...پرسیدم  کدوم شرکا منظورته؟گفتی من از شیرینی پنجره ای هایی که تو درست میکنی خیلی خوشم میاد...زیبا هم که عرضه نداره...لااقل بیاد طی بکشه و جلوی مغازه رو آب  و جارو کنه...زیبا هم یه خاک تو سر هوایی برات فرستاد و سه تایی زدیم زیر خنده...

زمان چه زود میگذره...تقریبا 35 سال از اون روزا گذشته...تو حوصله دانشگاه رفتن نداشتی...با همون مدرک دیپلم استخدام شدی..چند سال پیش دیگه قید کار کردن رو زدی و تازه یادت افتاد که خیلی ساله تنهایی..ازدواج کردی و شدی یه خانم خانه دار...نمیدونم توی این سالهایی که گذشت یاد اون شوخی بامزه ت افتادی یا نه؟ ولی من هیچوقت فراموشش نکردم...شوخی شوخی جدی گرفتمش...شد یکی ازآرزوهای بزرگم...با خودم توی تموم این سالها همه جا بردمش...سبک سنگینش کردم و بهش بها دادم...یه جاهایی کم آوردم و موقتا بی خیالش شدم ولی هیچوقت فراموشم نشد که چقدر دلم میخواد بهش جامه عمل بپوشونم...

شیرین جان ...فردا روز افتتاح قنادی ماست...جات خیلی خالیه...بیاد تو اولین شیرینی که طبخ و توی ویترین چیده شد شیرینی پنجره ای بود..خدا میدونه که چند بار بغضم گرفته و آرزو کردم که ایکاش تو و زیبا توی یک چنین روزی کنارم بودین...ولی افسوس که این یکی جزو محالاته...و ایکاش نبود.