-
مبادا که در این دهر دیر زیستی....
یکشنبه 7 فروردین 1401 07:40
دیروز دوستم تماس گرفت ...حال و احوال و...بعد حس کردم هدف ازین تماس فقط حال و احوال معمولی نیست...شدیدا کسل بود...هم میخواست حرف بزنه هم انگار یه جورایی بیحوصله بود و صداش غم داشت....بهش گفتم بیام دنبالت بریم یه کافی بخوریم؟؟ یکهو لحنش عوض شد و گفت اره بخدا یاسی...اصلا حوصله خونه موندن رو ندارم...خلاصه...پاشدم شال و...
-
با تو از خاطره ها سرشارم.....
چهارشنبه 25 اسفند 1400 20:17
دوستان عزیزم ...عید همگی شما مبارک...امیدوارم که سال جدید سرشار از خیر و برکت باشه برای همتون...اینجا که ما حال و هوای عید رو اصلا حس نمیکنیم..غربته و هزار دلتنگی...خوشبحالتون که هنوزم فرصت دارین توی شلوغی شب عید به بازارچه تجریش و امامزاده صالح برین...تربچه نقلی و سبزی خوردن تازه بگیرین...با دقت و وسواس تنگ ماهی...
-
حمالی زیر پرچم بیگانه..
شنبه 30 بهمن 1400 11:03
یکی از دوستان خانوادگی ما چند ماهیه اومدن کانادا...یعنی مهاجرت کردن ...دیشب داشتیم با خانمش تلفنی حرف میزدیم میگه شما خبری از اوضاع و احوال خونه زندگیتون توی ایران دارین؟! خیلی حواستون باشه ها !! اینروزا آدم به تخم چشم خودش هم نمیتونه اعتماد کنه...کاشف بعمل آمد که..بعله...چون پارکینگ و انباری اپارتمان اونا توی زیر...
-
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی...
جمعه 22 بهمن 1400 20:31
پدر شوهر دوست من تشریف آوردن اینجا...سه ماه تموم ازشون پذیرایی شد..کلی گشت و گذار و مهمونی...وموقع برگشت به موطن عزیزتر از جان..شوهر دوست اینجانب رو به گوشه ای کشانیده و با قدردانی تمام از زحمات و پذیرایی چند ماهه عروس فداکار نجواکنان جوریکه به گوش عروس جان هم حتما برسد فرموده اند : این دفعه که اومدم کانادا یا با نوه...
-
خرید پرماجرا (قسمت دوم)
سهشنبه 28 دی 1400 17:03
بیچاره اسوتلانا که خنده روی لبش ماسید...به پشت سرم نگاه کردم و خانم دوروتی رو دیدم که با تمسخر به اسوتلانا خیره شده بود..چند تا خانم همسایه هم در اطرافمون بودن که سعی میکردن خودشون رو به بی خیالی بزنن و وارد ماجرا نشن...انقدر ناغافل این حرف رو شنیده بودیم که چند لحظه من و اسوتلانا بهم خیره شدیم و نمیدونستیم چه جوابی...
-
خرید پرماجرا (قسمت اول)
جمعه 24 دی 1400 21:42
تو اون مجموعه ای که چند سال پیش زندگی میکردیم یه وقتایی پیش میومد که همسایه ها قبل ازینکه جابجا بشن آگهی میزدن روی تابلوی دم در مدیریت و اعلام میکردن که میخوان وسایل اضافی خونه رو قبل از تخلیه واحدشون به حراج بذارن...معمولا هم وسایل خوب و با کیفیت رو با قیمت خیلی مناسب میشد ازشون خرید..یه روز اسوتلانا (که قبلا معرف...
-
قلمرو شیران نر....
جمعه 3 دی 1400 14:56
یه برفی اومده که آدم میترسه رانندگی کنه...امسال میخواستم بیخیال تعویض لاستیکهای ماشین بشم و با همون لاستیکهای چهار فصل تردد کنم که با غرش سه تا شیر نر مواجه شدم!!!انقدر که یادم رفت ناسلامتی بنده خودم Lioness محسوب میشم!!! ای روزگار...یادش بخیر...این حنجره غرشناک ما رو هم ازمون گرفتی!!!نتیجه اخلاقی این شد که مثل یه...
-
حق و حقوق شهروندی
شنبه 13 آذر 1400 11:41
چند وقت پیش پسر کوچیکه جایی کار داشت و گفت میخواد با اتوبوس بره...وقتی برگشت دیدم توی فکره...یه چند ساعتی توی اطاقش بود و بعدش خودش اومد سراغم...گفت یاسی جون .امروز یه اتفاقی افتاد توی اتوبوس که نتونستم سکوت کنم و تا همین حالا درگیرش بودم ولی شکر خدا پیگیریام نتیجه داد... امروز که سوار اتوبوس شدم و به راننده روز بخیر...
-
دو سناریو در یک صحنه
جمعه 5 آذر 1400 12:55
طبق معمول امروز که جمعه ست رفته بودم خرید برای آخر هفته...یه چرخی توی فروشگاه میزنم و یه مقدار خرت و پرت برمیدارم و آخرش سبد خرید بدست میام سمت صندوق برای پرداخت...نفر جلوییم توی صف یه خانم جوان سیاهپوسته بهمراه دو تا پسر بچه شیطون و بانمک که از سر و کول همدیگه بالا میرن و یه خانم تقریبا پیر که از روی شباهت زیاد میشه...
-
یه تیر و سه نشون!!!!
جمعه 21 آبان 1400 16:29
این نسل جدید چرا انقدر هله هوله خور شده آخه؟؟!!!واقعا ایراد کار ما پدر مادراست یا کلا سلیقه غذایی این بچه ها عوض شده؟؟!! تا من غافل میشم میبینم نفیر زنگ در بلند میشه و قبل ازینکه دستم برسه به دستگیره در یکیشون از یه گوشه کناری هوار میزنه که دلیوریه!!! من غذا سفارش داده بودم!!مال منه!! بعد هم بسرعت برق و باد خودش رو...
-
باز آمدم.....باز آمدم
پنجشنبه 13 آبان 1400 22:50
درود.....خوب..خدمت یاران وفادار همیشگی وبلاگم عرض کنم که بالاخره من برگشتم سر جای اولم و از طریق همین تریبون خدمت شما سروران عزیزم عارضم که بنده عطای این شغل قنادی رو به لقایش بخشیدم...دربدر دنبال دگمه غلط کردم میگشتم که خدا خودش چاره ساز شد و این شرکای گرامی بعد از افت و خیزهای بسیار که از دامنه حوصله شما خارجه رضایت...
-
موی سپید رو توی آیینه دیدم...
چهارشنبه 20 مرداد 1400 18:53
از نشانه های پیری یکی هم اینه که یکهو ناغافل میبینی توی گروه دوستان دوره دبیرستان همه اهالی دارن به یه نفر از اعضا چپ و راست تبریک میگن...چه خبره؟! قراره بعد از محرم و صفر رسما داماد دار بشه...و از اونجایی که ایشون خیاط قابلی هم هست مورد حمله سفارشات یه پادگان خاله و خانباجی قرار گرفته...فکر کنم طفلکی توبه کار شد که...
-
هر چه میخواهی دل تنگم...بگو
جمعه 8 مرداد 1400 20:46
دوستان عزیزم....شرمنده از بابت تاخیر طولانی ...چی بگم که کمتر گله گذاری کرده باشم ؟ نمیدونم از کجاهاش بگم بخدا!!!از حمایتهای نشده هموطنان عزیز که از روز اول تا همین لحظه که مشغول نگارش این سطور هستم همچون یار وفادار حتی به قدر چشم بهمزدنی ترکمون نکرده براتون بگم و یا زیر آبزنیهای پیدا و پنهانشون.. ازینکه اگر جفت...
-
آنچه گذشت....
سهشنبه 18 خرداد 1400 18:39
قربون معرفت همه شما عزیزانم...که انقدر مهربون هستین...بعد از مدتها اومدم اینجا یه سر بزنم ولی انقدر از خوندن کامنتهای پر مهرتون ذوق زده شدم که اصلا دلم نمیاد برم به انبوه کارهای عقب افتاده این چند وقتی که قناد شدم برسم...یه شرح اجمالی از آنچه گذشت میدم و زحمت رو کم میکنم.. راستش هنوزم اونجور که باید برنامه هامون روتین...
-
از ورای خاطرات...
یکشنبه 2 خرداد 1400 22:05
به چشم بر هم زدنی گذشت....مثل برق و باد...یادته شیرین جون؟ اونروز توی کلاس نشسته بودیم...یکی از اون روزای کشدار و تقریبا گرم خرداد ماه بود...حوصله نداشتیم بریم توی حیاط...من و تو و زیبا نشستیم توی کلاس و بازم مثل همیشه صحبت از آینده شد...اینکه میخواهیم چیکار کنیم؟یکهو گفتی من شیرینی فروشی میزنم...اسمش رو هم میذارم...
-
سگ ما چون سگ دیگران مباشد...
دوشنبه 6 اردیبهشت 1400 13:53
یکی از آشناهای ما اخیرا به کانادا مهاجرت کرده ....زنگ زدم حالش رو بپرسم دیدم طفلکی کلی شاکیه که اینا چرا اینجورین؟ همچین سگشون رو به بند جیگرشون میچسبونن که انگار از اولاد براشون عزیزتره...میگفت برای پیاده روی رفته سمت پارک محله شون و یه خانمی بهمراه دو تا پسر بچه ها و سگشون رو دیده که از قرار معلوم نوع رفتار اون خانم...
-
Evil eye ( چشم زخم )
شنبه 28 فروردین 1400 13:40
نمیدونم شما چقدر به چشم زخم اعتقاد دارین ولی من اگر هم نداشتم با رخداد های اخیر دیگه ایمان آوردم...حدود دو ماه پیش یه زمزمه هایی بین همکارا پیچید که یه خانمی داره از یه شعبه دیگه میاد پیش ما و در واقع انتقالی گرفته...چند تا از همکارهای قدیمی بوضوح نگران بودن و ابراز دلواپسی میکردن که اگر این ماریانا پاش برسه به اینجا...
-
هر چه میخواهد دل تنگت بگو....
یکشنبه 22 فروردین 1400 01:00
اومدم برای رفع خستگی خودم یه لیوان قهوه درست کنم... بلکه یخورده سرحال بشم و برگردم سرکارم...همکارم بدو بدو خودشو رسوند و راست نشست روبروم اونطرف میز..شروع کرد به گلایه کردن از اینکه مردم چقدر بی ملاحظه هستن و با وجود اینکه میدونن اون وسواس داره ..ولی دوستهای پسر بزرگش با یه سگ گنده اومدن خونشون و سگه رو آوردن توی...
-
آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟...
سهشنبه 10 فروردین 1400 01:58
پسر دوستم پاشو کرده توی یه کفش که من میخوام برم برای خودم زندگی کنم ..باید برام جا بگیری کرایه ش رو هم خودت بدی!!!امروز دوستم زنگ زده با ناله و گریه میگه حالا باید چیکار کنم؟ بهش میگم تو موظف نیستی براش جا بگیری و کرایه ش رو هم بدی...18 سالشه...میگه درسته ولی آخه دلم نمیاد..اینکه کار و کاسبی درست حسابی نداره از...
-
به نام آن که دُر و گوهر و اشک آفرید...
سهشنبه 3 فروردین 1400 23:35
با دوستم قرار گذاشتیم بریم بعد از مدتها یه قهوه بخوریم و کمی گپ بزنیم...چون کمی دیر تصمیم گرفتیم مک دونالدز نزدیکه تعطیل بشه..دوستم زودتر از من رسیده و پشت میز نشسته به انتظار...رو به در ورودیه و از پشت شیشه داره منو میبینه...با خوشحالی برام دست تکون میده...همزمان با من یه خانمی که از شکل و ظاهرش معلومه از بی خانمان...
-
یادها و خاطره ها...
جمعه 29 اسفند 1399 13:28
خدا رفتگان همه رو بیامرزه....عموی پدرم مرد بسیار محترم و مظلومی بود...بیشتر تاکید روی مظلومیتش دارم و دلیلش هم چیزی نیست جز رفتارهای همسرش..این زن عموی پدرم خیلی مستبد و سلطه جو بود...همیشه خدا خورده فرمایش داشت..صد البته که تحسین و تقدیری هم در کار نبود...حتی اگر دستوراتش به بهترین نحو هم انجام میشدن بازم یه گوشه لب...
-
عید همگی مبارک...
پنجشنبه 28 اسفند 1399 23:37
دوستان و همراهان عزیزم...سال نو مبارک...امیدوارم سال پر برکت و خوبی رو در کنار عزیزانتون و در زیر چتر حمایتگر ایزد منان تجربه کنین...هر جا هستین شاد و سلامت و موفق باشین..دوستتون دارم.
-
به فرموده نسرین بانو جان...
سهشنبه 26 اسفند 1399 08:12
دخترا عیدی میخوان عجله کنید! نمایشگاه نقاشی دختران پرورشگاهی است که چهارده نفر دختر بین ۳ تا ۹ ساله هستند و احتیاج به کمک مالی دارند. اگر کسی را تهران دارید لطفاً براش این پیام را بفرستید. لطفاً پوستر را در وبلاگ هاتون همین امروز به اشتراک بگذارید و دخترها رو خوشحال کنید! زمان: یکشنبه 24 تا جمعه 29 اسفند مکان: تهران:...
-
آواز دهل شنیدن از دور خوشست...(قسمت دوم)
جمعه 22 اسفند 1399 02:00
وارد که شدیم دیدیم انگار خونه رو هنوز نچیدن...بعد از حدود یکماه هنوز وسایل بحالت پخش و پلا توی خونه بودن و نظم چندانی دیده نمیشد...روی میز پذیرایی هم هیچ آثار و نشانه ای ازینکه منتظر مهمان باشن نبود..برخلاف ما ایرانیها که تا مهمون از راه نرسیده پذیرایی رو شروع میکنیم ..اینا اومدن نشستن و انگار نه انگار...تقریبا یه...
-
آواز دهل شنیدن از دور خوشست...(قسمت اول)
سهشنبه 19 اسفند 1399 20:47
چند وقت پیش یونیت بغل دستی ما تخلیه شد...حدودا یکماه طول کشید تا تر و تمیزش کنن و آماده بشه برای اینکه مستاجر جدیدی بیاد اجاره ش کنه.. چند روزی طول کشید و یه روز دیدیم یه آقایی که از قرار معلوم کانادایی هم بود اومد بهمراه رئیس مجتمع داخل این یونیت تازه تعمیر شده یه چرخی زد و بعدش هر دو بیرون اومدن و رفتن سمت دفتر...
-
محله قدیمی ....خاطرات ابدی (قسمت آخر)
چهارشنبه 13 اسفند 1399 09:38
یه چند وقتی اوضاع به همین منوال گذشت...نزدیک یونیت روسها یه جابجایی انجام شد و یه خانواده روس اومدن اون یونیت رو اجاره کردن...این خانواده تشکیل شده بود از یه پیرمرد قوی جثه با ریشهای انبوه و موهای بلندو چشمانی بسیار نافذ...من رو یاد راسپوتین انداخت دفعه اول که دیدمش.. و یه خانم حدودا بیست و دو سه ساله و یه دختر نوجوان...
-
محله قدیمی...خاطرات ابدی (قسمت چهارم)
یکشنبه 10 اسفند 1399 19:54
دور تا دور ماشین رو با یه جسم تیز مثل میخ یا شاید هم پیچ گوشتی یه خط عمیق انداخته بودن..کاملا هم عمدی بود...با حال خراب از دیدن اون موش نفرت انگیز و جمع و جور کردن بعدش به اندازه کافی خسته و عصبی شده بودم دیگه فقط حال خراب منو با دیدن اون خط و خطوط روی ماشینی که تازه دو ماه بود از کمپانی تحویل گرفته بودم تصور کنین که...
-
محله قدیمی...خاطرات ابدی (قسمت سوم)
شنبه 9 اسفند 1399 19:50
برگشتم خونه و با نگرانی و احتیاط به بچه ها یه نکاتی رو تذکر دادم...بهشون گفتم قضیه از چه قراره و باید یه جورایی فعلا ازین بچه ها فاصله بگیرن...هر دوشون گفتن که زیاد تمایل ندارن به اینکه با اون دو تا بچه همبازی باشن ولی چون همیشه بیرون از خونشون هستن بهر حال خودشون رو قاطی بازی بقیه هم میکنن..گفتن اکثرا فحشهای بدی به...
-
محله قدیمی...خاطرات ابدی (قسمت دوم)
پنجشنبه 7 اسفند 1399 00:24
توی همین فکر و خیالها بودم که همسر جان طبق معمول هر روز زنگ زد خونه برای احوالپرسی...وسطای صحبت و چاق سلامتی گفت انگار یخورده دمغی!!بچه ها اذیت کردن؟! گفتم نه والا ...قضیه چیز دیگه ست..به حرفام گوش کرد...بعد از چند لحظه سکوت گفت...یاسی بنظرم صلاح نیست ما دخالتی بکنیم..غذاهای سنتی ما معلوم نیست که به طبع اینها...
-
محله قدیمی...خاطرات ابدی (قسمت اول)
چهارشنبه 6 اسفند 1399 01:57
سالها پیش توی یه مجتمعی زندگی میکردیم که کمی شلوغ بود...خوب کانادا یه مملکت مولتی کالچرال هست و مصداق کامل آش شعله قلمکار ..از هر گوشه این دنیای پهناور که فکر کنین اینجا مهاجر هست با آدام و رسوم خاص خودش...نوع تربیت و فرهنگی که مختص خودشونه...در همسایگی ما یه خانواده روس متشکل از پدر و دو تا پسر 10 و 12 ساله زندگی...