طبق معمول امروز که جمعه ست رفته بودم خرید برای آخر هفته...یه چرخی توی فروشگاه میزنم و یه مقدار خرت و پرت برمیدارم و آخرش سبد خرید بدست میام سمت صندوق برای پرداخت...نفر جلوییم توی صف یه خانم جوان سیاهپوسته بهمراه دو تا پسر بچه شیطون و بانمک که از سر و کول همدیگه بالا میرن و یه خانم تقریبا پیر که از روی شباهت زیاد میشه فهمید که مادر اون خانم جوان هست..یکی از پسرها اسباب بازی دستشه که بشکل موتوره و اون یکی کوچیکتره یه عروسک بشکل سرباز رو برداشته ...خانم جوان با بی حوصلگی میگه خوب ...دیگه الان نوبتمون میشه...ببرین عروسکها رو بذارین سر جاش...هر جفت بجه ها با اخم میگن نه..میخوایمشون...خانم جوان با چشم غره میگه الان نه بعدا میاییم میخریم و با نگاه سعی داره چیزی رو به بچه ها بفهمونه...دولا میشه و در گوش پسر بزرگتر چیزی رو نجوا میکنه...پسر بچه میگه خوب دو روز که چیزی نیست....مادربزرگشون که داره با دقت حرکات اونا رو نگاه میکنه میگه نیلا... اشکالی نداره..اسباب بازیها رو من پرداخت میکنم..چیزی نگو بهشون....نیلا که معلومه کمی عصبی شده دستپاچه میگه مامان..نباید لوسشون کنیم..اینا دارن بد عادت میشن..اطاقشون انقدر پره که نمیشه توش قدم گذاشت...پسر بزرگتر میگه پس اگه بخاطر اینه چرا بمن گفتی پول نداریم و اگه اینا رو بخریم تا دو روز دیگه نمیتونم بیام خرید؟! نیلا که دیگه حالا کاملا عصبی شده با غیظ میگه واقعا دهن لقی...اگه میخواستم بقیه بفهمن یواشکی بتو نمیگفتم...معلومه که خیلی از کوره در رفته ولی توی جمع و جای عمومی نمیتونه برای بچه خط و نشون بکشه...دیگه نوبتشون شده و جنسها رو میذارن روی میز صندوقدار تا براشون حساب کنه...مادر بزرگ که یه خانم قد بلند سیاهپوسته سریع دست دراز میکنه و اسباب بازیها رو میذاره جلوی صندوقدار و میگه این دو تا جنس رو من پرداخت میکنم و قبل ازینکه دخترش اعتراضی بکنه رو به بچه ها میگه اینا رو بعنوان کادوی کریسمس براتون میخرم...بچه ها از ذوقشون دست میزنن و نیلا که در برابر عمل انجام شده قرار گرفته از مادرش تشکر میکنه ...مادربزرگ رو به من و صندوقدار میگه من برای دیدن بچه ها از سودان اومدم...دخترم هنوز مادر بزرگ نشده که بتونه احساس منو درک کنه...میدونم که الان از دستم عصبانیه چون در امور تربیتی اون دخالت کردم و با یه حالت شیطنت به نیلا خیره میشه...و بعدش چهارتایی خوشحال و خندان فروشگاه رو ترک میکنن..
هنوز از فروشگاه بیرون نیومدم که از خونه بهم زنگ میزنن و ازم میخوان براشون خرید کنم..دوباره برمیگردم و بعد از برداشتن اون جنس دوباره میرم توی صف..ایندفعه پشت سر یه پسر جوان و قد بلند و دو تا خانم که کاملا مشخصه مادر و دختر هستن قرار میگیرم...پسر جوان دو تا بسته چیپس و پفک برداشته..مادرش بلند میگه استیو پول خوراکیهات رو من پرداخت میکنم ولی بمحض اینکه رسیدیم خونه باید بهم پول رو پس بدی...پسر جوان با آرامش میگه باشه مامان ..توی خونه پول نقد ندارم..فردا از بانک میگیرم بهت میدم...مادرش با غیظ میگه چرا فردا...همین الان سر راه میریم بانک پول بردار...پسر جوان میگه مامان اینا 10 دلار هم نمیشه...خوب گفتم بهت پس میدم دیگه..حالا چه فرقی میکنه امروز یا فردا؟ اصلا مامان بزرگ میشه شما به مامان 10 دلار بدین تا از نگرانی در بیاد؟ من کارت بانکم رو خونه جا گذاشتم...مادربزرگ با نگاه خشکی از بالای عینک به نوه ش میگه استیو..حتما حواست هست 16 سالته و در این سن خیلی زشته از من یا مادرت بخوای برات خرج کنیم!!!اگه جای تو بودم در شرایطی که پول همراهم نیست بحساب دیگری خوراکی نمیخریدم...ما بهت گفتیم داریم میریم خرید..وقتی پول نداری چرا همراهمون اومدی؟!باید یاد بگیری بودجه بندی کنی...مادر پسر جوان هم تند تند به نشانه تایید سرش رو تکون میده...استیو با یه حالت دمغ میگه باشه..الان میرم چیپس و پفک رو میذارم سر جاشون...مادر بزرگ میگه تصمیم درستیه...هر دو دور شدن استیو رو نگاه میکنن و بعدش شونه هاشون رو میندازن بالا...جداگانه پول جنسهایی که خریدن پرداخت میکنن و سه تایی میرن از فروشگاه بیرون...
توی مسیر برگشتن به خونه با خودم فکر میکنم حق با کدوم گروهه؟اون خانواده سودانی یا این خانواده کانادایی؟کدوم روش تربیتی بیشتر جواب میده؟
یادمه چند سال پیش که با دوستم و مادرش که از ایران برای دیدارشون اومده بود رفته بودیم خرید..صندوقدار یه دختر جوان کانادایی بود و موقع پرداخت از بسکه دوستم و مادرش با هم تعارف کردن و هی کیف پول همدیگه رو قاپ زدن تا نذارن طرف مقابل پول اجناس رو پرداخت کنه ..اون صندوقدار اولش با تعجب و کمی هم ترس بهشون نگاه کرد و بخیالش اینا دارن دعوا میکنن ولی وقتی من براش توضیح دادم که قضیه از چه قرار و ایندو فقط دارن تعارف میکنن چقدر یکهو حالت چهره ش عوض شد و به یه حالت خنده و حسرت خاصی به دوستم گفت خوش بحالت..من از 14 سالگی کار کردم و دستم توی جیب خودم بوده..حتی اگر به مادرم التماس هم بکنم هرگز بهم پول قرض نمیده...شما شرقیها چقدر با هم مهربونین!!!
یاد نامه سهراب سپهری که از نیویورک به دوستش فرستاده بود میوفتم...که براش نوشته بود: ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر و ....همین. روحش شاد.
این نسل جدید چرا انقدر هله هوله خور شده آخه؟؟!!!واقعا ایراد کار ما پدر مادراست یا کلا سلیقه غذایی این بچه ها عوض شده؟؟!! تا من غافل میشم میبینم نفیر زنگ در بلند میشه و قبل ازینکه دستم برسه به دستگیره در یکیشون از یه گوشه کناری هوار میزنه که دلیوریه!!! من غذا سفارش داده بودم!!مال منه!!
بعد هم بسرعت برق و باد خودش رو میرسونه و پاکت حاوی خوراکی رو میگیره دستش و دوباره برمیگرده توی اطاقش میشینه پای سیستم!!! در خوشبینانه ترین وضع و بعد از غرو لندهای بسیار بعد از یکهفته که چشمشون رو دور ببینم و بتونم یه سرکی توی اطاق بکشم میتونم کلی پاکت و کاغذ مخصوص بسته بندی غذا رو اون دور و بر اطاقشون پیدا کنم و حسابی حرص بخورم ...که آخه مگه من غذا نمیپزم ؟ چرا پولهای نازنین رو برای این غذاهای آشغالی و بیخاصیت خرج میکنین؟؟!! اونم توی این حال و روز کرونایی که اصلا معلوم نیست آشپزشون سالم بوده یا نه؟؟!!
ولی چه فایده؟؟!! گوششون که بدهکار نیست...دو روز میگذره دوباره روز از نو روزی از نو....هی زر و زر میان زنگ در رو میزنن و یه پاکت میدن دست آدم که بیا بگیر..اینم غذایی که سفارش دادین...تازگیا مد شده یه عکس هم از در خونه و شماره پلاک میگیرن که مدرک باشه حتما غذا رو در فلان ساعت بهتون تحویل دادیم و دیگه جای دبه درآوردن و گله گذاری نباشه...اینم مدل جدیدشونه...بحق چیزای نشنیده و ندیده!!!
امروز باید میرفتم جایی...برای اینکه بی نهار نمونیم همون دیشب کلی وقت گذاشتم و جای شما خالی یه قیمه بادمجون ایرانی پسند بار گذاشتم...حدسم درست بود کارم کمی طول کشید..زنگ زدم بهشون گفتم غذا حاضره ..داغ کنین و بخورین...گفتن فعلا گرسنه نیستیم ولی باشه...میخوریم بعدا...موقع برگشتن هنوز از ماشین پیاده نشده یه ماشین دلیوری کنارم پارک کرد و آقاهه با یه پاکت بزرگ دردست ...بدو بدو رفت زنگ در ما رو زد...از اون فاصله فقط دیدم که یکیشون اومد پاکته رو تحویل گرفت و برگشت تو...سریع خودمو رسوندم تو خونه و بلند پرسیدم این پاکت غذا رو برای کی آوردن؟کوچیکه از تو اطاقش گفت برای من ولی اشتباهیه دارم زنگ میزنم شکایت کنم اینکه سفارش من نیست!!! هیچی...گل بود به سبزه نیز آراسته شد!!
حالا وسط حرص و جوش خوردنهای من برگشته میگه ای وای ...مامان...حوصله داری بخدا!!من دارم از گشنگی میمیرم ..این خنگا هم که یه غذای اشتباهی آوردن...اونوقت شما هم برام عصبانی میشی؟؟!!
گفتم :بچه مگه من ازتون نپرسیدم اگه گرسنه هستین غذا هست!!! واسه چی دوباره سفارش دادی غذا بیارن؟؟! میگه اون موقع گرسنه نبودم...بعدش شدم خوب...با حرص گفتم اصلا خیلی هم خوب شد که اشتباهی غذا آوردن...تا تو باشی دیگه ازین سفارشات بیخودی ندی!! بزرگه با یه لبخند شیطنت آمیز گفت خبر نداری!!!کلی هم به نفعش شد!!حالا هم پولش رو پس میگیره...هم این غذا رو ازش پس نمیگیرن و من نوش جانش میکنم!! هم دوباره براش همون غذای دلخواهش رو میارن!!!بعد هر دوشون میزنن زیر خنده...
کمتر از20 دقیقه دوباره صدای زنگ در میاد...دلیوری جدید با کلی پوزش و معذرت خواهی جهت اشتباه در فرستادن غذای سفارشی...بدون اینکه ما چیزی بگیم خود آقاهه میگه اون غذای قبلی هم خدمت خودتون باشه ...پولتون رو هم برگردوندیم..میتونین حسابتون رو چک کنین...
بزرگه با یه قیافه ادیبانه ای میگه نگفتم؟؟!!کاشف به عمل میاد که موارد اینجوری زیاد براشون پیش اومده!!!صداش رو در نمی آوردن تا حالا!!!همینطور که بسمت آشپزخونه میرم بلند بلند میگم :خلایق هر چه لایق!! از قرار معلوم بنده دیگه از قید آشپزی برای شما آقایون نسبتا محترم در اومدم ...این دفعه هر غذایی هوس کردین زنگ بزنین دلیوری جونتون !!!
درود.....خوب..خدمت یاران وفادار همیشگی وبلاگم عرض کنم که بالاخره من برگشتم سر جای اولم و از طریق همین تریبون خدمت شما سروران عزیزم عارضم که بنده عطای این شغل قنادی رو به لقایش بخشیدم...دربدر دنبال دگمه غلط کردم میگشتم که خدا خودش چاره ساز شد و این شرکای گرامی بعد از افت و خیزهای بسیار که از دامنه حوصله شما خارجه رضایت دادند من از محضر پربارشون مرخص بشم ...خوب چاره دیگه ای هم نبود...خودشون هم اخیرا به همین نتیجه ای که من رسیدم رسیدن ولی فرقمون با هم اینه که اونا همچی یه نموره دم سابیده تشریف دارن و با من سلوکشون نمیشه...اصلا بقول پدر بزرگ خدابیامرزم : اگه شریک خوب بود خدا برای خودش برمیداشت...راست میگفت و اگر من بحرفش گوش میدادم این همه وقت خودم رو علاف نمیکردم..ولی تجربه خوبی بود...البته این این جمله خیلی مصطلحه و معمولا در آخر همه پروژه های بی حاصل بعنوان حسن ختام ماجرا ازش استفاده میشه...قمار باز اگه وقتی باخت نگه به ...مم..پس چی بگه خداییش؟؟!!
ترو خدا دیگه بیخیال بشین هی نپرسین چرا و چی شد؟!!! خودم هر جا فرصتش پیش بیاد یه گریزی میزنم و بهش اشاره میکنم...ولی اینم رفت توی لیست سیاه تجاربی که تا حالا داشتم و صحه گذاشت روی اون افکار منفی که همیشه به هر بدبختی بود توی کنج ذهنم بایگانیشون کرده بودم...
دوستان نه قصدم ترسوندن شماست و نه بدگویی از اون عزیزانیه که با هم کار میکردیم ولی از من بشما نصیحت...تا بشه خودتون یه کار رو شروع کن و تا آخرش مدیریت اون کار رو بعهده بگیرین...تنهایی شروع کنین خیلی بهتره تا بخوایین گروهی کار کنین...بیخود نیست که از قدیم گفتن آشپز که دوتا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک...آدمها باید خیلی دل و زبونشون بهم نزدیک باشه ...باید از صمیم قلب به قول و قرارهاشون و از همه مهمتر به دست یا علی که با هم میدن خیلی پابند باشن و این اصل باید از طرف همه رعایت بشه وگرنه اصلا نمیشه تا آخر ادامه داد...
چه خبرا؟این مدت که من نبودم خوش گذشت بهتون؟حالا باید سر فرصت بیام دونه دونه به همتون سر بزنم ببینم اوضاع کواکب وبلاگتون چطوره...خیلی دلم برای اینجا و شماها تنگ شده بود...ولی خدا شاهده بعد از حدود 10 ساعت کار و تلاش بی وقفه دیگه تقریبا نیمه بیهوش میرسیدم خونه و تازه دور بعدی شروع میشد...همین چیزا که یادم میاد در جا میگم خدارو شکر که ازین شغل با تمام حواشی هاش نجات پیدا کردم...
یه روزی توی مدرسه و در عنفوان جوانی یه شوخی کردیم و روزگار سالها بعد اون شوخی رو برامون جدی گرفت ....ولی انگار ما اشتباه کردیم و بهتر بود میذاشتیم شوخی بمونه...بهرحال گذشت و رفت ..اما اگه یه روز شیرین و زیبا رو ببینم بهشون میگم شما دو تا به روح اعتقاد دارین ؟؟!! 


از نشانه های پیری یکی هم اینه که یکهو ناغافل میبینی توی گروه دوستان دوره دبیرستان همه اهالی دارن به یه نفر از اعضا چپ و راست تبریک میگن...چه خبره؟! قراره بعد از محرم و صفر رسما داماد دار بشه...و از اونجایی که ایشون خیاط قابلی هم هست مورد حمله سفارشات یه پادگان خاله و خانباجی قرار گرفته...فکر کنم طفلکی توبه کار شد که گفت داره به مقام محترم مادر زن نائل میشه...انشاا...به مبارکی و میمنت باشه..
دوستمون هم داماد دار شد...لابد چند وقت دیگه میاد اعلام میکنه که عنقریبه مامان بزرگ بشه...چهره شیطون و بانمکش رو توی دوران دبیرستان بخاطر میارم ...همیشه خدا بخاطر مدل و حالت مقنعه سرکردنش تذکر میگرفت...عین خیالش هم نبود و تذکرات رو دایورت میکرد به همونجایی که میدونین و کلی باعث انبساط خاطر ما میشد وقتی حرص و جوش خوردن و تهدیدای تو خالی ناظمها رو بخاطر بیخیالیاش میدیدیم......امیدوارم که یه دوماد باحال مثل خودش گیرش اومده باشه....خدا همه جوونها رو خوشبخت کنه...و ایضا بر و بچه های مارو....الهی امین...
دوستان عزیزم....شرمنده از بابت تاخیر طولانی ...چی بگم که کمتر گله گذاری کرده باشم ؟ نمیدونم از کجاهاش بگم بخدا!!!از حمایتهای نشده هموطنان عزیز که از روز اول تا همین لحظه که مشغول نگارش این سطور هستم همچون یار وفادار حتی به قدر چشم بهمزدنی ترکمون نکرده براتون بگم و یا زیر آبزنیهای پیدا و پنهانشون..
ازینکه اگر جفت دستهات رو تا آرنج بکنی توی خمره عسل و بذاری دهنشون بعوض ددستت درد نکنه چنان گازی از همون دستها میگیرن که قلوه کن بشن تا ابد دهر....
ازینکه میان توی قنادی و بدون توجه به اینکه شما بعنوان یه صاحب بیزینس تازه کار سرت شلوغه کلی وقتت رو میگیرن و قصه گل به صنوبر چه گفت رو برات تعریف میکنن و آخرش وقتی خوب تخلیه اطلاعاتی شدی به بهانه اینکه کار دارن و دفعه دیگه با بقیه خاله خانباجیها میان برای خرید میزنن به چاک و دیگه سر و کله شون رو حتی از پشت شیشه هم نمیبینی بگم یا اینکه تازه وقتی رفتن یادت میاد ضمن این تجسسها حداقل نیم کیلو شیرینی مجانی رو هم به بهانه تست کردن زده ن بر بدن و دریغ از خرید 200 گرم شیرینی !!!!
ازینکه وقت و بی وقت زنگ تلفن به صدا در میاد و برای 1 کیلو شیرینی تا اون سر شهر میکشوننت تا براشون مجانی دلیوری کنی ...بعد زورشون میادبا یه تشکر خشک و خالی توی وبسایت دل گرمت کنن تا راحتتر بتونی سختیهای کار رو تحمل کنی...
توی این سالهای مهاجرتم...بارها به این نتیجه رسیده م که نباید دست به کاری زد که بخاطر انجامش به کمک و حمایت هموطنان نیاز داشته باشی...زدن یه قنادی ایرانی دیگه آخریش بود...واقعا بهم مسجل شد هیچوقت و هرگز چنین توجهی رو از جانب هموطنان دریافت نخواهیم کرد...ما یه همسایه افغانی توی محل کارداریم که فقط دو تا مغازه با ما فاصله داره...یه رستوران افغانی با کلی پرسنل از هموطنهای خودشون..باور کنین این رستوران غلغله میشه و بیشتر مشتریها هم از اهالی کشور خودشون هستن...بعضی وقتها از ما هم خرید میکنن و گاه پیش میاد که با کنایه میگن اینجا که ایرانی زیاده ...چرا نمیان ازتون خرید کنن تا حمایتتون کرده باشن؟؟؟!!
چی بگیم؟ هر چی بگیم تف سربلاست!!!اونطرف خیابون یه فروشگاه بزرگ میوه و سبزی هست که مدیریتش با عربهاست....از راههای دور میان تا ازشون خرید کنن...هندیها ...فیلیپینی ها...چینی ها و ....همه و همه هوای همدیگه رو دارن...ولی ماها؟؟!!!چی بگم؟؟!!!
ببخشین که بعد از مدتها اومدم و انقدر هم دلم پره..حرف زیاده و فرصت کم...یعنی بقول فرمایش شاعر اگر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست...ممنونم که جویای احوالم هستین...خیلی دوستتون دارم....لطفا منو به بزرگواری خودتون ببخشین اگر دیر دیر میام اینجا و اینکه فرصت نمیکنم بیام بهتون مثل سابق سر بزنم....ولی خدا شاهده که همیشه بیاد تک تک شما عزیزانم هستم و از محبت و توجهتون دلخوش و شاد...